فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💓 #اکولایزر | مادر کوه محبت است
😔 مادری که فرزندش را کتک بزند...
🌱 محسن پوراحمد خمینی
#روانشناس و #کارشناس_خانواده
📣 همه مادرها بشنوند...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #قسمتجدیدبودنتهست* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم100 صدای زوزه های شاهانه می آید! صدای خِر خِر کردن گراز هم بلند است! ما
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم101
"سیاهه" برمی خیزد و گوش هایش را تکان میدهد. "مِلی" سرش را از روی پاهایش بلند میکند و چشمان سیاهش را به دروازه می دوزد. "سیاهه" زبان بیرون می آورد و نفس نفس میزند و زوزه می کشد.
نورِ دایره شکلِ چراغ قوه از بیرونِ دروازه داخل می آید و به چشمان او می خورد!! پارس می کند و پیش می رود. "مِلی" هم برمی خیزد و حالت آماده باش می گیرد.
آقا تقی دروازه را باز می کند و کنار می ایستد تا اول شعبان وارد شود؛ مهمان است دیگر!
شعبان "یا الله" می گوید و پا به حیاط می گذارد. پشت بندش هم خورشید داخل حیاط می شود.
"سیاهه" دمش را تکان تکان می دهد و قبل از اهل خانه که خفته اند، به استقبال می آید. به
افتخار ورود صاحبش پارس می کند!
خورشید گوشه ی چادرش را در دست می گیرد و لبخندی از عمق وجود می زند. حتی وارد شدن به حیاط این خانه هم دلتنگی را دور می کند! شوری در دلش شعله می کشد. حالا می تواند مادر و خواهرهایش را ببیند!
فرید از صدای پارس سگ، چشمانش را نیمه باز می کند. آرام لحاف را کنار می زند و برمی خیزد. چشم تنگ می کند و از روی تخته های حفاظ ایوان به درون حیاط خیره می شود.
کمکم لبخندی روی لبش شکل می گیرد. به کنار در سالن می رود و به آن می کوبد و اهل خانه را از
آمدن مسافرها خبردار می کند. بعد هم به سمت پله ها می رود و در ایوان را باز می کند.
آقا تقی از پله ها بالا می آید و لبخند به لب میگوید:
-سلام! خُبی؟!
فرید با او دست می دهد و دیده بوسی می کنند: -سلام عُمو جان! تو چِ طَری؟! کِی بومِین؟! (تو چه طوری؟! کِی اومدین؟!)
آقا تقی وارد ایوان می شود و پشت بندش شعبان و خورشید هم داخل می آیند:
-هِمی اَلَن بَرِسِیم دَ!(همین الان رسیدیم دیگه!)
فرید با شعبان و خورشید هم حال و احوال میکند. خنده کنان به طرف تشکش می رود و
تایی به آن می زند! درِ سالن جیر جیر کنان باز میشود و عاتکه خانوم پا به ایوان می گذارد. قلب خورشید پر شورتر می کوبد. پیش رفته و در آغوش مادرش فرو می رود. عاتکه خانوم محکم دستانش را دور تن دخترکش می پیچد و او را در آغوشش تاب می دهد. چه قدر عوض شده دخترکش! خورشید در آغوش مادرش غرق می شود! چه آرام.. چه امن.. آخ! چه گرم.. چه خوب!
چشمانش از شادی به اشک می نشینند و سرش را در سینه ی مادرش پنهان می کند. آخ.. بهشت
این جاست؛ همین چند وجبیِ امن!
****ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم101 "سیاهه" برمی خیزد و گوش هایش را تکان میدهد. "مِلی" سرش را از روی پ
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم102
گوشه ی روسری اش را روی شانه اش می اندازد و لبخند به لب، پا به ایوان می گذارد.
روستا.. هفتِ صبح.. گل نساء و ثریای پر انرژی که آب سردِ شیر را بی مهابا به صورت هایشان میپاشند.. بوی نانِ عاتکه خانوم.. صدای هاپ هاپ "سیاهه" و تلاش سه توله ی کوچک برای هاپ هاپ کردن درست مثل پدرشان!.. نور آفتاب که زلال و طلائی می تابد.. نسیم که خندان میوزد..
خیر نساء که درون گهواره ی آبی رنگ، دست و پا بسته خوابیده است و صدای نق نقش می آید..
صُراحی که دارد فرید را راهی می کند تا به خانه برود.. صدای پَلَق پَلَق سماور! چه قدر تکرار را
دوست دارد. چه قدر تکرارِ تمامِ اتفاقاتِ پاکِ زندگی اش را دوست دارد!
دستش را به تخته های حفاظِ ایوان می گیرد و به حیاطِ پر سراشیبی چشم می دوزد. دوقلوها دست از شستن صورت هایشان برداشته اند و دارند به طرف لانه ی مرغ ها می دوند.
صُراحی هم معلوم نیست چرا گونه هایش گل انداخته اند و سر به زیر است؛ فرید طبق معمول
نیشخند زده و کم کم دور می شود! صدای جیر جیرِ در می آید. خورشید سر می چرخاند و قامت
شعبان را درون چهارچوب در می بیند.
سر به زیر می اندازد:
-سلام! صبح بخیر!
شعبان آرام می خندد:
- سلام عروس گل! صبح تو هم بخیر!
شعبان به طرف پله های ایوان می رود و خورشید از لفظ "عروس گل" لبخند می زند.
عروس گلِ حبیب! صدای گریه ی خیر نساء بلند می شود. خورشید به درون سالن و بعدش هم
اتاق می رود. کنار گهواره ی او زانو می زند و دسته اش را گرفته و تاب می دهد. به صورت سرخ خواهرش خیره می ماند و لبخند می زند. زیر لب الفاظی نوازشگونه می گوید و کف دستش را روی سینه ی کوچکِ او گذاشته و آرام به آن می زند. گریه ی خیر نساء کم کم تبدیل به لبخندی میشود که دهان بی دندانش را به نمایش می گذارد.
خورشید گره بند گهواره را باز می کند و خیرنساء را در آغوش می گیرد. گونهی خواهرش را میبوسد و انگشت سبابه اش را پائینِ لبِ کوچک و غنچه اش می فِشُرَد! خدا را چه دیدی؟! شاید سال دیگر، همین روز ها او دختر خود را در
آغوش داشته باشد!!!
صُراحی قدم به درون اتاق می گذارد و به کنار خورشید می رود و روبه رویش زانو می زند:
-بیدار شد؟!
خورشید سر تکان می دهد:
-اوهوم!
صُراحی نفس عمیقی می کشد و لبخند می زند: -خیلی دلم واست تنگ شده بودا
خورشید نگاهش را به او می دوزد:
-منم! من خیلی دلم تنگه همه بود..
آه می کشد:
-الانم دلم تنگه حبیبه!
صُراحی نیشخند می زند:
-حقته! منو مسخره میکردی حالا حقته که دلتنگی بکشی
خورشید، خیر نساء را درون گهواره می گذارد و برای صُراحی پشت چشم نازک می کند:
-چه ربطی داره؟! فرید که بغل گوشِته فقط عرضه نداره یه خونه بسازه، برین پی زندگیتون... ولی حبیب اینجا نیست... تا یه هفته دیگه م نمیاد
صُراحی برایش چشم غره می رود:
-فرید خیلیَم عرضه داره..
لبخند قشنگی می زند و نفس عمیقی می کشد: -خونه مون دیگه داره تموم میشه...
عمو منتظر بود که بابا بیاد تا واسه عروسی تصمیم بگیرن
خورشید ابروهایش را بالا می اندازد و لبخند عمیقی می زند و با ذوق می گوید:
-جدی میگی؟!
صُراحی با لبخند عمیقی سر تکان می دهد: -اوهوم!..
دستانش را به هم می کوبد:
-وای خورشید فک کن اگه ما با هم یهویی عروسی بگیریم چی میشه
خورشید گردن کج می کند و چشمان درشتش برق می زنند:
-خیلی خوب میشه ها... یه عروسی با دو تا عروس و دوماد
صُراحی نفس عمیقی می کشد و شادان می گوید: -کاش بشه! حالا بگو ببینم این یه ماه چی کار کردین؟! این حبیب خواهر و برادرم داره؟! خونه ساخته؟! شما کِی عقد کردین؟!..
خورشید به میان حرفش می پرد:
- اووووو یه دقه ساکت شو تو! میگم بهت دیگه
صدای سرفهی مردانهای می آید. خورشید و صُراحی هول زده برمیخیزند.
شعبان که تشک تا شده اش را در دست دارد، وارد اتاق شده و لبخند عمیقی بر لب نشانده است.
صُراحی تشک را از دست او می گیرد و خورشید گوشه ی لبش را زیر دندان می فِشُرَد؛ حرفهایشان را که نشنید، هان؟!!
شعبان از اتاق بیرون رفته و به درون سالن میرود. خورشید و صُراحی ریز میخندند! صُراحی به آشپزخانه می رود تا بساطِ صبحانه را آماده کند و خورشید خیر نساء را در آغوش میگیرد و گهواره را به کنار دیوار می برد. شعبان به اصرار آقا تقی صبحانه را هم مهمان آن هاست و سپس به خانه ی پدرش می رود.
****ادامه دارد...
طاهره.الف
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
دعای عهد.mp3
9.72M
🌺
═══✼🍃🌹🍃✼═══
دعای عهد کم حجم
✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋
🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان #حضـــرتصاحـــبالـــزمانعج🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐
🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ
یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران
ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋
🌹 #سلام_بر_حسین_علیهالسلام 🌹
🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @khorshidebineshan
─┅•═༅𖣔•✾•🌹•✾•𖣔༅═•┅─
5⃣ خبر از كشتار و فساد بنی اميه
♦️ پس آن روز که بر شما دست يابند جز تعداد کمی از شما باقی نگذارند، چونان باقيمانده غذايی اندک در ته ديگ يا دانه های غذای چسبيده در اطراف ظرف، شما را مانند پوست های چرمی به هم پيچانده می فشارند و همانند خرمن شما را به شدّت می کوبند و چونان پرنده ای که دانه های درشت را از لاغر جدا کند اين گمراهان مؤمنان را از ميان شما جدا ساخته، نابود می کنند.
6⃣ هشدار و سفارش به اطاعت از اهل بيت (علیهم السلام)
♦️با توجّه به اين همه خطرات روش های گمراه کننده شما را به کجا می کشاند؟ تاريکی ها و ظلمت ها تا کِی شما را متحيّر می سازد؟ دروغ پردازی ها تا چه زمانی شما را می فريبد؟ از کجا دشمن در شما نفوذ کرده به اينجا آورده و به کجا باز می گرداند؟ آگاه باشيد که هر سرآمدی را پرونده ای و هر غيبتی را بازگشت دوباره ای است. مردم! به سخن عالمِ خداشناس خود گوش فرادهيد، دل های خود را در پيشگاه او حاضر کنيد و با فريادهای او بيدار شويد، رهبر جامعه بايد با مردم به راستی سخن گويد و پراکندگی مردم را به وحدت تبديل و انديشه خود را برای پذيرفتن حق آماده گرداند. پيشوای شما چنان واقعيّت ها را برای شما شکافت، چونان شکافتن مهره های ظريف و حقيقت را از باطل چون شيره درختی که از بدنه آن خارج شود بيرون کشيد.
7⃣ خبر از مسخ ارزشها در حكومت بنی اميه
♦️پس در آن هنگام که امويان بر شما تسلط يابند، باطل بر جای خود استوار شود و جهل و نادانی بر مَرکب ها سوار و طاغوت زمان عظمت يافته و دعوت کنندگان به حق اندک و بی مشتری خواهند شد. روزگار چونان درنده خطرناکی حمله ور شده و باطل پس از مدّت ها سکوت نعره می کشد. مردم در شکستن قوانين خدا دست در دست هم می گذارند و در جدا شدن از دين متّحد می گردند و در دروغ پردازی با هم دوست و در راستگويی دشمن يکديگرند و چون چنين روزگاری می رسد، فرزند با پدر دشمنی ورزد و باران خنک کننده گرمی و سوزش آورد، پست فطرتان همه جا را پر می کنند، نيکان و بزرگواران کمياب می شوند. مردم آن روزگار چون گرگان و پادشاهان چون درندگان تهی دستان طعمه آنان و مستمندان چونان مردگان خواهند بود، راستی از ميانشان رخت بر می بندد و دروغ فراوان می شود. با زبان، تظاهر به دوستی دارند امّا در دل دشمن هستند. به گناه افتخار می کنند و از پاکدامنی به شگفت می آيند و اسلام را چون پوستينی واژگونه می پوشند.
📜 #نهج_البلاغه ، #خطبه108
─┅•═༅𖣔•✾•🌹•✾•𖣔༅═•┅─
مجله تربیتی خورشید بی نشان
📜📖📜 📖📜 📜 #رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀 #قسمت_دهم↩️ مصطفی وارد شد و یک کادو آورد . رفتم باز کردم دی
📜📖📜
📖📜
📜
#رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀
#قسمت_یازدهم↩️
مادرم انگار که باورش نشده باشد پرسید: قول میدهی؟ مصطفی گفت قول می دهم الان طلاقش بدهم ، به یک شرط ! من خیلی ترسیدم ، داشت به طلاق می کشید . مادرم حالش بد بود . مصطفی گفت: به شرطی که خود ایشان بگوید طلاقش می دهم . من نمیخواهم شما اینطور ناراحت باشید .
مامان رو کرد به من و گفت: بگو طلاق می خواهم . گفتم: باشه مامان ! فردا می روم طلاق می گیرم . آن شب با مصطفی نرفتم . مادرم آرام شد و دوروز بعد که بابا از مسافرت آمد جریان را برایش تعریف کردم. پدرم خیلی مرد عاقلی بود . مادرم تا وقتی بابا آمد هم چنان سر حرفش بود و اصرار داشت که طلاق بگیرم. بابا به من گفت" ما طلاق گیری نداریم . در عین حال خودتان می خواهید جدا شوید الان وقتش است و اگر می خواهید ادامه دهید با همه این شرایط که... گفتم: بله ! من همه این شرط را پذیرفتهام . بابا گفت: پس برو. دیگر شمارا نبینم و دیگر برای ما مشکل درست نکنید .
چقدر به غاده سخت آمده بود این حرف، برگشت و به نیم رخ مصطفی که کنار او راه میرفت را نگاه کرد . فکر کرد مصطفای ارزشش را دارد، مصطفی عزیز که با همه این حرف ها او را هر وقت که بخواهد به دیدن مادر می آورد . بابا که بیشتر وقت ها مسافرت است .
صدای مصطفی او را به خودش آورد؛ امروز دیگر خانه نمی آیم . سعی کن محبت مادر را جلب کنی ، اگر حرفی زد ناراحت نشو. خودم شب میآیم دنبالتان .
آن شب حال مادر خیلی بد شد . ناراحتم ، مصطفی که آمد دنبالم ، مامان حالش بد است ، ناراحتم ، نمی توانم ولش کنم. مصطفی آمد بالای سر مامان ، دید چه قدر درد می کشد، اشک هایش سرازیر شد . دست مامانم را می بوسید و میگفت: دردتان را به من بگویید. دکتر آوردیم بالای سرش و گفت باید برود بیروت بستری شود. آن وقت ها اسرائیل بین بیروت و صور را دائم بمباران می کرد و رفت و آمد سخت بود. مصطفی گفت: من می برمشان. و مامان را روی دستش بلند کرد . من هم راه افتادم رفتیم بیروت . مامان یک هفته بیمارستان بود و مصطفی سفارش کرد که: شما باید بالای سر مادرتان بمانید ، ولش نکنید حتی شب ها. مامان هر وقت بیدار می شد و می دید مصطفی آن جا است میگفت: تو تنهایی، چرا غاده را این جا گذاشتی ؟ ببرش ! من مراقب خودم هستم . مصطفی میگفت: نه ، ایشان باید بالای سرتان بماند. من هم تا بتوانم می مانم . و دست مادرم می بوسید و اشک می ریخت، مصطفی خیلی اشک می ریخت . مادرم تعجب کرد . شرمنده شده بود از این همه محبت .
مامان که خوب شد و آمدیم خانه ، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم . یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم ، قبل از آن که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید ، می بوسید و همان طور با گریه از من تشکر می کرد .من گفتم: برای چه مصطفی؟ گفت: این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید. گفتم: از من تشکر می کنید؟ خب ، این که من خدمت کردم مادر من بود ، مادر شما نبود ، که این همه کارها میکنید. گفت: دستی که به مادرش خدمت کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد . من از شما ممنونم که با این همه محبت وعشق به مادرتان خدمت کردید.....
#ادامه_دارد........
📗از زبان همسرشان غاده
🌹به نیت شهید سردار سلیمانی و شهید چمران برای تعجیل در فرج امام زمان عج صلوات بفرستیم😊
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📜
📖📜
📜📖📜