خببب امروز روز مزخرفی بود از صبح اعصاب نداشتم ساعت شیش و خورده ای رفتیم بیرون آبجیم برای یه لباس کل شهر رو گشت بعد هم رفت کفش گرفت بعد هم رفتیم شام خوردیم رفت یه مغازه دیگه اون نزدیکیا یه دونات فروشی بود برام دونات گرفت بعد هم رفتیم فروشگاه و نصف فروشگاه رپ ریختم تو گاریه چیه اون الانم هم که خونم همین دیگه