eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعضی از بچه ها از به هم ریختگی و آشفتگی لذت می برند. و عمدا لباس هایشان را کف اتاق می ریزند. در این مواقع بسیاری از مادران از دور فرزندان خود را نگاه می کنند و غصه می خورند که چرا فرزندشان به جای اینکه چیزها را سر جایش بگذارد، آنها را کف زمین می ریزد. سعی کنید به جای غرزدن در بازی های آنها مشارکت کنید. ما مادران نیاز داریم شکیبایی خود را افزایش دهیم و خودمان را کنترل کنیم. آموزش نظم و ترتیب، مرحله ای است که ما باید آن را طی کنیم، اما اینطور هم نیست که تنها با یکبار آموزش، بچه ها همه حرف ما را گوش دهند و اتاقشان را تمیز و مرتب نگه دارند. باید بدانید که تغییر و تحول در اتاق فرزندتان، نشان دهنده این است که آنها در خود احساس مستقل بودن می کنند و نحوه قراردادن چیزها در اتاقشان در واقع به نوعی نشان دهنده شخصیت آنهاست. @khorshidebineshan
چگونه باید با جیغ های کودکان در سنین مختلف برخورد کنیم؟ قبل از یک سالگی چون جیغ و گریه کودک برای برقراری ارتباط با والدین است و خواهان احساس امنیت است. توصیه می شود تا شروع به جیغ زدن کرد، مادر او را در آغوش بگیرد. این کار باعث می شود ارتباط کودک با مادر همراه با احساس امنیت و دلبستگی بیشتری شکل بگیرد. مطالعه ها نشان داده است در آغوش گرفتن کودک به کم کردن جیغ و فریاد او کمک می کند و باعث می شود کودک شیرخوار احساس آرامش و اطمینان کند. @khorshidebineshan
۷ راهکار مهم برای کنترل بچه‌ها تو فضای مجازی 📲 کودکان فعال در فضای مجازی شاید تو ظاهر ساکت و آروم باشن اما هزاران کیلومتر با والدینشون فاصله دارن، پدرها و مادرها می‌تونن با یاد گرفتن راهکارهای ساده این فاصله رو کم کنن. @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔺پای FATF هم به گاندو باز شد 🔹سکانسی از سریال گاندو۲ درباره انگیزه غربی‌ها از رصد روابط تجاری و بانکی جهان ✍️بیداری ملت  @bidariymelat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan
Farahmand-Doaa-Ahd_SoftGozar.com.mp3
9.72M
🌺 ═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄ 📜 نامه به ابوموسی اشعری ،در آستانه جنگ جمل،سال٣٦ هجری خبر رسید که ابوموسی اشعری،فرماندار کوفه،مردم را برای پیوستن به امام (علیه السلام) باز می دارد،حضرت این نامه را نوشت: 🔹بازداشتن ابوموسی از فتنه انگيزی ♦️از بنده خدا علي امير مومنان به عبدالله بن قيس (ابوموسی اشعری)پس از ستايش پروردگار! سخنی از تو به من رسيد كه هم به سود، و هم به زيان تو است، چون فرستاده من پيش تو آيد، دامن همت به كمر زن، كمرت را برای جنگ محكم ببند، و از سوراخ خود بيرون آی، و مردم را برای جنگ بسيج كن، اگر حق را در من ديدی بپذير، و اگر دودل ماندی كناره گير، به خدا سوگند! هر جا كه باشی تو را بياورند و به حال خويش رها نكنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشكت درهم ريزد، و در كنار زدنت از حكومت شتاب كنند، چنانكه از پيش روی خود همانگونه بترسی كه از پشت سرت هراسناكی. حوادث جاری كشور آنچنان آسان نيست كه تو فكر می كنی، بلكه حادثه بسيار بزرگی است كه بايد بر مركبش سوار شد، و سختی های آن را هموار كرد، و پيمودن راه های سخت و كوهستانی آن را آسان نمود، پس فكرت را به كار گير، و مالك كار خويش باش، و سهم و بهره ات را بردار، اگر همراهی با ما را خوش نداری كناره گير، بی آنكه مورد ستايش قرارگيری يا رستگار شوی، كه سزاوار است تو در خواب باشی و ديگران مسووليت های تو را برآورند، و از تو نپرسند كه كجا هستی؟ و به كجا رفته ای؟ به خدا سوگند! اين راه حق است و به دست مرد حق انجام می گيرد، و باكی ندارم كه خدانشناسان چه می كنند؟ با درود. 📜 ، ┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄ 📜 نامه به مردم مصر که همراه مالک اشتر در سال ٣٨ هجری فرستاد 1⃣مظلوميت امام در خلافت ♦️پس از ياد خدا و درود! خداوند سبحان محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان، و گواه پيامبران پيش از خود باشد، آنگاه كه پيامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) به سوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در كار حكومت با يكديگر درگير شدند، سوگند به خدا نه در فكرم می گذشت، و نه در خاطرم می آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) از اهل بيت او بگرداند، يا مرا پس از وی از عهده دار شدن حكومت باز دارند، تنها چيزی كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوی فلان شخص بود كه با او بيعت كردند. من دست باز كشيدم، تا آنجا كه ديدم گروهی از اسلام باز گشته، می خواهند دين محمد (صلی الله علیه و آله وسلم ) را نابود سازند، پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را ياری نكنم، رخنه ای در آن بينم يا شاهد نابودی آن باشم، كه مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست، كه كالای چند روزه دنياست، به زودی ايام آن می گذرد چنانكه سراب ناپديد شود، يا چونان پاره های ابر كه زود پراكنده می گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا بپا خواستم تا آنكه باطل از ميان رفت، و دين استقرار يافته، آرام شد. (بخشی از همين نامه است:) 2⃣ شجاعت و دشمن شناسی امام (علیه السلام) ♦️به خدا سوگند! اگر تنها با دشمنان روبرو شوم، در حالی كه آنان تمام روی زمين را پر كرده باشند، نه باكی داشته، و نه می هراسم، من به گمراهی آنان و هدايت خود را كه بر آن استوارم، آگاهم، و از طرف پروردگارم به يقين رسيده ام، و همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق، و به پاداش او اميدوارم. لكن از اين اندوهناكم كه بيخردان، و تبهكاران اين امت حكومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگی كشند، با نيكوكاران در جنگ، و با فاسقان همراه باشند، زيرا از آنان كسی در ميان شماست كه شراب نوشيد و حد بر او جاری شد، و كسی كه اسلام را نپذيرفت اما به ناحق بخششهایی به او عطا گرديد. اگر اينگونه حوادث نبود شما را برنمی انگيختم، و سرزنشتان نمی كردم، و شما را به گردآوری تشويق نمی نمودم، و آنگاه كه سر باز می زديد رهایتان می كردم. آيا نمی بينيد كه مرزهای شما را تصرف كردند؟ و شهرها را گشودند؟ و دستاوردهای شما را غارت كردند؟ و در ميان شهرهای شما آتش جنگ را برافروختند؟ برای جهاد با دشمنان كوچ كنيد. خدا شما را رحمت كند، در خانه های خود نمانيد، كه به ستم گرفتار، و به خواری دچار خواهيد شد، و بهره زندگی شما از همه پست تر خواهد بود، و همانا برادر جنگ، بيداری و هوشياری است هر آن كس كه به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابيد. با درود. 📜 ، ┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄ @khorshidebineshan
سلام روزتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 .... موزیانه خندید و گفت: -هان؟! چی شد؟! -اذیت نکن بقیشو بگو.موندی که چی؟ -اول آشتی کن تا باقیشو بگم. با تمام کنجکاوی رو گرداندم -باشه....انقدر خبرای خاله زنکی داشتم...حیف... طاقت نیاوردم ونشستم بگو امیراحسان,بخدا سرم درد میکنه. -اول آشتی و حلالیت زوری. داشت ساعتش را باز میکرد -نمیتونم.دلم باهات صاف نمیشه.دیگه الان بدترم شد,منو ول کردی رفتی دنبال دوستم؟؟ انگار منظورم را بدفهمید با جدیت نگاهم کرد وگفت: -من؟! من برم دنبال... لا اله الا الله.... -منظورم اینه من مهم تر بودم. -تنها بود,هم خودم خواستم هم اینکه اونجا گفتن باید همراه داشته باشه. -خب؟؟ -هیچی دیگه شما که ماشاءالله بیخیال دوستتون شدید منم زنگ زدم فائزه اگه میتونه بیاد که نتونست.بخاطر تو موندم. -هه..لطف عالی مستدام. دوباره خوابیدم -مرخصش کردن.فقط سرش شکسته بود.زیاد معطل نشدم,حساب کردمو رسوندمش خونش.بنده خدا باردار بوده,کلی از شوهرش میترسید. -چیزی نگفت؟ -نه,اصلا حرف نزد. لباس هایش را عوض کرد و دوباره کنارم دراز کشید: -خدایا شکرت...هی.... ***** استکان را آب کشیدم و با دست خیس گوشی را که ساعت 9صبح زنگ میخورد برداشتم.متوجه شدم امیراحسان کنجکاو شد اما به روی خودش نیاورد و صبحانه اش را خورد.بله؟ -سلام.ببخشید این وقت مزاحمتون شدم.من اون راننده ای هستم که با دوستتون تصادف کردم. امیراحسان سرش با چایش گرم بود اما کاملا مشخص بود گوشش بامن است -آهان...خب؟ -من اون موقع مجبور شدم برم, الان زنگ زدم واسه خسارت و... چه میدونم. -شماره منو از کجا اوردید؟ نگاه امیراحسان بالا آمد -رفتم بیمارستان تو برگه ای که واسه پلیس بود نوشته بودید. -شماره مصدوم رو هم نوشتم.. -بله اول به خودشون زدم اما خیلی نا مفهوم حرف زدن! به من میگفتن بهار جون ! متوجه شدم فرحناز جلوی شوهرش فیلم بازی کرده -به هر حال من نمیدونم ببخشید,با خودشون تماس بگیرید. قطع کردم و شکر داخل چایم ریختم یک اخلاقش را دوست داشتم,سؤال جواب نمیکرد و دلش میخواست خودم توضیح بدهم. -رانندهه بود. -آهان. هنوز دلخور و قهر بودم - -بهار من چیکار کنم شما منو ببخشی؟؟ خیره به یک دسته موی سپید و افشانش گفتم: -یه موقع یه چیزایی با هیچی جبران نمیشه.دلمو شکستی آقا سید. چشمانش غمگین شد اما مغرورتر از این حرفها بود که به کاربدش اقرار کند نویسنده: 🌼ز.الف🌼 @khorshidebineshan
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 متأسفم اما کارم درست ترین کار بود. لازم باشه منتت رو میکشم اما تو مواقع مشابه بازم جریان همینه... چندروزی به همین منوال گذشت,او ناز میکشید و من طاقچه بالا میگذاشتم. اصلا نمیتوانستم بپذیرمش . خنده دار بود امیراحسانی که همیشه جدی وسرسنگین بود بخاطر من شوخی های آنچنانی میکرد .یا این چند شب زودتر میامد و کنارم بود . اگر انصاف داشتم میفهمیدم که این دین و ایمانش اگر یک جاهایی حسابی عذابم میدهد بجایش درمواقعی به نفعم بود! مثل حالا که تمام تلاشش را میکرد تا به گفته ى ائمه و معصومین با زنش خوش رفتار باشد و دلش را به دست بیاورد. خواب آلود و کلافه از صدای آیفون برخاستم. امیراحسان بدتر ازمن چهارطاق روی تخت ولو شده بود. درحال بلندشدن ؛ نگاهم به ساعت افتاد.هشت صبح که بود که انقدر رو داشت؟! -بله؟! تصویر مردی رادیدم که ازهمینجا مشخص بود چقدر عصبی است -میشه بیاید پائین؟ -الآن میگم شوهرم بیاد,طوری شده؟ -باخودتون. کار دارم. یکهو فرحناز را پراسترس پشتش دیدم -شما؟؟ -شوهرفرحنازم.سریع بیاید من باید تکلیفم روشن بشه. چند لحظه صبر کنید به اتاق برگشتم و تمام تلاشم را کردم بی سروصدا آماده شوم.درآخر چادر سفیدسر کردم وکلیدرا برداشتم. زانوهایم میلرزید,بامن چکار داشت؟! -سلام مرد چیزی حدود 53-53سال داشت،موهایش اما جو گندمی بود سلام خانوم, ببینم شما بهار خانومید؟ مات زده سرتکان دادم ونگاهم به فرحناز بود که بال بال میزد و میخواست چیزی را به من بفهماند -خانوم شما اون روز تصادف با فرحناز بودی؟ باز به فرحناز نگاه کردم که اشاره میکرد بگویم آره -بله.بودم. -میشه بگید چی شد؟ فرحناز فوری گفت: -بهار بگو که.... اما عربده ى مرد در آن وقت صبح پرنده ها را هم خفه کرد -تو ساکت!! از ترسم در را بسته تر کردم ...- -بگید خانوم.منتظرم. -ما..ما اون....اون روز..باهم بودیم. -از سونومیومدید؟ نامحسوس به فرحناز نگاه کردم. پلک زد بگویم آره -آره. -حوریه بکتاشم باهاتون بود؟ با ترس گفتم -آره. خشمگین به فرحناز نگاه کرد و گفت: -پس بود...گفتی نبود! رنگ فرحناز پرید: -از..اولش نبود که... مرد دوباره برگشت سمتم: -بعدماشین زد به فرحناز ؟ -بله.. خودم فهمیدم باید ماست مالى کنم :بعدش من و حوریه رسوندیمش. -رانندهه فرار کرد؟ فرحناز علامت داد تأئید کنم -بله. اما صدای امیراحسان که از آیفون آمد؛هر سه امان را شوکه کرد: -"ولی تو گفتی خودتون رضایت دادید راننده بره!" یخ زدم.نگاه وحشتزده ى من و فرحناز باهم تلاقی کرد.حمید شوهرفرحنازچند قدم جلورفت و گفت: -سلام میشه چند لحظه تشریف بیارید؟ -سلام.البته,خودم داشتم میومدم. "تق" گوشی را گذاشت فاتحه ى خودم را خواندم .حمید رژه میرفت و انگشت تکان میداد. -فرحناز بخدا امشب یا تورو میکشم یا خودمو...پدر منو در اوردی تو... فرحناز حالش هیچ خوش نبود,با اینکه برایم دردسر شده بود جلو رفتم وزیربازویش را گرفتم تاپس نیوفتد. امیراحسان آمد . مثل اژدها شده بود . از فرط خشم گونه هایش جمع شده بود. با حمید دست دادند و مردک شروع کرد: -من شوهر این خانومم,ظاهرا چند روز پیش امیراحسان دستش را به معنای دانستن تکان داد وگفت: -میدونم,تا اینجاهاشو خبر دارم اما خانومم به من گفت همسر شما بخاطر مشکلات روحی حواسش پرت شده و تصادف کرده و اینکه اون راننده اینارو تا بیمارستان میبره و اتفاقاً خیلیم مسئولیت پذیر بوده چون چند روز پیشم زنگ زدو جویای احوال شد! نویسنده: 🌼ز.الف🌼 @khorshidebineshan