#مسافر_بهشت ❤️
نام شهید «منصورستاری» سالهاست بر پیکر کوچه ها وخیابان های شهرهای کشور خودنمایی می کند. شهیدی که هنوز مدال های لیاقت و شجاعتش می درخشد ولی زندگی او و همسرش هیچ گاه بازگو نشد و این بار حمیده همسر شهید منصور ستاری از روزهای خوش زندگی با شهید می گوید.
در یک روز برفی انتهای ماه آذر، بزرگراه صدر و بعد چند کوچه و خیابان و یک مجتمع مسکونی که در طبقه دهم آن همسر یک شهید تنها زندگی می کند. استقبال گرم و محفل خودمانی و با صفا این تصور را در ما ایجاد کرد که انگار سالهاست این خانواده را می شناسیم. نامش «حمیده» است بانویی که وقتی وارد منزلش می شوی از دوران خوش زندگی سخن می گوید. آنقدر که می توانستی در میان گفته هایش میزان مهر به همسر و فرزندان را بسنجی! حمیده خانم هیچ وقت مصاحبه نکرده بود و همیشه از رسانه ها دور بوده و می گوید: می خواستم برای خودم و خانواده ام زندگی کنم. بدون حاشیه و گمنام...
من و شهید ستاری دختر دایی و پسر عمه هستیم. پدرم نظامی بود و در ارتش خدمت می کرد. یادم هست آن زمان ساکن مشهد بودیم و به دلیل شغل پدر مجبورمی شدیم به جاهای مختلف سفر کنیم. حمیده در میان گفته هایش شهید ستاری را «تیمسار» خطاب می کرد و می گفت: برای ما معلم ها خیلی مهم بود که همسرمان یک نظامی باشد. بعد در مورد ارتباط بیشتر با شهید ستاری قبل از ازدواج گفت: من و تیمسار ستاری تا لحظه دبیرستان کمتر همدیگر را می دیدیم چون رفت و آمد زیادی نداشتیم.
بعد از اینکه پدر به تهران منتقل شد بعد از چند سال همدیگر را دیدیم، آن موقع شهید ستاری تازه می خواستند وارد دانشکده افسری شوند. البته ناگفته نماند که در آن روزها قصد ازدواج نداشتیم و بحثی هم مطرح نشده بود. شاید دلیلش هم این بود که من 3 سال از منصور بزرگتر بودم و این وصلت به فکر من و دیگران خطور نمی کرد. من دارای 10 خواهر و برادر و منصور دارای 4 خواهر و برادر بود؛ ولی من و منصور دو آدم شاخصی بودیم که با یکدیگر ازدواج کردیم یعنی متوجه شدیم از نظر روحی، روانی و فکری می توانیم در کنار هم زندگی کنیم.
#ادامه_دارد
᯽────❁────᯽
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
᯽────❁────᯽
#مسافر_بهشت ❤️
موقعی که عمه جان (مادر شهید ستاری) آمدند خواستگاری، تا یک هفته پدر و مادرم با من بحث داشتند که بی دلیل نبوده منصور از پنجشنبه تا عصر جمعه می آمده اینجا(خانه ما)، درحالی که واقعا اینچنین نبوده و بنده خدا منصوربه دلیل مسافت طولانی منزل تا دانشکده (منزل آنها در ولی آباد ورامین و دانشکده در تهران بود)، به منزل ما می آمدند.
خلاصه یک روز صبح جمعه پدرم که داشت می رفت بیرون به پدر گفت: دایی جان صبرکنید من هم با شما می آیم. رفت منزل و تمام وسایلش را از منزل ما برداشت با پدر رفت.
پدر تعریف می کرد: منصور تا میدان امام حسین(ع) هیچ حرفی نزد تا اینکه، نزدیک خیابان اقبال که رسیدیم روبه من کرد و گفت: دایی جان من حمیده خانم را می خواهم و حمید خانم هم مرا، در این لحظه سریع درب ماشین را باز می کند و با عجله از ماشین می پرد بیرون و دور می شود...حتی دیگر نمی ایستد که جواب پدر را بشنود. پدر لباس ارتشی نداشت؛ ولی یک ارتشی تمام عیار بود با فرزندانش هم مثل یک سرباز برخورد می کرد.
یادم می آید، ساعت 12 شب با خواهرم در حیاط منزل نشسته بودم که پدر آمد و مرا صدا زد و بعد از کمی مقدمه چینی پرسید: تو و منصور با هم حرفی زدید؟ من از ترس نفسم بالا نمی آمد ونمی توانستم چیزی بگم...
با ترس گفتم ما با هم حرفی نزده بودیم... پدرعلی رغم عصبانیت اولیه گفت: نمی خواهد چیزی را از من مخفی کنی من ناراضی نیستم. این پسر، بچه خواهرم است و من از کودکی او را می شناسم.
من تو پیشانی منصور می خوانم یک روزی فرمانده نیروی هوایی خواهد شد. البته اگر تو پشتیبان و زن خوبی برایش باشی! اینکه از نظر سنی هم تو از وی بزرگتری مهم نیست حضرت خدیجه هم از پیامبر بزرگتر بوده است تو فقط باید برای منصور همسرخوبی باشی.
#ادامه_دارد
᯽────❁────᯽
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
᯽────❁────᯽
🔴 بیشتر باز کنید هنوز جا دارد....
ظاهرا فضای باز و ولنگار این روزهای جامعه برای مدیران صورتی دولت هنوز به اندازه کافی جذاب نشده و علاوه بر کشف حجاب و مفاسد پیدا و پنهان بوجود آمده دنبال باز شدن چیزهای دیگر هم هستند. راست میگه ولنگاری که حد یقف نداره فعلا فضا رو باز کنید که هنوز جا داره...
✍ ویراست بیداری ملت
virasty.com/BidariyMelat
📣 #جشنواره
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🌸🌸🌸
جشنواره بزرگ قرآن کودک و نوجوان
یادبود شهدای قرآنی استان همدان
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
⭐️⭐️⭐️⭐️
🔷🔸در رشتههای 🔸 🔷
🔷حفظ، قرائت و رشته های هنری 🔷
🔷🔸با مضمامین قرآنی 🔷🔸
🔷ویژه دانش آموزان پسر و دختر 🔷
🔷🔸درهمه مقاطع تحصیلی🔷🔸
⭐️⭐️⭐️⭐️
⏳زمان ثبت نام : ۵ تا ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۱
⭐️⭐️⭐️⭐️
🎁همراه با هدایای ارزنده
⭐️⭐️⭐️⭐️
☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️
➕لینک ثبت نام در جشنواره:
https://zil.ink/quraniha
☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️
🌐 #دبیرخانه_جشنواره قرآن کودک و نوجوان استان همدان
🔆💠🔅💠﷽💠🔅
💠🔅💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅
🔅
🔴جایگزین قرص #سرماخوردگی
👈🏻دمکرده پونه
رفع آبریزش بینی و حساسیت
👈🏻دمکره گل گاوزبان
تقویت سیستم عمومی بدن و درمان فوری مسمومیت معده و سرما خوردگی
👈🏻دمکرده نعنا
ضد سرماخوردگی و اسهال عفونی
👈🏻دمکرده بنفشه
رفع حساسیت و سرفه های خشک
👈🏻دمکرده آویشن
رفع خلط و شستشوی مجاری گوارشی و درمان سرما خوردگی
👈🏻دمکرده بابونه
رفع میکروب معده و خون تقویت سیستم ایمنی بدن.
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan 🌿
🔅
💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅💠🔅
🔆💠🔅💠🔅💠🔅
✅پوشش سر در زمان خواب
✍ از قدیم الایام کلاه ، جزء لباس
خواب بوده ؛ یعنی پوشاندن سر موقع خواب اهمیت زیادی داشته ملاج و پیشانی در زمان خواب باید پوشیده باشد مزاج خواب سرد و تر است و باید زمان خواب بسته به شرایط همان فصل کلاه نخی یا ضخیم تر موقع خواب استفاده شود
در فصول سرد به دلیل اینکه سر
بدون پوشش است تولید نزله های
مغزی ، خلط گلو و آبریزش بینی ایجاد می شود افرادی که می خواهند حافظه قوی داشته باشن و دچار مشکلات ناشی از سردی مغز نشوند ؛ در هوای سرد و بعد از استحمام و موقع خواب حتما سر را بپوشانند
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan 🌿
سلام شبتان مهدوی
🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمت جدید #معجزهزندگیمن* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#معجزه_زندگی_من
#نویــسنده_رز_ســرڂ
#قسمت_هشتاد_دوم
.
.
.
واییی
سری اومدم تو اتاقم که بیشتر از این کش پیدا نکنه این موضوع
نمیتونم یهو به مامان بگم من از علی خوشم اومده
هنوز خودمم مطمعن نیستم
تازه میترسم این حس یه طرفه باشه و غرورم بشکنه😢
هی خدا این چه حسیه اخهه یهو از کجا پیداش شد
من که اصلا ازش خوشم نمیومد
😭😭
رفتم وضو گرفتم سجادمو پهن کردم
نمازمو خوندم
سرنماز از خدا خواستم
هر چی به صلاحمه پیش بیاره
من راضی به رضای خدام
بعد نماز یه زیارت عاشورا خوندم
کلی آرامش میده بهم
از وقتی که اومدم هر شب میخونم
یه وقتایی میشه تو یه روز دو بارم بخونم☺️😍
.
.
.
از روزه گلزار با زینب حرف نزدم
اونم ازش خبری نشد
بچم داره خجالت میکشه حتما😂😂
امشب قراره بریم خواستگاری
کلی ذوق دارم قراره زینب عروسمون بشه😍😍
دارم لباس انتخاب میکنم
خندم میگیره
یاده اون وقتایی میوفتم که ازش بدم میومد
اصلا جایی که بود من نمیرفتم 😂😂
یهو انقدر باهم صمیمی شدیم
شخصیتشو که شناختم عاشقش شدم
همینجوری که داشتم فکر میکردم آماده. شدم تقریباً 😬😬☺️☺️
مامان_حلماااا آماده شدییی دیره ها
حلما_ارررره مامان پنج دقیقه دیگه میام
مانتو کتیه آبیی کاربنیمو تنم کردم
روسری ستشم لبنانی سر کردم
به صورتم یه کوچولو کرم زده بودم با یه رژ خیلی یواش😂
بیش از این جایز نیست دیگه
چادر عربی خوشگلمم سرکردم
دیگه آماده آمادم
همین جور که داشتم میرفتم پایین زیر لب باخودم حرف میزدم
هی هول نشو
عادی باش
خودتو لو نده
اگه قسمت باشه همه چی درست میشه
اگه نه نباید خودتو ببازی
یهو خوردم به یه چیز سفت
_آیییی دماغم😢
یکم اومدم عقب دیدم حسین به یه لبخند وایساده جلوم
کت شلوار مشکی با یه پیرهن سفید تنشه
موهای مشکیشم به یه طرف شونه کرده
خیلی خوش حالت شده😍😍
حسین_چیه خواهری ضربه انقد شدید بود اینجوری هنگ کردی😂
حلما_هاان نه داشتم نگاهت میکردم
چه خوب شدی 😍😍
حسین_قربون شما. حالا چی میگفتی باخودت که من به این گندگی رو ندیدی😂😂بر من داریم میریم خواستگاریا تو چرا هول شدی
حلما_اییییش حواسم یه جا دیگه بود ندیدمت خب 😂کیی من هول بشم
سخت در اشتباهیی برادر
بابا_نمیخواین راه بیوفتین دیر شداااا
بعدام وقت هست شما دوتا باهم بحث کنید😂
مامان_اره بریم دیگه سر راه باید گلی روکه سفارش دادیم هم بگیریما
_بریم بریم
.
.
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان