مجله تربیتی خورشید بی نشان
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ #از_روزی_که_رفتی #فصـل_سوم #قسمـت_پنجاه جان من!همسفرم! چه شده که بال گشودی؟ آیه ات ر
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_یک
ارمیا اخم کرد: برای همین خواستم برم آسایشگاه!آیه تقصیر تو نیست!تقدیر منه!تقدیر تویه! ما اینو پذیرفتیم!جانان!من راضی ام به رضای خدا، راضی ام از بودنت، فقط شرمنده تو و حاج بابا و بچه هام که سختیا رو دوش شماست!
آیه: تو باش!من خودم کنیزیتو میکنم!من طاقت از دست دادنت رو ندارم.
زینب سادات که تازه از دانشگاه رسیده بود، سرش را داخل اتاق برد: لیلی مجنون، رخصت میدین؟میخوام به باباجونم سلام کنم.
آیه به سرِ داخل اتاق آمده و چشمان بسته و بدِن بیرون اتاق مانده زینبش انداخت.
خندید: حالا چرا چشمات بسته است؟
زینب با لبخند، لای یک پلکش را باز کرد: آخه اجازه ی ورود نگرفته بودم!
ایلیا از پشت سر زینب را هل داد و دوتایی وارد اتاق شدند: من گشنمه!خانومم که تشریف آورد! مامان زهرا میزو چیده ها!
آیه بلند شد و رو به ایلیا گفت: ویلچر بابا رو بیار!
ایلیا با کمک آیه، ارمیا را روی ویلچر گذاشتند. لحظه ی آخر ایلیا خیلی نامحسوس شانه ی پدر را بوسید. ارمیا و آیه متوجه شدند اما به روی ایلیا نیاوردند. پسر نوجوانشان کمی از محبت کردن، خجالت میکشید اما، عاشق اسطوره اش بود...چند روزی بود که زینب سادات در خود خموده و غمگین بود. ارمیا غم را در چشمان دخترکش میدید. آیه نگاه نگرانش پی زینبش میرفت. ارمیا کمی میترسید. به یاد داشت بار قبل را که زینب اینگونه شده بود...
زینب سادات چند روزی بود که گوشه گیر شده بود. ارمیا بیشتر وقتش را بیرون از خانه بود. با بالا رفتن سن و سابقه و بیشتر شدن مسئولیت هایش، وقت کمتری را به آیه و بچه ها اختصاص میداد. گاهی چند روزی میشد که بچه ها را نمیدید. زود از خانه میرفت و دیر باز میگشت.
بازدید و سفرهای کوتاه مدتش به این سو و آن سوی کشور، باعث شده بود از خانواده فاصله گرفته و همه ی مسئولیت ها بر دوش آیه باشد.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_دو
آیه ای که شکوه نداشت، گلایه نمیکرد، نق نمیزد، قهر نمیکرد. آیه ای که صبور بود، بردبار بود، عاقل بود، درایت داشت. آیه ای که قرار بود بار زندگی را روی دو ِش ارمیا بگذارد اما بارِ زندگی ارمیا را هم به دوش میکشید. آیه بود و درخواست های پی در پی مردم. پسر همسایه سرباز میشد، سراغ آیه می آمدند، خواهر زاده ی همسایه ی حاج علی در بازداشتگاه بود، به سراغ آیه می آمدند. بچه ی خواهر شوهر همکلاسی ایلیا میخواست دانشگاه افسری برود، سراغ آیه می آمدند. همه با ربط و بی ربط به سراغ آیه می آمدند.
ارمیا به یاد داشت آن روز را که بعد از مدتها روز جمعه نهار را با هم میخورند. ایلیا دائم خود را به ارمیا میچسباند و میخواست سهم بیشتری از این بودنها را نصیب خود کند.
زینب سادات اخم کرده و حرف نمیزد. ارمیا خطاب قرارش داد: زینب بابا تو فکره!چی شده شما حرف نمیزنی؟
زینب سادات پوزخندی زد: ایلیا که عین رادیو حرف میزنه. شما هم که سرتون شلوغه وقت ندارین!
آیه به لحن حرف زدن زینب سادات اعتراض کرد: این چه طرز حرف زدن با پدرته زینب؟
زینب بر آشفت و از سر سفره بلند شد: پدر؟کدوم پدر؟ پدر من مرده ، این بابای ایلیاست نه من!
چیزی در دِل ارمیا شکست. صدای شکستنش را آیه شنید: چی میگی زینب؟
ارمیا دست آیه را گرفت و او را به آرامش دعوت کرد: چیزی نیست آیه جان. بذار ببینم چی شده دخترم ناراحته!
زینب دوباره صدایش را بالا برد: دخترت؟ کدوم دختر؟ من دخترزنتم!
دختر تو نیستم!بابای من، بابای خود خواِه من، رفت و نگفت روزی که زنم شوهر کنه، تکلیف بچم چی میشه!
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_سه
رو به آیه ادامه داد: اصلا اون که میخواست خودشو بکشه چرا بچه دار شدید،منو نکشتی؟چرا منو به دنیا آوردی؟به دنیا آوردی که تو خونه ی یک مرد دیگه بزرگ بشم؟
آیه هق هق میکرد. آخر، قضیه اش شده بود قضیه ی (آمد به سرم از آنچه میترسیدم).
زینبی که پدرش را ندیده بود، اینجای قصه اش، کم آورد. کم آوردن که شاخ و دم ندارد. مثل همان روز هایی که آیه شکسته بود. همان روز هایی که ارمیا شکسته های آیه را بعد از سید مهدی دانه دانه پیدا کرد و به هم چسباند.
ارمیا رو به آیه گفت: من و دخترم میریم بیرون. یک امانتی پیشت هست. وقتشه اونو بیاری.
ارمیا این بار هم ستمکش این مادر و دختری شد که دل و دینش بودند.
ارمیا پاکت را در جیبش گذاشت و رو به زینب گفت: برو آماده شو بریم.
زینب خواست جوابی بدهد که ارمیا آهسته گفت: همین یکبار رو گوش کن. اگه پشیمون شدی، هر چی تو بخوای.
زینب به اتاقش رفت. مانتو و شالش را سرش کرد. دستش به سمت چادرش رفت. مردد شد. دستش را پس کشید. شالش را عقب داد. به چادرش پشت کرد و رفت.
مقابل ارمیا که ایستاد، ایلیا غیرتی شد:
چادرت کو؟موهاتو بکن تو!
زینب سادات گفت: نمیخوام. به تو چه؟
داشت بحث پیش می آمد که ارمیا دست زینب را گرفت و از خانه خارج شدند.
ارمیا او را شماتت نکرد. ارمیا با لبخند نگاهش میکرد. سه ساعت در راه بودند. زینب ده دقیقه بیشتر بیدار نماند و خوابش برد. وقتی ارمیا ماشین را خاموش کرده و او را صدا زد، زینب هوشیار شد. نگاهش که به گلزار شهدا افتاد پوفی کرد: الان اومدیم اینجا چکار؟
ارمیا دستش را گرفت و دنبال خود کشید: غر نزن. بیا بریم کارت دارم.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝🍒
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_چهار
زینب سر خاک پدری نشست که از اون ، دلگیر بود.
گلاب و گل نریخت. ارمیا قبر را شست و بوسید. خطاب به سیدمهدی گفت:
سلام رفیق! خوش میگذره؟ دخترت رو دیدی؟میدونم سلام نکرده بهت و ناراحتی، دخترت رو لوس کردم!ناز داره!اومدم دوتایی نازشو
بکشیم. اونقدر لوسش کردم که تنهایی از پسش بر نمیام! امروز، زینبت، از دستت ناراحته!یک چیزایی به من گفتا، اما من میگم از سر دلتنگیه!
آخه میدونی، دل که تنگ میشه، بهونه میگیره.
ارمیا رو به زینب سادات کرد: روزی که مادرت رو دیدم، تازه خبر شهادت پدرت رو شنیده بود.
زینب به میان حرفش پرید: شما هم حتما یک دل نه صد دل عاشق شدید؟
ارمیا لبخند شد: عجله داریا!اومدیم پیش بابات حرف بزنیم!
زینب سادات با اخم گفت: خجالت نمی کشی جلوی بابام میگی عاشق زنش شدی؟
ارمیا لبخندش پر درد شد: به جای نمک پاشی به زخمای من، آروم بگیر وگوش کن.
مگه نمیخوای بدونی بابات چرا رفت؟
زینب سادات حق به جانب گفت: درباره بابام!نه عشق و عاشقی مامانم بعد بابام!
ارمیا: پس گوش کن.
ارمیا از آن روزهایی که رفتی گفت و زینب نگاهش کرد. ارمیا از زینب کوچکش میگفت که با بابا گفتن هایش دل میبرد و زینب سادات نگاهش مي کرد.
ارمیا از آیه های شکسته گفت و زینِب تشنج کرده در آغوشش و زینب سادات نگاهش میکرد.
ارمیا لبخند زد و ادامه داد: یک روزی منم مثل تو فکر میکردم چرا رفت؟
چی کم داشت که رفت؟چرا زن و بچه اش را رها کرد و رفت؟
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_سوم
#قسمـت_پنجاه_پنج
زینب سادات: به جوابی هم رسیدید؟
ارمیا سرش را به تایید تکان داد: آره. فهمیدم شما رو رها نکرد!سپردتون دست خدا. فهمیدم دلش دریایی بود، فکرش الهی و روحش خدایی بود.
زینبم بابات برای من اسطوره بود. من امروز حاصل رفتن باباته .صدرای امروز حاصل رفتن باباته. خنده ی تو و بچه هامون بخاطرباباته. بابای تو و خیلیای دیگه رفتن تا تو بخندی عزیز بابا!
زینب سرش را روی سنگ مزار پدر گذاشت: من بابامو میخوام...
صدای گریه و هق هِق زینب بلند شد. از ته دل زار میزد و خدا را صدا میزد، پدر را صدا میزد. دلش پدر میخواست. دلش بابا مهدی خودش رامیخواست. دلش تنگ بود برای پدری که هیچ گاه آغوشش را تجربه نکرده بود. ارمیا کنارش آرام آرام اشک میریخت.
این دختر، پدر میخواست، حقش را میخواست و ارمیا حق را به او میداد.
ارمیا پاکت را روی قبر گذاشت: از بابات چند تا نامه موند. یکی برای مادرش، یکی برای مادرت، یکی برای من و آخری برای تو. گفته بود روزی اینو به تو بدن که گفتی چرا رفت. امروز همون روزه. الوعده وفا!
زینب پاکت را گرفت و به سینه فشرد و بلند تر هق هق کرد...
ِبسم رب الشهدا و الصدیقین
دلم خون میشود با اشک هایت جان بابا...
برای دخترکم...
عزیز بابا سلام... جانکم سلام... این پدری نیست که حتی نامت را نمیدانم، اما من تو را زینب صدا میزنم و امید دارم مادرت به حرمت نام عمه جانم، نامت را زینب گذاشته باشد. اما چیزی به او نگفتم. این حق مادرت است که بعد از نه ماه سخت، نامی برایت بگذارد.
دخترکم! امروز که این نامه در دستان توست تنها به این معناست که نبودِن من برایت درد شده! جاِن بابا! دلبندم، تو عزیز ترین هدیه ی خدابه من و مادرت بودی. زیبا ترین لحظه های زندگیمان با بودن تو شکل....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔶درمان واریس_پا
🔺اين كليپ را انتشار دهید تا به هموطنامون خدمتی كرده باشيم🔻
📚حکیم خیراندیش
🍏 @khorshidebinesan 🌿
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
👈تمهیدات طب سنتی برای فصل پاییز
استاد حسین خیراندیش
🔺اين كليپ را انتشار دهید تا به هموطنامون خدمتی كرده باشيم🔻
📚حکیم خیراندیش
🍏 @khorshidebinesan 🌿
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📌 خواص درمانی عدس
✍امام رضا علیهالسلام درباره خواص درمانی عدس فرمود: اگر بدنت در اثر نوره حمام سوخت، عدس پوست کنده را آرد کن و با گلاب و سرکه در آمیز و به محل زخم شده بکش که به اذن خداوند متعال خوب خواهد شد.
در حدیثی دیگر آمده است که سویق عدس تشنگی را زایل میکند و معده را قوت میدهد و صفرا را فرو مینشاند و معده را پاک میکند و هفتاد درد را دواست و هیجان خون و حرارت را برطرف می کند.
📚منبع: مکارم، ص ۲۱۵
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebinesan 🌿
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_شصت_و_هشتم / بخش اول
#عطر_نرگس
#بخش_اول
.
خدا مے داند در تمام این مدت غصہ ے مرد نبودن زن هاے منیریہ با من چہ ڪرد...
اگر هر از گاهے میان خاطرات روزهاے ڪودڪے و نوجوانے بہ داغ منیریہ گریز زدم تعجب نڪن! غصہ ے ناموس سخت است،غصہ ے غیرت بیشتر...
داشتم ماجراے ڪتڪ زدن حمید را مے گفتم!
طفلڪ حسابے جا خوردہ بود،نمے توانست من را از خودش جدا ڪند.
زن عمو فخرے طاقت نیاورد و محڪم بہ طرف باغچہ هولم داد.
از روے سینہ ے حمید جدا شدم و ڪنار باغچہ افتادم،با حرص از جایم بلند شدم. هنوز آتش دلم خنڪ نشدہ بود!
نہ از حرڪت زن عمو فخرے،بلڪہ از گستاخے حمید!
زن عمو ڪمڪ ڪرد تا حمید بلند شود،آن روزها بچہ ے لوس و پر شر و شورے بود مخصوصا در مقابل مادرش.
با ڪلے آہ و نالہ ڪردن سر پا ایستاد،چشم هاے خشمگینش را بہ صورتم دوخت و گفت:تلافے مے ڪنم! واسا ببین!
پوزخند زدم،خواستم بہ سمت تو و عزیزجون بیایم اما زن عمو مقابلم سد شد.
سر بلند ڪردم،چهرہ اش برافروختہ بود و ملتهب.
دندان روے دندان سابید و با حرص گفت:بہ چہ حقے دَس رو حمید بلند ڪردے؟! مگہ بے صاحابہ؟!
طاقت نیاوردم و در عالم هفت هشت سالگے با لحنے طلبڪار گفتم:بہ همون حقے ڪہ اون دَس رو رایحہ بلند ڪرد و هلش داد!
شاید توقع داشت جوابش را ندهم یا دلجویے ڪنم،نمے دانم. هر چہ ڪہ بود جواب من عصبانیتش را دو برابر ڪرد!
دستش را بالا برد،خواست دستش را روے صورتم فرود بیاورد ڪہ عزیزجون با تحڪم گفت:فخرے! دستت بہ صورت بچہ م خورد،نخوردا!
دست زن عمو روے هوا خشڪ شد،صورتش را بہ طرف عزیزجون برگرداند و با صدایے لرزان گفت:آخہ عزیزجون ببین با حمیدم چہ ڪردہ؟! تو عالم بچگے یہ خبطے ڪردہ،باید بپرہ وسط معرڪہ بچہ مو لت و پار ڪنہ؟!
اخم هاے عزیزجون در هم رفت،محڪم صورت و تن خیس تو را بہ سینہ اش چسباند و جواب داد:اگہ بلایے سر این طفل معصوم میومد چے؟! چہ جوابے داشتے واسہ خلیلے ڪہ جونش برا یہ دونہ دخترش در میرہ؟!
بہ پسرت یاد بدہ مردے بہ زور گفتن بہ دختر بچہ ها نیس! این بچہ اینجا امانتہ!
اگہ مے خواد قلدرے ڪنہ واسہ هم قد خودش قلدرے ڪنہ!
زن عمو فخرے آب دهانش را با شدت فرو داد و چیزے نگفت،توقع چنین حرف و دفاعے را از عزیزجون نداشت.
دست حمید را گرفت،همانطور ڪہ حمید و حمیرا را دنبال خودش بہ طرف ایوان مے ڪشید با بغض گفت:دَسِ شما درد نڪنہ عزیز! احترام منو پیش سہ چهار تا بچہ شڪستے!
عزیزجون اخم را از صورتش ڪنار نزد.
_هرڪے باید جایگاہ خودشو بشناسہ! نوہ م،پسرم،هم خون و رگ و ریشم ارجحہ بہ همہ!
بغض زن عمو پر رنگ تر شد،با عجلہ از پلہ هاے ایوان بالا رفت و چند لحظہ بعد چادر بہ سر برگشت.
از ڪنار عزیزجون رد شد و گفت:با اجازہ!
اخم هاے عزیزجون غلیظ تر شد:اگہ بناس عین تازہ عروساے پونزدہ شونزدہ سالہ قهر ڪنے خوش اومدے! بہ سلامت!
زن عمو زیر لب خداحافظے ڪرد و رفت،حمید و حمیرا هم پشت سرش.
عذاب وجدان گرفتم،بحث من و حمید بود بر سر تو! دخلے بہ نفر دیگرے نداشت!
عزیزجون با حرص لبش را جوید و راہ ایوان را در پیش گرفت.
_حیاط باش تا من این طفلیو خشڪ ڪنم و یہ آب طلا بہ خوردش بدم. ترسیدہ!
آب حوض خنڪ بود خدایے نڪردہ سرما میخورہ!
چشمے گفتم و بہ طرف حوض رفتم،آبنبات نصف و نیمہ ات را از روے زمین برداشتم تا بیاندازمش دور.
چند لحظہ بعد ڪنار حوض نشستم و نگاهم را دوختم بہ ماهے قرمزها.
هم پشیمان بودم هم نہ! پشیمان از این ڪہ وقتے بابا و مامان مے فهمیدند حسابے ناراحت مے شدند،پشیمان از این ڪہ شدہ بودم شبیہ بچہ هاے بے ادب و لات مدرسہ ڪہ زنگ آخر بہ هر بهانہ اے با ڪسے ضعیف و ریز نقش تر از خودشان ڪتڪ ڪارے مے ڪردند!
پشیمان نبودم چون براے ڪارم دلیل داشتم! دلیلے بہ محڪمے و حقانیت تو!
میان فرشتہ هاے شانہ ے چپ و راستم گیر ڪردہ بودم ڪہ عزیزجون صدایم زد.
سرم را بلند ڪردم،تو را در ملحفہ ے سفیدے پیچیدہ و در آغوش گرفتہ بود.
تو را روے تخت آقاجون نشاند و رو بہ من گفت:بدو برو سفرہ رو بیار غذام یخ ڪرد! دل ضعفہ گرفتم!
دوبارہ چشم گفتم و با عجلہ خودم را بہ داخل عمارت رساندم،عزیزجون پیراهنت را زیر نور آفتاب روے بند رخت آویزان ڪرد.
دست هاے خیسش را روے دامنش ڪشید و داخل عمارت برگشت،سفرہ را روے تخت انداختم.
خواستم بہ ڪمڪ عزیزجون بروم ڪہ ملحفہ را روے صورتت ڪشیدے و گفتی:مِحے!
متعجب نگاهت ڪردم،نیمے از صورتت را نمایان ڪردے و گفتی:دالے!
سپس غش غش خندیدے! انگار نہ انگار همین چند دقیقہ قبل توے حوض هولت دادہ بودند و بلند گریہ مے ڪردے!
بے اختیار خندیدم،لب هایت را غنچہ ڪردے و پرسیدی:مِحے! جوجو قرمزا مردن؟!
بہ نشانہ ے منفے سر تڪان دادم:نہ! واسہ چے بمیرن؟!
_آخہ... من افتادم روشون!
خندیدم و گفتم:نہ! زندہ ان!
.
✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے
Instagram:Leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
@khorshidebineshan
📣📣❤️🌺❤️📣📣
لطفا نظرات خودتان را برای ما بنویسید. فرمایشاتتان را می خوانیم 👇👇👇
https://harfeto.timefriend.net/38705216