مجله تربیتی خورشید بی نشان
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ #از_روزی_که_رفتی #فصـل_دوم #قسمـت_صد_سی_پنج صدر که رفت ارمیا نگاهِ با لبخند مهربانا
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_دوم
#قسمـت_صد_سی_شش
_حس میکنم به مهدی... به یادش... با خاطراتش به ایثار و از خود گذشتگیش خیانت کردم.
_بیشتر به خودت، احساست و آینده ی خودت و دخترت داری خیانت میکنی. سید مهدی میدونست و رفت؛ اون از خودش برای آرامش شما گذشت.
_دقیقا همینه؛ حالا من با ازدواجم نشون دادم رفتنش ارزشی نداشت.
_اشتباه میکنی آیه. تو نشون دادی زندگی هست... امید هست... آینده هست؛ اگه سید مهدی و سید مهدی ها رفتن فقط برای این بود که آینده ای برای ما وجود داشته باشه. آیه خانوم، میدونم سید مهدی تک بود، لنگه نداشت، اما میگم بیا با بدیهای من بساز، به خدا دارم خوب بودن رو کنارت مشق میکنم. من کنار تو و زینب سادات یه دنیا آرامش دارم؛ من کنار شما خوب میشم و بدون شما گم میشم؛ مگه بال پروازسیدمهدی نشدی؟چرا منو بی بال و پر رها میکنی؟ منم میخوام پرواز رو تجربه کنم!
آیه اخم کرد:
_فقط همینم مونده بری شهید بشی!
ارمیا بلند خندید:
_پس زیادم از من بدت نمیاد؟ چشم شهید راِه خدمت به شما میشم خانوم!
ارمیا جلوی در خانه پارک کرد:
_بریم ببینیم دختر بابا چیکار میکنه!
_دختر بابا با همه قهره. دلتنگه و گریه میکنه؛ همهی اسباب بازیاشو خراب کرده و بابا میخواد.
ارمیا ابرو در هم کشید:
_چرا بهم زنگ نزدی؟ چرا نگفتی اینقدر اوضاع اینجا به هم ریخته؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صد_سی_هفت
_در اصل منم قهر بودم؛ خب من تصادف کرده بودم، حالم بد بود زنی که شوهرم رو دوست داره میخواست منو بکشه؛ چه انتظاری از من داشتی؟
ارمیا: اون قسمت شوهرم رو که گفتی رو دوست داشتم؛ خوبه منم یه خاطرخواه دارم که شما از رو حسادت یه کم ما رو ببینی!
_بله... خاطرخواه دیوونه.
این را گفت و ازماشین پیاده شد و نشنید که ارمیا گفت:
_همینکه باعث شد منو ببینی بسه!
*******************************
زینب به ارمیا نگاه کرد و باز مداد شمعی اش را روی کاغذ کشید. ارمیا به آیه نگاه کرد:
_قهره؟
_نمیدونم.
زینب را مخاطب قرار داد:
_ِزینب مامان؛ بابا اومده ها؟
زینب عکس العملی نشان نداد. ارمیا به سمت زینب رفت و دست روی موهای دخترکش کشید:
ِ بابا... قربونت برم. بغل بابایی نمیای؟ دلم برات تنگ شده.
زینب سرش را روی پای ارمیا گذاشت؛ مدادشمعی از دستش رها شد:
_بابا...
صدایش بغض داشت. ارمیا دخترکش را از روی پاهایش بلند کرد و در آغوش کشید:
_جاِن بابا؟ خوشگل بابا...
صورت اشک آلود زینب را بوسید:
_گریه نکن بابا؛ اینجوری هق هق نکن قربون چشمات بشم!
آیه بهتر دید پدر و دختر دلتنگ را تنها بگذارد؛ به آشپزخانه رفت تا سفره ی نهار را آماده و غذاها را گرم کند.ارمیا را که صدا زد، دقایقی صبر ...
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صد_سی_هشت
کرد.
ارمیا درحالیکه زینب سر روی شانه اش گذاشته بود از چهارچوب اتاق خارج شد. ارمیا نگاهی به سفره انداخت و با لبخند کنار آن نشست:
_خسته بودی، بهتم زحمتم دادم؛ دستت درد نکنه خانوم.
زینب را کنار خودش روی زمین نشاند، برایش غذا کشید و بشقاب را مقابل دخترکش گذاشت.
زینِب ساکت شده
نگاه آیه به زینب ساکت شده ی این روزها بود؛ نگاهش به مظلومیت نو ظهور زینب همیشه پر جنب و جوشش افتاد. این تغییرات سریع و
این کناره گیری هایش، ناخن جویدن هایش، همه و همه نشان از افسرده شدن زینب داشت؛ دلش برای دخترکش شور میزد، مادر است دیگر... هر
چقدر دکتر باشد و دانا، هر چقدر بهترین باشد و بزرگ، دلشوره جزء جدا نشدنی وجود مادرانه اش است.
غذای نصفه نیمه خورده ی زینب دلش را آتش زد. نگاه ارمیا بین زینب و آیه در نوسان بود. نمیخواست جلوی زینب حرفی بزند، اما پدرانه هایش از دیدن این زینب به درد آمده بود؛ این زینب همیشه هایش نبود. زینب لج میکرد و غر میزد و قهر میکرد و گریه زاری راه مینداخت.
آیه کلافه شد و سردرد _مهمان همیشه ی این روزهایش_ دوباره آمد و دستمالی که به سرش بست و روی مبل های راحتی دراز کشید. ارمیا سعی در آرام کردن زینب داشت که آخر مجبور شد به سیدمحمد زنگ بزند و رهایی که
خودش زنگ خانه را زد. زینب را با مهدی کوچکش که از دیشب از خودش جدا نمیکرد سرگرم بازی کرد و مقابل آیه و ارمیا نشست:
_خودت فهمیدی اما تاکید میکنم که پشت گوش نندازی! زینب دچار افسردگی شده و این اصلا خوب نیست.
ارمیا مضطرب خود را روی مبل جلو کشید:
_چی؟! چرا افسرده؟
رها: این تنش بین شما، این عدم اطمینانی که روی موندن یا نموندن شما داره، همه براش تنش و اضطراب آوره که در نتیجه افسرده شده.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صد_سی_نه
هرچه سریعتر خودتون رو جمع و جور کنید؛ قبل از اینکه دخترتونو از دست بدید زندگیتونو سامان بدید.
آیه دست روی سر دردناکش گذاشت:
_بیرون گود نشستی میگی لنگش کن.
رها: تو هم همیشه همین کارو میکردی؛ اما من به حرف تو ایمان داشتم و لنگش میکردم.
آیه دلجویانه گفت:
_ببخشید رها، حالم خوش نیست.
رها: حال منم خوش نیست؛ انگار امروز رامین و معصومه رفتن دادگاه.
آیه: از کجا فهمیدید؟
رها: صدرا گفت، انگار براشون بپا گذاشته.
ارمیا: اتفاقی افتاده؟
آیه: بعدا بهت میگم، بذار ببینیم با زینب چیکار کنیم.
زنگ در به صدا در آمد. سید محمد خود را رسانده بود:
_صدای جیغ و داد زینب بند دلمو پاره کرد؛ چی شده بود؟!
ارمیا: ببخشید، گفتم شاید با دیدن تو آروم بشه، حاج علی و زهرا خانوم هم رفتن شهر ری زیارت.
تو از من بهش نزدیکتری، گفتم شاید... به هر
حال ببخشید نگرانت کردم.
سید محمد دست بر شانه ارمیا گذاشت:
_کار خوبی کردی، رسیدنت بخیر.
ارمیا دست سید محمد را گرفت:
_ممنون.
رها با آمدن سیدمحمد خداحافظی کرد و به خانه اش در واحد پایین رفت. سید محمد جویای احوالش شد و در آخر گفت:
_بهت گفتم زندگیتو بساز آیه! گفتم سید مهدی برادر منه و من میگم فراموشش کن؛ زندگی کن! نذار یادگار برادرم توی این کشمکشای تو و احساست از بین بره.....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_دوم
#قسمـت_صد_چهل
ارمیا به آشپزخانه رفت تا چای آماده کند.
آیه چشمانش را بست و گفت:
_مهدی با همه فرق داشت؛ خیلی خوب بود؛ نمیتونم...
سید محمد عصبانی میان کلام آیه پرید:
_بس کن آیه! چرا همه ی شما مرده پرست شدید؟ قهرها و دعواهات با مهدی رو یادت رفته؟ یادت رفته که چندبار قهر کردی؟ یادت رفته چقدر از بعضی رفتاراش بدت میومد؟
بین همه ی زن و شوهرا اختلاف هست، تو به ارمیا فرصت نمیدی، شاید خیلی بهتر از مهدی باشه.
آیه اخم کرد:
_مهدی بهترین بود؛ لیاقت شهادت رو داشت!
_جوری نگو که انگار من برادرم رو نمیشناختم و فقط و فقط تو میشناسی. مهدی خوب بود، پاک بود، با ایمان بود، عقایدش قوی بود؛ مگه من نمیدونم؟ اما این اسطوره ای که تو ازش ساختی بیشتر پیامبره تا آدم عادی. همه ی آدم ها ایراداتی دارن، اونا رو فراموش نکن؛ به این مرد فرصت بده بشناسیش؛ به خاطر خودت، به خاطر دخترت... یه روزی پشیمون میشی.
ارمیا پشت مبلی که آیه نشسته بود ایستاد:
_دست از سرش بردار سید؛ تا هر وقت آیه بخواد من صبر میکنم.
سید محمد: به فکر زینب باشید!
سید محمد به اتاق زینب رفت و ساعتی با یادگار برادرش بازی کرد. وقت خداحافظی به ارمیا گفت:
ِ _آیه ی خودتو بساز برادرمن
ارمیا لبخندی به برادرانه های سید محمد زد:
_من آیه رو میسازم، اما دیگه اشتباه نمیکنم. آیه بعد از سیدمهدی گم شد، شکست، من طوری آیه رو میسازم که بعد از من خم به ابروش نیاد.
طوری که کوه باشه در هر شرایطی......
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
🍃✨
🍃 رفتار درست با #مردان_بی_مسئولیت
👈 اگر همسرتان کار نمی کند شما نباید دست به کار شوید و کارهایی که او باید انجام دهد را انجام دهید. بگذارید احساس احتیاج و نیاز کند و برای زندگیتان قدم بردارد. شما با کمک های بی جایتان او را بی روح میکنید و انگیزه ی او را خشک میکنید. تمام وقتتان را صرف این نکنید که او را ادب کنید.
👈 اگر زنی می بیند که همسرش مسئولیت خود را به درستی را ایفا نمی کند و اگر قرار است تغییری در رفتار او صورت گیرد، این تغییر ابتدا باید در رفتار زن انجام شود. آن وقت است که زنان می توانند انعکاس تغییر رفتار خود را در رفتار مردان ملاحظه کنند.
👈 ممکن است مردی به زنش بگوید تو که کار می کنی، درآمد هم داری، باید بخشی از اجاره خانه را تقبل کنی، اما زن ممکن است ناراحت شود، زیرا درست است که کار می کند و درآمد دارد، اما توقع ندارد که شوهرش برای اجاره خانه روی درآمد او حساب کند. یا ممکن است زن خودش درآمد داشته باشد، اما دوست داشته باشد با پول همسرش خرید کند. مواظب باشیم کمک ما در ذهن همسرمان، جابه جایی نقش تلقی نشود.
•┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈•
#آشیونهتونگرم ☕️
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
✨🌸✨🌸✨
#ارتباط_با_خانواده_همسر
سیاست های برخورد با خانواده شوهر وقتی در یک آپارتمان هستید ✳️❇️
خیلی وقت ها شرایط باب دل آدم نیست و نمی توانیم خانه و زندگی مستقل داشته باشیم که خب این روزها طبیعی است و در نتیجه با خانواده همسرجان در یک آپارتمان زندگی می کنیم.
وقتی قرار است با خانواده همسر در یک آپارتمان باشید باید سیاست از دست و پایتان چکه کند 😄😁 ما این سیاست ها را مرحله به مرحله آموزش می دهیم.
✅ اول از همه اینکه حواستان باشد این خانواده، خانواده دوم خود شماست. پس با نگرش آنها دشمنم هستند!! جلو نروید.
✅ بعد اینکه هرکاری با خانواده خودتان می پسندید عروستان انجام دهد همان کار را با آنها انجام دهید.
مثلا اگر دوست ندارید هر هفته مادرتان راه پله ها را برای عروسش بشوید. خب خودتان هم دست به کار شوید و گاهی اوقات شما راه پله های آپارتمان را بشویید.
✅ و البته این برعکس هم جواب میدهد. مثلا اگر مادر شما هر روز و در هر ساعتی که خودش بخواهد به خانه تان سر بزند مطمئنا به او خواهید گفت که من گاهی اوقات دلم می خواهد لباسهای آزاد و راحت بپوشم و آرایش های جور واجور کنم. رفت و آمد سر زده شما مانع این قضیه می شود و گاهی مرا اذیت می کند. اگر لطف کنید قبل از آمدن با تماس هماهنگ کنید خیلی بهتر است.
پس اگر به مادرتان اینطور می گویید حق دارید با خانواده همسرتان هم درخواست هایتان را مطر ح کنید.
✅ ولی چون این کار در خانواده های ایرانی زشت است و عروس را بی ادب می دانند!!! 🙄 در نتیجه بهتر است این کار را در مرحله اول به شوهرتان بسپارید و از او بخواهید خواسته هایتان را منتقل کند.
✅ اگر این کار جواب نداد خودتان اقدام کنید و این مسئله را خیلی مودبانه توضیح داده و خواسته تان را بصورت کاملا واضح مطرح کنید.
ادامه دارد
•┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈•
#آشیونهتونگرم ☕️
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
✍راهکارهای جدا کردن
فرزند از #تبلت و #گوشی
1️⃣ خودمون کمتر تو فضای مجازی باشیم و فقط در حد نیاز سراغ گوشی و تبلت بریم.
2️⃣ با بچه ها بیشتر بازی کنیم و وقتشون رو با بازی های مفید پر کنیم.
3️⃣ به اینکه بچه مون خیلی باهوشه و کار با گوشی روحرفه ای بلده افتخار نکنیم.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
در آموزش های اخلاقی بهتر است بگذاریم
نیکویی، راستگویی، خیر خواهی، خداجویی که صفات طبیعی و فطری کودک هستند به طور "طبیعی" شکوفا گردند.
ولی اگر ما به طور "تصنعی" زودتر از حد موعد و فراتر از قابلیت و انتظار کودک آن ها را تحمیل کنیم مانع شکوفایی "طبیعی" این صفات "طبیعی" شده ایم
اگر کودک دیرتر خدا را بشناسد بهتر است تا این که در ذهن خود صفاتی را تصور کند که لایق مقام و منزلت حق تعالی نباشد. اگر ما این گونه صفات را نشناسانیم به شناخت طبیعی و فطری او از خدا کمک بیشتری کرده ایم.
عبدالعظیم کریمی
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
join @khorshidebineshan
جدایی بچه از تلویزیون!
🔸محور قرار گرفتن تلویزیون [موبایل و ...] در خانواده به صورت طبیعی روابط کلامی میان اعضای خانواده رو کم میکنه و هر اندازه که رابطهها کم میشه، تبادل گفتارها و رفتارهای محبتآمیز هم کم میشه که در نهایت به ضعف رابطۀ عاطفی ختم میشه.
حالا چه کنیم؟!
🔸برای جدا کردن بچهها از تلویزیون اولین کاری که باید انجام بشه، جدا شدن والدین از تلویزیونه.
🔸میزان تماشای فیلم و سریال رو به حداقل برسونید. هیچ اتفاقی نمیافته اگه مدتی کمتر فیلم و سریال ببینین.
🔸اگه اعتیاد خودتون به قدری شدیده که فکر میکنین نمیتونین به این راحتی از تلویزیون جدا بشین، میزان تماشای تلویزیون رو وقتی بچتون بیدار هست کم کنید.
🔸اگه به هر دلیلی میخواین در مقابل کودک برنامههای تلویزیونی رو تماشا کنین، به هیچ وجه حرص و ولع از خودتون نشون ندین.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan