اگه به اندازه پیروزی تیم ملی .برای فرجم شور و اشتیاق داشتید خداوند فرجم را میرساند
برای پیروزی تیم ملی همه همدل دست به دعا
اما برای فرج!😭
همیشه و همه جا او هوای ما را داشت: اما مابرایش چه کردیم😭
اما شرمنده ایم که مدام شرمنده ایم
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
📷 یک عکس و یک دنیا حرف
دختر نوجوان ، در حالی که چادر به سر دارد، هنگام تزریق واکسن، بازوی خود را از تصویربرداری میپوشاند و بوسه پدر بر پیشانیاش مینشیند.
تربیت فرزند و درونی کردن باورهای دینی باید طوری باشه که فرزند ما در بزنگاهها و موقعیتهایی که امکان لغزش وجود داره خود را حفظ کنند.
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
یک نکته مهم اینکه,
کودک یا نوجوانی که در یک محیط
تهدید آمیز رشد میکند
از رشد شخصیت سالم برخوردار نیست.
او در آینده قادر نخواهد بود به دیگران اعتماد و با آنها ارتباط برقرار کند.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
سلام روزتان مهدوی
🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمت جدید #معجزهزندگیمن* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #معجزه_زندگی_من #نویسنده_رز_سرخ #قسمت_بیست_هشتم . . تا غروب با زینب بودم خیلی روز
#هوالعشق
#معجزه_زندگی_من
#نویسنده_رز_سرخ
#قسمت_بیست_نهم
هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد
فهمیده چرا زنگ میزنم برنمیداره
ولی من کوتاه بیا نیستم
هر جور شده حالشو میگیرم
زیادی به اینا رو دادم دارن سوارم میشن
دارم براش دختری بیشعور...😡😡
.
.
.
داشتم همین جور زیر لب غر غر میکردم که صدای حسین رو شنیدم
حسین_حلما بیداری؟
از پشت در داشت صدام میکرد
نمیخواستم جوابشو بدم که فکر کنه خوابم ولی صداش یه جوری بود انگار ناراحت بود
_آره داداش بیا تو
اومد و غمگین بهم زل زد
نگران شدم
یعنی چی شده؟ 🤔🤔
چرا این جوری نگام میکنه؟
_چی شده داداش؟؟؟😢
چرا ناراحتی؟
حسین_داشتم با علی حرف میزدم😔😔
گفت فردا خونه حسن کنسله...
_وااا
چرا آخه؟ 😐
زیاد نمونده از درسش
قرار بود نمونه سوال کار کنم که آماده باشه واسه ترم اولش
چیزی شده؟🤔
حسین_ خبر داشتی که قلب مادرش مشکل داره؟
_اره 😢
نگرانم کردی
چی شده؟؟
حسین _ امروز بنده خدا تو خونه مردم کار میکرده که به قلبش فشار زیادی امده و بردنش بیمارستان...
_ واااای خدای من
الان حالش چطوره؟؟😭😢
بچه ها چی پیش کی هستن؟؟
حسین _متاسفانه حالش خوب نیست...
نیاز به عمل داره
بچه ها پیش عمشون هستن
خیلی بی تابی میکنن...
_بیچاره ها
هنوز خیلی کوچیکن که همچین چیزایی رو تحمل کنن
خدا کمکشون کنه
چرا آخه
هر چی سنگه ماله پای لنگه
این خانواده نباید رنگ آرامش رو ببینن؟؟
حالا عملش چطوریه داداش؟
سخته؟
حسین_اطلاعات زیادی از عملش ندارم حلما
فقط میدونم هر چی زودتر باید عمل شه
ولی...
حسین با ناراحتی سرشو انداخت پایین و سکوت کرد
_ولی چی داداش؟
مشکل کجاست؟؟😔😔
حسین_ هزینه عملش خیلی بالاست...
تا پول واریز نشه عملش نمیکنن...
_ پول
همش پول😒
همه چی به این پول لعنتی برمیگرده
پس انسانیت چی؟؟
چرا خدا براشون کاری نمیکنه داداش؟؟
حسین_آروم باش خواهری
خدا بزرگه
یه هفته دیگه محرمه من مطمینم به حق همین روزا مطمینم که همه چی درست میشه ☺️
امسال تو مراسم ها براش پول جمع میشه به امید خدا...
با حرف های حسین انگار یه جرقه تو ذهنم روشن شد
ما که هر سال نذری میدیم
و هزینه زیادی هم میکنیم
چرا امسال این هزینه صرف کار بهتری نشه؟
چی از جون یه مادر که دوتا بچه کوچیک داره مهم تره؟
_میگم حسین
ما امسال هم نذری میدیم دیگه؟؟😌
حسین_آره
چی شد یهویی پرسیدی؟🤔
چی تو فکرته خانم کوچولو؟
_میگم هزینه نذری رو بدیم خرج عمل مامان حسن
_اینجوری هم حال اون خوب میشه هم بچه ها خوش حال میشن
کار خیرهم انجام میدیم
حسین_فکره خوبیه ها چرا به ذهن خودم نرسید
میرم با بابا صحبت میکنم حتما قبول میکنه
آفرین خواهری 😍😍
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
🔴 آقای رئیسی به ما بگو چرا این عنصر منصوب و منسوب به حسن روحانی همچنان در یک جایگاه کلیدی و حیاتی در کشور ما بر مسند قدرت است؟
چند فتنه دیگر در بستر فضای مجازی رها شده ای که این آقایان بر کشور ما تحمیل کردند باید رخ بدهد و خون چند عزیز دیگر از هموطنانمان باید ریخته شود تا آقایان جبهه خودی هوشیار بشوند؟
🔴 #بیداری_ملت 👇
@bidariymelat
مجله تربیتی خورشید بی نشان
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸تقسیم🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی ««قسمت پنجم»» یک هفته بعد-استامبول –
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸🔸تقسیم🔸🔸
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
🔹🔹فصل اول🔹🔹
««قسمت ششم»»
کاک رسول فورا از گروه خارج شد و وارد صفحه شخصی سالوادور شد.
کاک رسول: زیر سایه ام؟
سالوادور: بله کاک.
کاک رسول: نزدیکه؟
سالوادور: دور نیست.
کاک رسول: دیدیش؟
سالوادور: خودم نه.
کاک رسول: چیزی هم گفته؟
سالوادور: نمیدونم. نشنیدم.
کاک رسول: نگفتن اسمش چیه؟
سالوادور: چرا. بابک!
🔸🔹🔸🔹
این طرف همه سرگرم کار خودشون بودند. مجید سرش تو مانیوتور روبروش بود که یهو گوشیشو برداشت و ارتباط گرفت.
محمد: چی شد؟
مجید: قربان آماده است. لطفا همین حالا تشریف بیارین.
محمد پاشد رفت اتاق کنترل. تا وارد شد همه جلوش بلند شدند. دستور داد راحت باشن و به کارشون برسن.
محمد: مجید چه خبر؟
مجید: آقا پیام جدید داریم.
رییس: کدنویسی شده؟
مجید: آره. از طرف مهدیه.
محمد: بفرستش رو مانیتور 1
مجید پیام را فرستاد روی مانیتور 1. نوشته بود: هست ولی خسته است.
محمد نفس عمیقی کشید و اخماش باز شد و روی صندلیش لم داد و گفت: خب خدا را شکر. حیف بود. نباید اینجوری تموم میشد. مجبور شدیم اینجوری بفرستیمش. وگرنه انتخاب من اینجوری نبود. مجید براش بنویس ردش کنن.
مجید شروع به کدنویسی کرد و بعدش هم اینتر زد.
چند لحظه بعد، بغل اتاق شکنجه ای که بابک توش بود، چهره ای که تو تاریکی معلوم نبود کی هست، نتِ گوشیشو روشن کرد و وارد تلگرام شد. سراغ پیامهای شخصی رفت و از بین همه اش، صفحه شخصی سالوادور را باز کرد.
سالوادور: گفتی اسمش چیه؟
نوشت: گفت اسمم بابک هست. استعلام کردیم و دیدیم واقعا بابکه.
سالوادور پرسید: زنده است؟
نوشت: آره فکر کنم.
سالوادور: میخوانِش.
نوشت: سخته!
سالوادور: میدونم.
نوشت: میان دنبالش؟
سالوادور: معلومه که نه!
نوشت: باشه. ببینم حالا.
سالوادور: ردش کن.
نوشت: من مشکلی ندارم اما این نمیتونه. جون نداره.
سالوادور: ردیفش کن.
نوشت: کدوم وَر؟
سالوادور: سمت خودمون.
نوشت: اوکی.
نیمه های شب، در اتاق شکنجه باز شد. صدای پارس سگ ها از دور و بر میومد. دو تا پا از تاریکی ها در حال عبور بود و به طرف بدن بی هوش بابک رفت. خیلی با احتیاط مسیر را طی کرد. تا رسید به بدن بابک.
خم شد و نشست بالای سر بابک. از اندک نوری که اونجا بود، نمیشد تشخیص داد چه کسی هست که نشسته بالا سر بابک و داره با چاقوی ضامن دارش، پاهاشو باز میکنه!
بابک رو برگردوند و صورتشو گرفت کنار سینه اش. قمقمش درآورد و چند قطره آب ریخت تو دهن و گلوی خشک بابک.
ادامه دارد...
به قلم محمدرضا حدادپورجهرمی
@mohamadrezahadadpour
💕 #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan 💕