مجله تربیتی خورشید بی نشان
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ #از_روزی_که_رفتی #فصل_دوم #قسمت_پنجاه_پنج _این چادر رو انداخته سرشو فکر میکنه با ظاه
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_دوم
#قسمـت_پنجـاه_شش
"حرف را که میزنی، خوب است قبلش فکر کنی؛ آبروی مردم که بازیچه ی
زبانت نیست! "
حاج یوسفی خود را به میان معرکه رساند. نگاهش به دختر خسته ی
مقابلش بود. "وای از حرفهای مفت این مردم... وای از بی آبرو کردنهایمردم آبرودار... وای از قهر خدا که دامن گیرتان شود! مگر با شما چه کرده
است؟ چه کرده که اینگونه چوب حراج به آبرویش زدهاید؟"
حاج یوسف نگاه شرمندهاش را به دخترک دوخت:
_شرمنده ام بابا! شرمنده که باعث شدم بیفتی وسط این معرکه!
اگر اصرار نمیکرد دخترک خسته را به خانه برساند این اتفاق نمیفتاد؛
شاید هم دیر و زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت...
یکی از مردان رو یه حاج یوسفی کرد و گفت:
_از شما انتظار نداشتیم حاجی، شما که مرد خدا هستید چرا؟
حاج یوسفی ابرو در هم کشید و رو به مرد کرد:
_چی رو از من انتظار نداشتید؟
مرد: همین که با این دختره...
حاج یوسفی حرفش را برید:
_حرفی که میخوای بزنی رو اول مزمزه کن مومن!
مومن گفتنش کنایه بود دیگر... آخر مومن که بیآبرو نمیکند مومنی را!
بعد رو به دخترک کرد:
_شما بفرمایید تو خونه، سید و بی بی بیان بفهمن چیشده شرمندهشون میشم دخترم!
زنی از پشت سر گفت:
_چه جلوی ما "بابا و دخترم" میگه، میخوان بگن هیچ خبری بینشون نیست!
حاج یوسفی به عقب برگشت و رو به زن توپید:
⏪ #ادامہ_دارد...
📝🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_دوم
#قسمـت_پنجـاه_هفت
_چه خبری بینمون هست؟ یه روز بی بی و سید اومدن مغازه و ازم خواستن به این دختر کار بدم! گفتن دورهی قنادی دیده و کارش خوبه، گفتن دانشجوئه و مراعات حال مادر مریضشو بکنم؛
گفتم باشه! قرار شد شبا بیاد کارای فرداش رو انجام بده که بتونه به دانشگاهش برسه! که بتونه هم درسشو تموم کنه هم خرج خونه رو در بیاره که با آبرو زندگی کنه؛، چیزی که شما هیچی ازش نمیفهمین؛ دیشب سفارش زیاد داشتیم برای امروز...
این دختر هم میخواست خواهر برادرشو امروز ببره حرم زیارت، برای همین تا این وقت صبح سرکار بود. منم که رسیدم قنادی دیدم روی پا نیست، اصرار کردم و رسوندمش؛ اگه میدونستم شما اینجوری میکنید هرگز این کارو نمیکردم که شما اینجوری آبروی یه آدم آبرودار رو ببرید، خدا از سر تقصیراتتون بگذره!
دخترک چادرش را محکمتر دور خود پیچید. زهرا را به خود چسباند و دست محمدصادق را گرفت و به سمت خانه میرفت که صدای زن همسایه بلند شد:
_کجا... کجا؟ خودم چندبار دیدم که رفت قنادی و با حاجی رفت پشت ساختمون؛ باید زن حاجی بیاد و بفهمه! زن بیچاره تو خونه بشور و بساب میکنه و تو قنادی کار میکنه و این دختره برای شوهرش دلبری میکنه، اگه راست میگی زنتو بیار حاجی!
