eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
796 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
{قسمت اول} کلاً دو روش متداول برای از شیر گرفتن کودکان وجود دارد یکی روش یک دفعه ای است .که به بچه یک دفعه گفته میشه که نباید دیگه شیر بخوری شما بزرگ شدی، دیگه باید غذا بخوری و مامان دیگه شیر نداره روش دوم روش تدریجی است. یعنی مادر کم کم مثلاً در یک مدت ۲۱ روزه بچه را از شیر می گیرد. در روش اول بچه آسیب زیادی میبینه به خاطر اینکه تا دو سال شیر می خورده از مادر تغذیه می کرده هم از لحاظ جسمی هم از لحاظ روانی و عاطفی و روحی نیازش را از مادر می گرفته. حالا که یک دفعه به بچه می گویند دیگر نباید شیر بخوری این دوگانگی در بچه احساس میشه و بچه احساس می کنه این دوگانگی رو و میگوید چه اتفاقی افتاده که من تا الان می تونستم از این موهبت استفاده کنم ولی الان دیگه نمیتونم. و محروم شدم از این همه نعمت و خوشبختی و این برای بچه آسیب زننده است. و گاهی اوقات به این صورت است که مادر بچه خودش را طرد عاطفی هم میکنه یعنی هم بچه را از شیر میگیره همین خیلی جدی و خشک با بچه برخورد میکنه. یعنی همینه، دیگه نباید شیر بخوری تو بزرگ شدی. و سعی می کنه بچه که به سمتش میاد بچه رو از خودش دور کنه چون این باور هستش که وقتی بچه رو بغل می کنی و نازش میکنی به قول معروف بهش توجه میکنی بچه شیر طلب میکنه .وقتی این رفتار میشه برای بچه آسیب زننده است در روش تدریجی که بهترین روش هست. که هم وزارت بهداشت تایید کرده و هم یونیسف ،به این صورت است که مادر به تدریج و کم کم بچه را از شیر میگیرد. در این روش دو اتفاق خوب می افتد، یکی اینکه هم مادر آماده میشه برای گرفتن بچه از شیر وهم فرزند. چون یک رابطه دو سویه است همانطوری که کودک داره نیازهای عاطفی و روانیش از مادر میگیره و هم نیازهای جسمیش رو، برای مادر هم همینطوره. وقتی مادر داره عشق خودش رو نثار فرزندش میکنه و بهش شیر میده و مهر خودش رو به بچه میده و از شیره جانش به بچه میده هم جسمی و عاطفی ،این یک احساس خوبی در مادر به وجود میاره. وقتی یکدفعه شیر را قطع می‌کنیم مادرها هم خیلی اذیت می‌شوند. بارها شده مادرهایی که یکباره بچه را از شیر گرفتند میگویند؛ وقتی این کار را کردیم گریمون گرفت و رفتیم یه گوشه گریه کردیم. اینها همه موید اینه که روش تدریجی روش بهتری است و روش خوبیه. ( ادامه دارد...) 👇 join @khorshidebineshan
{قسمت دوم} یکی دو روش از شیر گرفتن دیگر هم داریم. که نادرست و غلط هستند که خوشبختانه در جامعه ما جا افتاده که از این روش‌ها استفاده خیلی خیلی خیلی کمتری میشه و مادرها از این روشها استفاده نمی کنند. ❌یکی مالیدن صبر زرد به سینه ها ❌و دیگری قرمز کردن سینه ها و چسب زدن به نوک سینه ها است. در روش اول که صبر زرد میزدن، بچه اولین میک را که میزد تلخی این ماده در دهانش قرار می‌گرفت و حالش بد میشد و بالا می آورد یکی دو بار که این اتفاق می افتاد و بچه دیگر شیر را نمیخورد. در روش دوم که قرمز کردن و چسب زدن بود،مادر به بچه میگفت، ببین سینه مادر رنگش چطور شده، زخم شده و تو نباید دیگه شیر بخوری. این دو روش برای بچه خیلی آسیب زننده هست. در روش اول سینه مادر منبع تغذیه بچه بوده وقتی گرسنه میشده به مادر رجوع می کرده و مادر بغلش می‌کرده و در همان حین از مادر امنیت هم می گرفته و با مادر احساس خوبی داشته و مادر برایش مظهر مهربانی و عشق بوده وقتی مادر صبر زرد به سینه میزنه و اون اتفاق می افته، بچه دچار دوگانگی میشه، که چرا مادر اینجوری شده و بد شده و بچه نسبت به مادر احساس بد پیدا میکنه. و در روش دوم که مادر به سینه چسب میزنه، بچه فکر میکنه که الان که مادر مریض شده و سینش اینجوری شده، بخاطر اونه و اون شیرهایی که این مدت اون از مادرش خورده باعث شده سینه مادر زخم بشه بچه احساس بدی میکنه. و اینکه بچه بدیه که باعث شده مادرش مریض بشه و کار بدی کرده. فکر نکنید که سه چهار روزه و تمام میشه و این روش خوبیه و بچه دیگه سراغ شما نمیاد. در حقیقت این روش خوبی نیست و اتفاق بدی برای بچه افتاده، چون اون دو سالی که به بچه شیر دادید و زحمتی که تو این شب ها و بیداری ها کشیدید و.. همه اینها با این دو روش از بین میره پس این روشهای غلط و نادرست هستند و انشاالله از جامعه ما بکلی حذف شوند و هیچ مادری به این روشها روی نیارن.(ادامه دارد...) 👇 join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🍃🌹 همین امروز این تئوری مزخرف را که دوست داشتن نیازی به گفتن ندارد فراموش کن ..! یادت باشد قویترین حسها اگر پرستاری و مراقبت نشوند، بیمار میشوند و می‌میرند .. اتفاق عشق را برای خودت و اطرافيانت زیباتر کن ... ❤️🌹❤️ Join @khorshidebineshan
دوست داشتن"ها متفاوتند: ◽️یک: یه جور "دوست داشتن" هست، خیلی دوس داری بهش بگیا، ولی طرف جوری برخورد میکنه که حرفت میمونه بیخ گلوت... بجاش میگی: "یه لیوان آب لطفا" ◽️دو: یه جور "دوست داشتن" هست، بگی یا نگی، نه به حال خودت فرقی داره نه طرف! چون اونقدر تنهایید که فقط همو دارید. ◽️سه: یه جور "دوست داشتن" هست، که نیست! یعنی سالهاست منتظری که یکی پیدا شه و لایق این جمله باشه... هنوزم منتظری. ◽️چهار: یه جور "دوست داشتن" هست، گفتنی نیست، دست به کار میشی، گُل میخری واسش، باهم میخندید، باهم گریه می کنید. دعوا هم می کنید حتی، جنسش خیلی اصله لامصب. نایابم هست البته. ◽️پنج: یه جور "دوست داشتن" هست شبیه مَرَضه، تیک داره، به هرکی میرسی میگی، اونم مریض میکنی مثل خودت. خدا نصیب هیچ گوینده و شنونده ای نکنه این یکی رو. ◽️شش: یه جور "دوست داشتن "هست، اونو دیگه مقصر خودتی، اونقد نمیگی نمیگی نمیگی، تا یکی پیداش میشه و میگه. تاکید می کنم مقصر خودتی. ◽️هفت: یه جور"دوست داشتن" هست، هی میگی هی پسش میگیری، هی میگی و هی پسش میگیری. نکن خواهر من، نکن برادر من، پسشم گرفتی دیگه باز نگو بِهِش. لوث میشه از دهن میافته ها... ◽️هشت: یه جور "دوست داشتن" هست اونقدر آرومه، اونقدر ظریفو لطیفه. تا بهش نگاه میکنی، هر دو، چشماتون شروع میکنه به خندیدن. ◽️نه: یه جور "دوست داشتن" هست خیلی شدیده، یهو اعضای بدنت شروع میکنه به تپیدن، میشی عین یه قلب بزرگ، این نوع دوست داشتن فقط یه بار نصیب هر کس ممکنه بشه، دست دست نکنید برا گفتنش. ◽️ده: یه "دوست داشتن" هست که از دوره، یعنی از دور دوسش داری، میدونی سهم تو نیست ولی خُب خیلی دوسش داری. بدون هیچ توقع و انتظاری فقط دوسش داری. Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم139 استکان چای را روبه رویش می گذارد و چهارزانو می نشیند: -بفرمائید! م
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 سنگکِ برشته را از وسط دو نصف می کند و نصفی هم برای خود برمی دارد. تکه ی نان را لقمه می کند و با ولع گاز می زند. خودش هم نمی داند این همه علاقه ی یکهویی اش به نان از کجا آمده است! نگاهش را در اتاق می چرخاند و امیرعلی را در گوشه ای مشغولِ سر و کله زدن با اسباب بازی اش می بیند. به کمدِ چوبیِ لباس ها تکیه می دهد و سر می چرخاند و به سپیده زل می زند. اخمی روی پیشانی دارد و در فکر است. آهی می کشد و گازی دیگر به لقمه ی در دستش می زند. گوشه ی سفره ی نان را می گیرد و به طرف خود می کشد و مشغول نصف کردن نان ها می شود. در چشم بر هم زدنی تکه نانش تمام شده و تکه ای دیگر برمی دارد! لقمه اش را با تک سرفه ای پائین می دهد و با شک رو به سپیده می گوید: -آبجی؟!.. نگاه سپیده به طرفش کشیده می شود و او آب دهانش را فرو می دهد: -میگم... چیزه... یعنی میگم نمیری اون طرف؟! خب... یعنی بده ها... خواهر آقا سعید واسه خاطر تو اومده ها سپیده پشت چشم نازک می کند: -اصلاً حوصله شو ندارم.. زهرخند می زند: -فکر کن! هنوز دو روزم از چهلِ سعید نگذشته شنیدم که زمزمه راه انداخته توی فامیل برای این که بعد از سالِ سعید من عقد متین شم، داداشش ابروهای خورشید بالا می پرند و هیچ نمی گوید. دستی به گلویش می کشد و لقمه ی بزرگ را به زحمت فرو می دهد. صدای تق تقِ بلندی می آید. سپیده سر می چرخاند و خورشید نگاهش را به طرف صدا می کشاند؛ امیرعلی در حال کوبیدنِ اسباب بازیِ بخت برگشته اش به درِ اتاق است! خورشید و سپیده بی توجه به او نفس عمیقی می کشند. سپیده با دست خودش راعقبتر می‌کشد و به کمدِ آهنیِ کنار سینک تکیه می دهد. نگاه خورشید که به طرف نان ها کشیده می‌شود، مقاومت از کف می دهد و هنوز هم در عجب است از علاقه ی بی حدش به طعم و بوی نان! سپیده نگاهش را به او می دوزد: - میدونی چی حرصم میده؟! خورشید تکه ای از نان را نصف می کند و نگاهش غمگین می شود: -این که میخوان تو عروس خونواده شون بشی بازم؟! سپیده خیره ی نقطه ی نامعلومی، لبخند غمگینی می زند: -این آتیشم میزنه خورشید! تو حتماً حالِ منو میفهمی... سعیدِ من زنده س... خودش گفت اگه نیومدم، یعنی اومدم و کنار تو و امیرعلیَم... من نمیتونم! شاید بعداً بخوام ازدواج کنم ولی حالا که هر شب خواب سعیدمو میبینم، نمیتونم.. شکم کمی برآمده اش را نوازش می کند و لبخندش کمی عمق می گیرد: - تا وقتی پاره ی تنِ من هنوز نمیدونه باباش چه مَردی بوده من نمیتونم ازدواج کنم... من سعیدمو دوست دارم... چه طور با برادرش ازدواج کنم؟! چه طور اصلاً با کسِ دیگه ای زیر یه سقف برم؟! خورشید آه می کشد و در سکوت گازی به نانِ در دستش می زند. حرف های سپیده را خوب می‌فهمد. سعید شوهرش بود. عشقش بود. پدر بچه هایش بود. حالا اگر نخواهد ازدواج بکند آن هم با برادرِ سعید، حق دارد! حالا اگر بخواهد تا وقتی که بچه هایش معنیِ کلمه ی شهید را نفهمیده اند، اسم ازدواج را هم نیاورد، حق دارد! اصلاً او حالا بیوه ی شهید است و هر تصمیمی که بگیرد حق دارد! شاید روزی مردِ لایقی مثلِ سعید پیدا بشود و او قبولش بکند و شاید هم هیچ وقت نتواند کسی را در کنار خود ببیند. هر چه که بشود حق با اویی است که در کنار سعید زندگی کرده و از او بچه دارد و شقایقِ داغِ عشقِ اوست! ادامه دارد... Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم140 سنگکِ برشته را از وسط دو نصف می کند و نصفی هم برای خود برمی دارد. ت
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 سپیده آه می کشد و نگاهش را به خورشید می‌دوزد: -این آقا متین خودش عاشقِ یکی دیگه س ولی مامانش و بابا راضی نیستن... سرِ اینه که به وَلا افتادن واسه اینکه من دوباره عروسشون بشم و واسه همینه که مونس چو انداخته که بعدِ سال سعید من زن متین میشم... ولی من نه میتونم با متین و نه امین عروسی کنم... نمیتونم اونا رو جز برادرشوهرم ببینم آخه! چشمان خورشید درشت می شوند و با شَک می‌پرسد: - امین؟! سپیده سر تکان می دهد و بازدمش را به بیرون فوت می کند: -اوهوم! سعید نُه تا داداش داره که امین و متین و مبین مجردن که مبین بچه س هنوز خورشید با بُهت می گوید: -نُه تا داداش؟!.. سپیده با ابروهای بالا پریده سر تکان می دهد و خورشید همچنان پر بُهت می گوید: -یعنی با آقا سعید میشدن ده تا؟! بعد چند تا خواهر داشتن؟! سپیده لبخند می زند و چهار انگشتش را بالا می‌آورد: - چهار تا! خورشید سرفه ای می کند و با نهایت تعجب میگوید: - یعنی چهارده تا بچه ن؟! وای خدا مگه میشه؟! سپیده آرام می خندد: -پدر شوهرِ من دو تا زن داره... متین و امین داداشای ناتنیِ سعیدن خورشید نفس عمیقی می کشد و تقریباً وا می‌رود: -آهان! میگم آخه چهارده تا خیلی زیاده... یعنی تو روستام دیگه خیلی یه زن بخواد بچه بیاره ده / دوازده تاس! سپیده همچنان می خندد و خورشید لب برچیده و گازی به نان می زند. صدای افتادن چیزی هر دو را هول زده می کند. نگاهشان به طرف امیرعلی کشیده می شود. پسرک پارچه ی توری و سفیدی را که روی طاقچه ی پنجره را پوشانده بود، کشیده و تمام خرت و پرت هایی که روی طاقچه بود را روی زمین ریخته است! سپیده با حرص او را صدا می زند و پسرک از خنده ریسه می رود. خورشید برمی خیزد و تمام وسایل را سر جایشان برمی گرداند؛ یک سری خرده ریز مثلِ ناخونگیر و چند دوک نخ که همگی درون یک سبدِ مکرومه بافی بودند و به همت امیرعلی پخش زمین شدند!!! چند لحظه پس از جمع کردن دسته گلِ امیرعلی، خورشید دوباره تکیه زده به کمد می‌نشیند و تکه‌ای نان برمی دارد: -میگم اسم داداشها و آبجیای آقا سعید چیه؟!.. سپیده با تعجب و ابروهای بالا رفته به او نگاه می کند و خورشید شانه بالا می اندازد: -خب همینجوری پرسیدم سپیده دم عمیقی می گیرد: -هوم! فرید، وحید، حمید، نوید و انیس خواهر و برادرای تنیِ سعیدن... اوووم! وای اون قدر زیادن که... آهان مجید و متین و امین و... کی رو نگفتم؟! مجید و امین... آهان! امیر و مبین... مونس و مرضیه و راضیه... اینام همه ناتن یَن ابروهای خورشید بالا می پرند. سعی می کند اسم تمام برادر و خواهرهای سعید را به خاطر بیاورد اما نمی شود! خیلی زیادند! خورشید به این فکر می کند که پدر شوهرِ سپیده چه طور فرزندانش را از هم تشخیص می دهد و یا مثلاً چه طور می‌فهمد که کدام فرزندش از کدام همسرش است؟!!! به فکر خود می خندد و گازی به نان می‌زند. سپیده نگاهی به او و نان در دستش می اندازد: -خورشید؟! ابروهای خورشید بالا می پرند: -بله؟! سپیده چشم تنگ می کند: -میگم خیلی نون نمیخوری؟! خورشید شانه بالا می اندازد: -اوهوم! خودمم نمیدونم چرا! یعنی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم اصلا! سپیده نیشخند می زند و با دست خودش را پیش می کشد و روی صورت خورشید خم می شود: - ببینم تو سر صبحا.. حرفش را تقه ای که به در می خورد نیمه کاره می گذارد. خورشید و سپیده نگاهی به هم می اندازند و خورشید برای باز کردن در برمی‌خیزد. چادرش را از روی رختخواب برمی‌دارد و سر می گذارد. در اتاق را باز می کند. تا چشمش به سمیرا می افتد، پشت چشم نازک می کند! و البته سمیرا هم چشم غره می رود! بعد هم به سپیده چشم می دوزد: -آبجی! مامان هی میگه بیا یه سلامی بده حداقل سپیده پوفی می کشد و کلافه می گوید: -خیلی خب سمیرا می رود و خورشید دوباره پشت چشم نازک کرده و در را می بندد. سپیده برمی‌خیزد و چادر سر می گذارد و امیرعلی را در آغوش می‌کشد. روبه روی خورشید می ایستد و نیشخند می زند: -معلومه نیشگونِ مامان کار خودشو کرده ها خورشید شانه بالا می اندازد: -حقش بود! ****ادامه دارد... طاهره.الف Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای عهد.mp3
9.72M
🌺 ═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan