eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅🔸 چند تا کار لطیف زنانه برای اقتداردهی به مرد👌
❇️ بله صدا زدن محترمانه خیلی مهمه. خیلی وقتها خانم ها فکر میکنن با شوهرشون میتونن مثل رفیق دبیرستانیشون صحبت و برخورد کنند در حالی که اینطور نیست.
❇️ اهمیت تحمل بدی های همسر 🔹@IslamlifeStyles
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام شبتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #قسمت_یازدهم #بر_اساس_واقعیت البته من دوست داشتم با هر دو تاشون باش
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 تنها جمله ای که مدام تکرار میکرد یا بهتر بگم جمله نبود، کلمه بود که بریده ... بریده... می گفت: فریده! فریده! همینجور که داشت دستم رو می کشید! از بستنی فروشی اومدیم بیرون... دیدم درست حرف نمی زنه، منم که نمی دونستم چی شده؟! دستش رو محکم گرفتم و گفتم: مهسا جان فریده چی؟! درست بگو حداقل بدونیم باید چکار کنیم؟ سرش رو تکون داد و گفت: باور کن خودمم نمیدونم چی شده! فریده از پشت گوشی حالش خوب نبود فقط گفت: مهسا تا دیر نشده با هدی بیا شاید این آخرین بار باشه که می بینمت! اشکهای مهسا ریخت و با هق هق گفت: فک کنم فریده دوباره زده به سرش و یه کاری دست خودش داده! هدی خواهش می کنم فقط بدو ....فقط بدو.... ترس و وحشت تمام بدنم رو فرا گرفت و مثل یه تکه یخ منجمد شدم! مبهوت نگاه مهسا می کردم که یعنی چی! نکنه فریده چیزیش بشه! اما خیلی زود با تکونی که مهسا دادم و داد میزد هدی نجنبیم از دست میره، به خودم اومدم... هزار تا فکر توی ذهنم موج میزد... دلشوره ی عجیبی گرفته بودم! نمیدونم چرا احساس خطر میکردم! نمیدونم چرا ترسیده بودم! شاید بخاطر ماجرای امروز اگر اتفاقی برای فریده می افتاد خودم رو یه بخشی مقصر میدیدم! من که آدرس را هم بلد نبودم پشت سر مهسا تا رسیدن به خیابون اصلی فقط دویدیم، نفس نفس زنان یه تاکسی دربست گرفتیم و راه افتادیم به سمت مقصدی که معلوم نبود قراره با چی مواجه بشیم! مدام توی دلم خدا خدا میکردم اتفاقی برای فریده نیفته، اینکه دوباره یه کار احمقانه به سرش نزده باشه، اینکه زندگیش رو به بدترین شکل ممکن تموم نکنه و راهی جهنم نکرده باشه که اینطوری تازه اول مصیبته!!! مهسا خیلی استرسش بیشتر بود، این رو از ناسزاهایی که داشت به زمین و زمان زیر لب میداد میشد قشنگ فهمید! شاید چون یه بار این اشتباه بزرگ رو کرده بود و میدونست نجات ازش فقط یه معجزه میخواد که برای هر کسی اتفاق نمی افته! و وقتی زندگی تمام شد دیگه همه فرصت ها تمامه...! با همون حال خراب و پر از اضطراب به مهسا گفتم: مهسا نصیحتت نمیخوام بکنماااا ولی این حرفها الان دقیقا چه فایده ای داره! مگه غیر از اینه ما هر کدوممون مسئول رفتار خودمونیم! حالا چه رفتار اشتباه، چه درست! در هر صورت خودمونیم که سرنوشت خودمون رو رقم می زنیم! الانم به جای این همه فحش دادن به زندگی و دنیا، حداقل یه بار دیگه به فریده زنگ بزن و شمارش رو بگیر ببین در چه حالیه؟ مهسا سریع پیشنهادم رو قبول کرد و شماره فریده رو گرفت اما هر چی بوق خورد فریده جواب نداد! و این جواب ندادن فشار عصبی من و مهسا رو هزار برابر بیشتر کرد! تا رسیدن به جایی که فریده به مهسا گفته بود، بیست دقیقه ای با ماشین فاصله بود و ما هیچ چاره ای جز صبر برای رسیدن به محل مورد نظر نداشتیم! توی این بیست دقیقه نمیدونم مهسا توی چه حالی بود! ولی من با توسل به تک تک چهارده معصوم و اهل بیت علیه السلام ازشون عاجزانه می خواستم که کمکمون کنن و چیزی که فکر می‌کنیم پیش نیاد و صحنه ای که تصور می‌کردم رو نبینم! وقتی به محل مورد نظر رسیدیم آپارتمان سه طبقه ای بود که ظاهرا فریده توی یکی از واحدهای طبقه ی سوم بود. چون آسانسور هم نداشت با عجله و دست پاچگی تمام پله ها رو بالا رفتیم ولی هر چی به واحد مد نظرمون نزدیک تر میشدیم یه اتفاق عجیب و غیر عادی نظرم رو جلب کرد که... ادامه دارد.... نویسنده: 👇 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #سم_مهلک #قسمت_دوازدهم #بر_اساس_واقعیت تنها جمله ای که مدام تکرار میکرد یا
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 که احساس کردم طبیعی نیست! راه پله ها شلوغ بود اما عجیب اینجا بود که اکثر افرادی که داخل راه پله ها در رفت و آمد بودن نوع تیپشون خیلی شبیه فریده و مهسا بود! و عجیب تر از اون انگار که مقصد همشون طبقه ی سوم بود! در هر صورت سعی کردم بی اعتنا و با سرعت از کنارشون رد بشم و پشت سر مهسا حرکت کنم تا زودتر به فریده برسیم... فریده ای که معلوم نبود الان در چه وضعیتیه! پله ها رو دو تا، یکی بالا رفتیم وقتی رسیدیم جلوی خونه ی مورد نظر دیگه نفسی برامون نمونده بود ولی وقتی زنگ خونه رو زدیم و در باز شد دختر جوانی به سن و سال خودمون در رو باز کرد و به اتاقی که فریده داخلش بود راهنماییمون کرد... خونه شلوغ بود اما ما بی توجه به محیط اطراف با سرعت به سمت فریده رفتیم.... با رودر رو شدن و دیدن فریده توی اون حالت، ته مونده ی نفسمون حبس شد توی قفسه ی سینه! من کاملا شوکه شده بودم و باورم نمیشد این فریده است! مهسا هم انتظار دیدن چنین صحنه ای رو نداشت! نگاه بهت زده اش به من، حکایت از همین گیجی می کرد! فریده با دیدن ما صدای قهقهه اش توی کل اتاق پخش شد! رفت سمت دختر جوانی که مهری صداش زد و با یه غرور خاص بهش گفت: مهری دیدی شرط بندی رو من بردم سینه ریزت رو رد کن بیا! من که کلا از حرفهاش چیزی نمی فهمیدم! اما کمی که حواسم رو جمع کردم دیدم بععععله ما وسط یه مهمونی مختلط یا بهتر بگم یه پارتی مختلط ایستادیم! مهسا عصبانی شده بود و انگار بار اولی نبود که فریده اینجوری غافلگیرش میکرد، ولی من هنوز توی شوک بودم فرض کنید یه دختر چادری محجبه وسط یه مهمونی که شبیه همه چی بود الا مهمونی! تنها کاری که اون لحظه مغزم فرمون داد و به سرعت انجام دادم این بود سریع از اتاق خارج بشم و از اون فضا بیام بیرون... صدای فریده بلند شد که هدی خانم کجا با این عجله بودی حالا!!! یه بارم با ما باش و خوش بگذرون!!! من به حرفهاش هیچ توجهی نکردم چون توی اون لحظه تمام ذهنم به یکباره درگیر فضای وحشتناکی شده بود که توش قرار گرفته بودم !!!! با همون سرعت به مسیرم ادامه دادم و فکر کنم برای من از در اتاق تا در خروجی، به اندازه ی بزرگترین جاده ی زندگیم که طولش تموم نمی شد گذشت!!! مهسا هم در حالی که داشت به فریده هر چی از دهنش در می اومد می گفت، پشت سر من با همون سرعت راه افتاد که چند باری فریده مانعش شد و می گفت حالا باشین باهم دور هم خوش میگذره!!!! جنبه شوخی داشته باشین بابا!!!! مگه حالا چی شده!!!! نمیدونم بگم با چه سرعتی ولی موقع برگشت ضریب سرعت حرکتم صد برابر موقع رفتن بود اگر موقع رفتن استرس داشتم الان وضعیتم شاید نزدیک سکته بود پله ها رو واقعا نفهمیدم چطوری اومدم پایین! ولی هر قیافه ای که توی راه پله میدیدم وحشت زده تر میشدم و دوست داشتم هر چه زودتر از این آپارتمان بیام بیرون و اینقدر ازش فاصله بگیرم که خیالم راحت بشه! توی همون لحظات تصمیم گرفتم یه بار به خودم بگم غلط کردم و بی خیال فریده و مهسا بشم که یه اتفاق ... ادامه دارد.... نویسنده: 👇 Join @khorshidebineshan
🔴 خسارت خسارت است اگر واقعاً باندباز و قبیله گرا نیستیم پس خسارت خسارت است و عقب نشینی عقب نشینی ، چه ریختن سیمان در قلب رِآکتور اراک توسط دولت گرین کارتی باشد ، چه تبدیل اورانیوم ۶۰ درصد به مولیبدن توسط دولت انقلابی. این یعنی پاره کردن برگ برنده به دست خودمان قبل از توافق منصفانه و قطعی ... ✍"قاسم اکبری" ✌️جنبش مستضعفین @jonbeshmostazafin
مداحی آنلاین - ای جمعه‌ی نیامده‌ی روزگارها - جواد مقدم.mp3
5.6M
🌸 (عج) 💐ای جمعه‌ی نیامده‌ی روزگارها 💐الغوث و الامان خزان و بهارها 🎤 👏 👌بسیار دلنشین 🌷 Join @khorshidebineshan