حاج یوسفی لاالهالاالله زیر لبی گفت و گوشی تلفن را از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت:
_سلام حاج خانم... نه اتفاقی نیفتاده... یه سوءتفاهمی پیش اومده که اگه شما جواب سوال منو بدی انشاءالله که حل میشه! من گوشی رو میذارم روی پخش صدا که اینایی که اینجا جمع شدن جوابتون رو بشنون...
صدای حاج خانم پخش شد:
_خیره حاجی!
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمت_پنجاه_هشت
حاج یوسفی: یادته گفتم سید و بی بی اومد و خواستن که خانم رضوی تو قنادی کار کنن؟
حاج خانم: آره حاجی، یادمه! گفتن دانشجوئه و شبا بیاد کار کنه؟ من خودم میرفتم درو براش باز میکردم میرفت داخل و وقتی کارش تموم میشد در رو قفل میکردم! بیشتر وقتا هم پیشش میموندم و ازش یاد میگرفتم!
حاج یوسفی: گاهی روزا میومد قنادی برای چی بود؟ که میرفتیم پشت فروشگاه؟
حاج خانم: برای حساب کتاب بود. صندوقدار از صندوق میدزدید. بهمون کمک کرد حسابرسی کنیم! حسابداری میخونه دیگه، ماشاءالله فوق لیسانس داره و کارشم خوبه!
حاج یوسفی: شما تو این مدت رفتاری از من یا خانم رضوی دیدی که...
حاج خانم: این چه حرفیه؟! من همیشه تو قنادی بودم، بیشتر به کار قنادا رسیدگی میکردم، به خاطر همین زیاد تو فروشگاه نبودم؛ اما هروقت خانم رضوی میومد، منو صدا میزدی که یه وقت معذب نباشه!
حاج یوسفی: دستت درد نکنه، فعلا خداحافظ؛ میام قنادی برات میگم چی شده. خداحافظ!
تماس را قطع کرد و منتظر به مردم نگاه کرد ، هیچ کس حرف نمیزد اما نگاه ها هنوز هم پر از کینه و نفرت بود.
دخترک آرام از حاج یوسفی تشکر کرد و به درون خانه رفت. زهرا هنوز بغل کرده گوشهای نشسته بود. صدای مادر را که گریه میکرد، محمدصادق میشنید که ناله میکند. وقت داروهایش بود و حتما گرسنه اش هم شده بود. به آشپزخانه رفت و صبحانه را آماده کرد. سفره را پهن کرد و کنار بستر مادر نشست و آرام نان خشکی که در شیر گرم ریخته بود را به خوردش میداد.
بعد از آسمانی شدن پدر، قلب مادر هم ایستاد! یکسال بعد هم آلزایمرش شروع شد. مادر از کار افتاده، گوشه ی خانه در بستر بود
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_دوم
#قسمـت_پنجـاه_نه
تمام حقوقی که از بنیاد شهید میگرفتند خرج داروهای قلب مادر میشد.
از روزی که مشغول کار شده بود، کمی آب زیر پوست زهرا و محمدصادق رفته بود؛ طفلی ها از همه ی لذتهای دنیا محروم شده بودند و شکایت نمیکردند؛ این هم بدبختی دیگری که بر سرشان آمده بود.
-آبجی مریم!
صدای زهرایش بود. خواهرکش
ِ - جان آبجی؟
زهرا: امروز میریم حرم
مریم به فکر رفت. مادر را به که میسپرد؟
میشد چند ساعتی تنها باشد؟
داروهایش را که میخورد، چند ساعتی میخوابید:
_مامان که خوابید میریم.
زهرا با شوق کودکانه اش دوید و از کمد کوچک کنار اتاق، لباسهایش را آورد و مقابل مریم گذاشت.
ِ سیاهی که به سر مقابل گنبد که قرار گرفت، زانو زد. زهرا با آن چادر داشت ، کنارش نشست.
محمد صادق پشت سرشان ایستاده بود. مرد که باشی، سن و سالت مهم نیست دیگر! غیرت داشت روی ناموسش! در هر سنی که باشی، غیرتی می شوی روی خواهرهایت!
ُگرگ مرد که باشی،ُگرگ میشوی برای دریدن
ِشش دنگ حواست پی ناموس میدود، مهم نیست چند سالت باشد!
نگاه مریم به گنبد طلایی امام رضا علیه السلام دوخته شد در دل زمزمه کرد
"السلام علیک یا غریب الغربا! سلام آقا! سلام پناه بیپناهها! سلام انیس جان! اذن دخول میدی؟ اذنم بده که خسته آمده ام سوی مرقدت! اذنم بده که شکسته ام سوی گنبدت! آقای شهر بی سرو سامان روزگار!
آقای خسته تر ز من و همرهان من! ای صحن تو شده سامان قلب من!
آقا نگاه میکنی که چگونه شکسته ام؟ آقا نگاه میکنی که مرا زخم میزنند؟ در شهر تو روی دلم پنجه میکشند؟ آقای ضامن آهو مرا ببین!
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصل_دوم
#قسمت_شصت
آقا فقط تو مرا ببین! آقای شهر بی
سروسامان روزگار!بنگر که چادر مادرت
به سر دارم! ببین کنارنامم تو را دارم!
حرمت شکن نبوده ام که مرا هجمه
کرده اند!
بی آبرو نبودم و رسوای عالم و آدم
نموده اند! آقای خستگِی من و صدیقه
کبری، دلم شکست! من آمدم که حقمـ را
بستانم به دست تو! ضربی زنم به طبل
انوشیروانیات!"
صدای نقارهها بلند شد. مریم چشمهای
خیسش را گرداند. لبخند بر لبش آمد!
یکی دیگر شفا گرفت! این صدای نقارهها
ندای شفا یافتن بود؛ شاید هم صدای
ضرب طبل انوشیروان بود!
"آقا! چگونه با دلم بازی میکنی؟ این
همزمانی و این هم آواییات! آقا به من
خسته اشاره میکنی؟ حقم بگیر ای تو
تمنای بیکسان!
حقم بگیر ای که نوایت مرا نشان! آقای
خسته تر ز من و روزگار من! از روسیاهی
من رو سیه گذر!"
مریم که اشک میریخت، زهرا بهکبوترهای
روی گنبد نگاه میکرد. محمدصادق اخم
کرده و برای امام، از امروز مریم میگفت،
از دردهای مادر میگفت، از اشکها و هق
هقهای زهرا میگفت!
امروز جمعه بود... جمعه های دلگیر! امروز
جمعه بود... جمعه ای که بوی انتظار
میداد؛ جمعه ای که بود درد میداد، بوی
درِد بیکسی!
بوی درد نبود تو... تویی که منجی
بشریتی! تویی که اگر بیایی دیگر زخم
زبان نمیزنند! تویی که بیایی دیگر تهمت
نمیزنند! تویی که بیایی دیگر یتیمی همه
معنا ندارد؛ مگر تو پدرِ امت پدرت
نیستی؟ مگر تو درمان درد کل جهان
نیستی؟ پس بیا...
بیا که حرفهای زیادی با تو دارم اگر
بیایی!گریه هایش که تمام شد،به زیارت
رفت.
حرم مثل همیشه شلوغ بود. حرم مثل
همیشه آرام بود؛ حرم مثل همیشه آرامش
بود. حرم مثل همیشه پر از حاجتمند
بود... حرم مثل همیشه بود. مثل همیشه
هایی که با پدر میآمد.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻
🌹چگونه به فرزندان خود عزت نفس دهیم؟!
✳️ به كودك كمك كنيد به خود اعتماد كند. او را به طور مستقيم تصحيح نكنيد. اشتباهاتش را با تنبيه و داد زدن جواب ندهيد. بگذاريد بداند همه اشتباه ميكنند.
✳️ وقتی فرزندتان به سراغ شما می آيد، كارتان را قطع كنيد (صحبت با تلفن، حرف زدن با يك دوست، تماشای تلويزيون) و به چشمانش نگاه كنيد. اگر لازم بود به او بگوييد صبر كند تا كار شما تمام شود.
✳️ با او قهر نكنيد.
✳️ نام فرزندتان را با آهنگی خوش بيان كنيد.
✳️ پدر و مادر بايد در مقابل فرزندشان عضوی واحد باشند. اگر اختلاف برای انتخاب روش تربيتی داريد اجازه ندهيد فرزندتان از آن آگاه شود.
✳️ گاهی از او معذرت بخواهيد تا بداند ما همه اشتباه ميكنيم.
✳️ گاهی در جواب سوالش بگوييد نميدانم تا بداند ندانستن بد نيست.
✳️ به او مسئوليتهایی در حد توانش بدهيد.
✳️ حرمت نفس خود را افزايش دهيد. كودكان از ما الگو ميگيرند.
✳️ بر نقاط قوت فرزندتان تاكيد كنيد.
✳️ اجازه دهيد فرزندتان ريسكهای بی خطر بكند. بگذاريد اشتباهات بی خطر انجام دهد.
✳️ بگذاريد در مورد غذا، لباس، بازی و مسايل خصوصی زندگيش خودش تصميم بگيرد و در صورت نياز به كمك شما، به آنها احساس گناه ندهيد.
✳️ هرگز فرزندتان را مخصوصا در مقابل ديگران مسخره نكنيد. در جمع به او نخنديد مگر زمانی كه او چنين انتظاری از شما دارد.
✳️ فرزندان بايد بدانند پدر و مادرشان آنها را بی قيد و شرط و در هر شرايطی دوست دارند.
✳️ به همسرتان مقابل فرزندتان بی احترامی نكنيد.
✳️ برد و باختشان برايتان بی اهميت باشد. وقتی تلاششان را كردند حتی اگر برنده نبودند برايشان جشن بگيريد.
✳️ وقتی با شما حرف ميزنند تمام حواستان را به آنها بدهيد.
✳️ فرزندان را وارد اختلافات خانوادگی نكنيد.
✳️ هرگز بر او برچسب بد، بی ادب، بی تربيت، چلفتی، ترسو... نزنيد.
✳️ بر سر فرزندتان فرياد نزنيد.
✳️ برای كارهایی كه برايشان ميكنيد بر سرشان منت نگذاريد.
✳️ با هيچ كس مقايسه نكنيد.
✳️هرگز بدی كسی را جلو فرزندتان يا به فرزندتان نگوييد.
✳️هرگز با كودك درد دل نكنيد.
✳️ زمانی كه فرزندتان اشتباهاتش را با شما در ميان می گذارد، او را مقصر خطاب نكنيد.
✳️ او را جلوی ديگران حتی خواهر و برادرش تنبيه نكنيد.
✳️ اجازه ندهيد شاهد دعوای شما با همسرتان يا باشد.
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
بارعایت سه نکته باید کودک را آزادبگذاریم ومانع بازی وحرکت اونشویم
1️⃣به خود آسیب نرساند
2️⃣به دیگران آسیب نرساند
3️⃣به وسایل آسیب نزند.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
حوصله و بردباری در زندگی زناشویی از اهمیت خاصی برخوردار است.
همیشه در برخورد با همسرتون چند ثانیه مکث کنید و تا بعدا پشیمون نشید...
•┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈•
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان ☕️
@khorshidebineshan
*#نکات_زندگی
💞 هیچ کدوم از اونایی که همسرت رو باهاشون مقایسه میکنی، هنوز با تو زندگی نکردن تا نقاط ضعفشون رو ببینی، از دور همه قهرمانن! قهرمان واقعی کسیه که با خوشی و ناخوشی، عاشقانه در کنارت زندگی میکنه، قهرمان زندگیت رو باور کن.
•┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈•
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان ☕️
@khorshidebineshan