16.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تندخوانی_تصویری #جزء2قرآن کریم استاد معتز آقایی
حدود۳۰دقیقه
#سربازان ظهور فرمانده
#منهنوزلبخندفرماندهراندیدم
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
به نیابت از #امامزمان عج هدیه به محضر #حضرترسولالله صلی الله علیه و آله
─┅═ঊঈ🍃🍂🍁🍃ঊঈ═┅─
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
🔴مریم دختر زاکانی، در مترو تهران مورد ضرب و شتم قرار گرفت!
🔹بارها گفته بودیم اگر جلو این دومینو خشونت بی حجاب ها که از خشونت علیه زنان دیگر هیچ ابائی ندارند و حتی هم دستی در قتل آرمان و عجمیان و... را در پرونده هم کیشان خورد دارند، را نگیرد آتشش دامن خود شما و خانواده هایتان را میگیرد.
🔸حدود ساعت 15 پنجشنبه 31 فروردین، دختر جوان زاکانی به شدت توسط دو بی حجاب مورد ضرب و شتم قرار میگرد بگونه ای که هم اکنون بعد گذشت 24 ساعت از حمله وحشیانه و خشونت بار بی حجاب های مدعی حقوق شهروندی و هشتک زن زندگی آزادی، اصلا وضع جسمی و روحی مساعدی ندارد.
🔹جالب اینجا است که بدلیل اختفاء هویت مریم خانم (دختر زاکانی) از مامورین و حراست مترو، گوشی او را که بعد از هجوم زنان قانون شکن در حال مستندسازی از وضعیت اسفناک مترو برای جناب شهردار بوده تا بقول خودش مانع گزارشات دروغ به شهردار شود، مامورین مترو تلفن همراهش را گرفتند بدون اینکه احترامی برای حریم خصوصی یک زن محجبه قائل شوند، با ورود با گالری، تصاویر ضبط شده را پاک میکنند. و در کمال قانون گرایی صراحتا میگویند این فیلم ها برای ما دردسر میشود. فیلمبرداری با گوشی خلاف قانون است و...
🔸 ماجرا وقتی جالب تر میشود که همان زنان بی حجاب ضارب وقتی زمان درگیری با مریم خانم فیلم میگرفتند هیج مامور مترویی قانون را یادآوری نکرد! وقتی بدون حجاب وارد ایستگاه میشوند و دختر زاکانی به دو مامور حاضر مترو میگوید این خانم های مکشفه را نمیبینید؟؟؟ میگویند خیر!!!
🔸وقتی میگوید آقای زاکانی گفتند که در مترو کنترل و نظارت هست و امکان نداره بدون حجاب وارد بشن. مامورین گفتند به ما هیچ ارتباطی نداره اینجا پلیس داره و وظیفه پلیس هست که تذکر بده و به ما هیچ ابلاغی در خصوص حجاب نشده!!!
🔹خلاصه اینکه اقای زاکانی اگر این پیام دست شما رسید غصه نخورید، مریم خانم شما سالم سالم است.
🔸این مریم کتک خورده از زنان قانون شکن و مامورین شما یک مریم دیگر است. مریم السادات... مادر دو فرزند که شاید تشابه اسمی او، شاید شما خودتان را یک لحظه جای پدر دلشکسته و همسر و فرزندانی که مریم السادات را مجروح دیدند، قرار دهید بلکه کاری کنید.
🔹ایشان ذریه حضرت زهرا و دختر همان مادری است برای دفاع از حکم الهی کتک خورد اما کوتاه نیامد و روسیاهی تاریخ برای ساکتین ماند.
این مرتبه چندم است که دختران اسلام و حاج قاسم توسط قانونشکنان «#جنبش_فواحش» با سر و وضع خونی و خاکی راهی منزل میشوند اما شما فقط اظهار نگرانی میکنید!
🔸اگر این مریم را با مریم شما مقایسه کردیم بخاطر حرف حاج قاسم بود که دختران جامعه را دختران خود میدانست که امروز بخاطر کوتاهی پدر نبودن امثال شما و حاج باقر و آقا غلامحسین و... دختران دارند از دست میروند و آرامش کف جامعه به هم ریخته.
🔹یادش بخیر یک زمان شما ادعا داشتید که مرد قانونم و مقابل فساد میایستم.
آیا فساد هم بند پ میخواهد؟!
آیا قانون شما با قانونی که ما میدانیم فرق میکند؟!
آیا قانون شما ماده 838 مجازات اسلامی ندارد؟
آیا قانون شما ماده 7 و 9 و 10 حمایت از آمرین به معروف که تکلیف مسئولین و شهرداری را مشخص میکند، را ندارد؟!
آیا فرهنگ اگر از سیاست بالاتر نباشد، برای شما پایین تر است؟!
آیا کتک خوردن زن با حجاب و بی حجاب فرق میکند؟!
آیا مریم زاکانی یا مریم قالیباف با مریم های دیگر فرقی دارند؟
🔸یاد حاج قاسم بخیر، روی دختران ایزدی هم غیرت داشت. اما چرا الان خشونت های داعشی های وطنی علیه زنان و ترویج فساد در حوزه قلمرو مدیریت ما، ما را به سر غیرت نمیآورد؟!
🔹شنیدیم در جلسه آسیبهای اجتماعی آقا برای دختران در معرض آسیب اشک ریختند و فرمودند اینها دختر من و شما هستند. بخاطر رفع مشکل آنها، شب خواب نباید داشته باشیم.
حاج علی زاکانی، حاج باقر قالیباف، اقای دادستان و قوه قضاییه، اقای فرهنگ و ارشاد اسلامی، اقای وحیدی و استاندار تهران، آقایان امنیتی، معاون بانوان رییس جمهور و فراکسیون بانوان که میفرمایید لایحه خشونت علیه زنان را تصویب کردید، کار ایجابی خاصی که از شما ندیدیم! جلو قانون شکنی و هنجار شکنی را که نگرفته اید! حواستان هست محجبه ها و خوش غیرت ها امنیت ندارند؟ آن کارها را که نکردید حداقل این یکی را تامین کنید.
🔸در پایان به اطلاع مردم عزیز میرسانیم در بی عملی و ترک فعل ها، حتما با استناد به بندهای قانونی فوق شکواییه ای علیه شهرداری و مترو تهران تنظیم خواهیم کرد و حقوق زنان و خواهران خود را از قانون مطالبه میکنیم تا تاریخ بر پیشانی ما بی غیرتی ننویسند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد.
✅ #خیمه_گاه_ولایت از انقلاب و دردِ مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازیهای سیاسیون معلوم الحال
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
🔴مسئولین باغیرت پاسخ دهند! تا کی در قبال #جنبش_فواحش سکوت باید کرد؟!
🔸🔸🔸تا کی قرار است امنیت بانوان عفیفه و متدین در معرض هتک حرمت معدودی از قانون گریزان متصل به #جنبش_فواحش و هنجارشکنان قرارگیرد؟؟
#ارسالی_یکی_از_مخاطبین
سلام و احترام. روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲حدود ساعت ۱۵ وارد مترو هفت تیر شدم، از اینکه این تعداد خانم مکشفه که شالهاشون دور گردنشون بود و بقیه هم اصلا نه روسری نه کلاه و نه شال همراه داشتند و کاملا بدون حجاب و بسیار در آرامش و بدون نگرانی و استرس وارد میشدند تعجب کردم، رفتم از دو نفر کارمند مترو سوال کردم که شما این خانمهای مکشفه رو نمیبینید؟؟گفتند خیر؛ گفتم آقای زاکانی گفتند که در مترو کنترل و نظارت هست و امکان نداره بدون حجاب وارد بشن. مامورین گفتند به ما هیچ ارتباطی نداره اینجا پلیس داره و وظیفه پلیس هست که تذکر بده و به ما هیچ ابلاغی در خصوص حجاب نشده!
من هم از اونجایی که آقایان در جلسات ادعا میکنند که ما ابلاغ کردیم و اطلاع دادیم و در جلسات تاکید میکنند فقط فیلم بگیرید و ارائه بدید(مستند سازی کنید) از یک خانم فیلم گرفتم. و کمتر از چند دقیقه پلیس مترو با مسئول حراست مترو آمدند که به من تذکر بدن فیلم نگیرم!
🔹️🔹🔹خیلی جالب بود که در چند دقیقه کوتاه برای اقدام به قول خودشون غیر قانونی من زحمت کشیدند و آمدند برای ارشاد من و کلی با آقایان صحبت کردیم و نتیجه این شد که ما نمیتونیم اقدامی بکنیم و همان حرفهای تکراری آقایانی که با هر توجیهی ترک فعل میکنند. روی سکو دو تا خانم مکشفه و بی حجاب بودند که من به ایشان با احترام تذکر دادم اما آنها شروع کردند به توهین و هتاکی،من هم برای اینکه برای آقای شهردار محترم مستند بفرستم و ببینند که گزارشاتی که خدمت ایشان ارائه میشود دروغ هست با گوشی از اون خانم فیلم گرفتم که به من حمله کردند و شروع به توهین و فحاشی کردند ومدت زیادی روی سکو درگیر شده بودیم و اونها هم از من فیلم میگرفتند،نکته قابل توجه اینجاست که هيچ يک از مامورین مترو و پلیس مترو نیامدند!! کار به جایی کشید که من سعی کردم از دست اون دو خانم فرار کنم و برم دفتر پلیس که اونها بهم حمله کردند و حتی کتکم زدند و مردم هم همه به حالت تماشاچی جمع شده بودند و من هرچه فریاد میزدم پلیس مترو کجاست؟یک نفر پلیس رو صدا بزنه ! هيچ يک از کارمندان مترو نمیآمد!! پلیس هم نیامد!! در نهایت بعد از نیم ساعت درگیری و .... مامور حراست اومد و من با ایشان به اتاق حراست رفتم و اون خانمها هم فرار کردند!!!! نکته قابل توجه تر اینکه آقایان حراست تمام اسم و مشخصات و تلفن من رو به دقت یادداشت کردند و تاکید میکردند که شما حق فیلمبرداری نداشتی و کارت غیر قانونی بود ولی به اون خانمها و افراد دیگری که فیلمبرداری میکردندکوچکترین حرفی نزدند!!!
و مامور مترو میگفت فیلم گرفتند الان تو فضای مجازی پخش میشه و برای من بد میشه، در حالی که اصلا براشون مهم نبود که از یک خانم فیلم گرفتند در حال کتک زدن و پخش میکنن، چادرم رو هم کشیدند و تو صورتم سیلی زدند و زشت ترین حرفها رو بهم میزدند و من رو در سه کنج دیوار محاصره کرده بودند.فقط به لطف خدا چون روسریم رو با سنجاق محکم کرده بودم نتونستند روسریم رو دربیارن!!!! خدا رو شکر کردم که نتونستند روسریم رو دربیارند که لااقل شرمنده جدّه ام حضرت زهرا نشم. عیبی نداره باید برای احیای دین هزینه بدیم ولی این درد هست که مامورین حقوق بگیر نظام اسلامی و برخی مدعیان انقلابی گری هيچ تعهدی ندارن و این خیلی غم انگیز هست!
#یا_اشباه_الرجال!
#توهین_و_جسارت_به_ذریه_حضرت_زهرا سلامالله علیها
#مسئول_انقلابی_اقدام_انقلابی!
#نشر_حداکثری
↩️تا کی قرار است امنیت بانوان متدین در معرض هتک حرمت معدودی از قانون گریزان و هنجار شکنان قرارگیرد؟؟
❌ بعضی مسئولین خصوصا مسئولین مترو ، منتظرند دیگه چه اتفاقی بیفته تا به خودشان بیایند؟ چند خانواده شهید و بانوی متدین دیگر مورد بی حرمتی قراربگیرند تا آقایان مدعی غیرت و مسئولیت، حداقل های حقوق شهروندی و امنیت را نسبت به همشهریان و هم وطنان خاصه بانوان عفیفه انجام بدهند؟؟😡
پس از عذرخواهی ، #عزل_مدیر_عامل_متروی_تهران ، بدلیل بی کفایتی و ناکارآمدی، خواسته و مطالبه جدی مردم متدین و انقلابی تهران است.
➖➖➖➖➖➖➖➖
👥💬🗣 رسانه باشید و این مطلب را از #خیمه_گاه_ولایت به جهت آگاهی جامعه با دوستان و آشنایان و همکاران و خانواده خود به اشتراک بگذارید.
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
بسم الله و الحمدلله
✍به قلم خانم #دکتر_مریم_اشرفی_گودرزی
🔴 جناب #زاکانی، چهره شهر را خوب بنگرید!
🔸🔸🔸در حیرتم از شما جناب زاکانی! "چطور قرار بود در جایگاه ریاست جمهوری به اداره امور مملکت بپردازید، وقتی در جایگاه یک شهردار از برقراری آرامش و امنیت جسمی و روانی در فضای شهر، اینچنین عاجز و مستاصل شدهاید؟
🔹البته نمیدانم عاجز شدهاید یا تعمدا خود را به عجز و خواب زدهاید؟
تا به حال سوار مترو شده اید؟
همسر و دخترانتان چطور؟
اگر مردها در واگنهای مملو از جمعیت، نفس به نفس ناموستان ایستاده باشند، همچنان کلاه بیغیرتیتان را بالا میگذارید؟
محافظت از نوامیس شهر در محیطهای تحت مدیریت شما را قرار است چه کسی به عهده بگیرد؟
🔸🔸🔸راستی با چه وسیله ای خودتان را به نماز عید فطر رساندید؟ اصلا فهمیدید که مترو در ایستگاه مصلی توقف نمیکرد و جمعیت کثیری به دلیل ضعف خدمات رسانیِ شما از اقامه نماز عید فطر در معیت ولی و محبوبشان باز ماندند؟
🔹جناب زاکانی، هنوز هم چهره و قامت شهدا را بر دیوارهای شهر نقاشی میکنید که بی عاری شما را در برابر آلودگی بصری که در محیط شهری با بی حجابی در حال سرایت و واگیری است نظاره گر باشند؟
🔸جناب زاکانی، تاوان این استیصال شما را آمران به معروف و ناهیان از منکر باید بدهند و کتک بخورند و توهین بشنوند؟ حقوقتان را چطور حلال میکنید وقتی از رعایت حق مردمی که لیاقتشان داشتن شهری با ثبات و امن و به دور از جاذبههای محرک غریزی و جنسی است درمانده شدهاید؟
🔹️با حلوا حلوا دهان شیرین نمیشود؛ جناب زاکانی با ژستهای پر ادعای انقلابیگری هم نمیتوان از آرمانهای انقلاب محافظت نمود.
به عمل کار برآید.
این دیگر اداره اقتصادی مملکت نیست که بگویید خزانه خالی بود؛
مدیریت این فضا یک جو همت و غیرت میخواهد، خزانهاش هم اتفاقا غنی از پشتوانههای دینی و فرهنگی و معنوی و نیروهای غیرتمندی است که میتوانند شما را از این ننگ ناتوانی نجات بدهند.
🔸️هر وقت چشم و دلتان از مقام و منصب سیر شد فکری هم به حال پاکسازی این شهر کنید که هوای دل جوانان غیور و مردم دیندارش بدجوری ابری شده!
یاعلی!
➖➖➖➖➖➖➖➖
👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد.
✅ #خیمه_گاه_ولایت از انقلاب و دردِ مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازیهای سیاسیون معلوم الحال
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
مجله تربیتی خورشید بی نشان
بسم الله الرحمن الرحیم 🔷 «یکی مثل همه» 🔷 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی قسمت بیست و یکم 🔶مسجدالرسول🔶
بسم الله الرحمن الرحیم
🔷 «یکی مثل همه» 🔷
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
قسمت بیست و دوم
داود از مدرسه بیرون آمد. شب عید فطر بود و باید کاری را که از مدتها قبل در ذهن داشت، انجام میداد. کوچهها را طی کرد و تقریبا یک ربع راه رفت تا جلوی خانهای که قبلا دو سه بار به آنجا رفته بود، ایستاد. گوشی همراهش را بیرون آورد و یک پیامک ارسال کرد.
-سلام برادر. طاعاتتون قبول باشه انشاءالله. دمِ دَرم. ی لحظه میایی بیرون؟
دو سه دقیقه گذشت. در خانه قدیمی باز شد و نورِ حیاط آن خانه، کوچه و محل ایستادن داود را روشن کرد. حاج آقا مهدوی(امام جماعت قبلی مسجد) با یک عبای قهوهای زیبا از خانه خارج شد و به طرف داود رفت. داود آغوشش را باز کرد و با مهدوی همدیگر را در بغل گرفتند.
مهدوی، داود را به داخل برد. پدر مهدوی هم در خانه بود. وقتی چشمش به داود خورد، لبخندی زد و برای تبریک عید به طرف داود رفت و حال و احوال کردند.
چند دقیقه بعد، داود و مهدوی در اتاقِ محقر و طلبگی مهدوی نشسته بودند. اطراف آنها کتابخانه و مملو از کتاب و عکس علما بود. مهدوی همین طور که چایی به داود تعارف میکرد، با لبخند از او پرسید: «چطور جرات کردی به دیدن کسی که قرنطینه است و مثلا کرونا داره بیایی؟»
داود نفس عمیقی کشید و گفت: «منو چی فرض کردی؟ من از اولش میدونستم که کرونا نداری. تو مشکوک به کرونا بودی اما نتیجه تستت منفی بود. وگرنه چطور میشه کسی کرونا داشته باشه و قرنطینه باشه اما همه اعضای خانوادهاش سالم باشن و حتی خانم و بچهاش مرتب بیان مسجد و وسط مردم باشن و مشکلی هم نداشته باشن؟»
مهدوی خندهای کرد و گفت: «حدس زدم تو متوجه بشی. ولی فکر نمیکردم به همین زودی دستم رو بشه!»
داود گفت: «ما تو دو روز قبلش با هم بودیم. حتی اگه یادت باشه تو مباحثه آخرمون دست به یقه شدیم.»
این را که گفت، هر دو زدند زیر خنده!
داود ادامه داد: «تو خلوتِ منو بهم زدی! نمیدونم چی بهت بگم!»
مهدوی گفت: «تو هم جای من بودی، همین کارو میکردی! میرفتی پیشِ حاجی خلج و بهش میگفتی من کارایی ندارم. من به درد این محل نمیخورم. من توان و جذابیت کشوندن مردم و بچهها به مسجد ندارم. اما یکی تو کلاسمون هست که اصلِ جنسه. جذابه و حرف واسه گفتن داره. اگه عادی بهشبگم بیا مسجد ما، نمیاد. اگه با زبون خوش بهش بگم بیا جای من امام جماعت باش، نمیاد و قبول نمیکنه! حاجی خلج گفت پس چطوری میخوای راضیش کنی؟ منم گفتم خودمو میزنم به مریضی. اما خانواده و همه ظرفیتهایی که سراغ دارم، بسیج میکنم که باهاش با جون و دل همکاری کنن.»
داود گفت: «من یه روزی باید این راهو میرفتم. باید یه روزی، یه جوری، از یه راهی وارد عرصه تبلیغ میشدم تا دِینمو به حوزه و امام زمان و مردمم ادا کنم. اما... غافلگیر شدم. یهو دست منو بستی و هُلم دادی تو دریا!»
مهدوی گفت: «من به درد اون مسجد نمیخورم. نمیتونم که به خودم دروغ بگم. حتی به درد تبلیغ هم نمیخورم. بیانم سنگینه و بلد نیستم این همه بچه و مردم و پیر و جوون رو بیارم پایِ کار. به درد جاهای آماده میخورم. ینی جایی که بقیه این کارا رو انجام بدن و من فقط منبر برم و گاهی سخنرانی کنم. هنرش ندارم. اما تو ماشاءالله همه فن حریفی. دوره آموزشی تبلیغ و این چیزا شرکت نکردی. اما یه آهنربایی داری که جذابت کرده و مردم دور و برت جمع میشن. میشینن پای منبرت و پایِ کارت هستن. اما من و امثال من، نه!»
داود گفت: «آدمِ مثل تو کم پیدا میشه. این که کسی بدونه حال و روزش چطوریه اما میدون رو بده به یکی دیگه، از اولیای خداست. هر کسی این کارو نمیکنه. شاید اگه من جای تو بودم، اینقدر صفا و اخلاص نداشتم که یه همچین جایِ دِنج و هلویی رو بذارم تو یه سینیِ طلایی و بدم یکی دیگه! اما این دلیل موجهی برای نرفتن به اون مسجد نیست. من با احمد و صالح حرف زدم تا بمونن. اونا کارِ کودک و نوجوان را بلدند. اخلاق تو هم جوریه که میتونی با مردم تعامل کنی. گارد نداری. زود تند نمیشی. من تا اینجاش بودم. دیگه نمیتونم. اگرم بخوام بمونم، دیگه نمیتونم بمونم. باید دست خواهرمو بگیرم و برم.»
مهدوی گفت: «راستی خواهرتون چطورن؟»
داود آهی کشید و گفت: «خدا را شکر. داره بهتر میشه.»
مهدوی تاملی کرد و گفت: «داود اگه بگم... البته حرفِ فقط من نیستا... حرف دیگران هم هست... اگر ازت بخوام که بمونی... و تشکیل خانواده بدی... و حتی خانمم و مادرم یه دختر خانمِ خوب برات سراغ دارن...»
داود گفت: «نه. شرایطم طوری نیست که الان بتونم به این چیزا فکر کنم.»
@Mohamadrezahadadpour
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
ادامه👇👇
مهدوی گفت: «حتی... اگه... خانواده دختری که برات مدنظر داریم، گفته باشه که حاضرن کمکت کنن و زیر پر و بالت بگیرن و همه جوره ازت حمایت کنن؟!»
داود از سر جاش بلند شد. سکوت کرده بود و همچنان غمی که در دل داشت، در صورتش نمایان بود. عبایش را پوشید و گفت: «صبح میام دنبالت تا با هم بریم مسجد. نماز عید و خطبه عید با شماست. من دیگه کارمو کردم. ماشینتو بهم بده تا بتونم اول وقت برم دنبال خواهرم و ببرمش. یاعلی.»
مهدوی از سر جایش بلند شد و گفت: «ماشین مشکلی نیست. اگه میخوای، همین امشب با خودت ببر. ولی کاش نماز و خطبه فردا رو خودت میخوندی...»
داود خدافظی کرد و از اتاق مهدوی زد بیرون. مهدوی هم خوشآمدیدگویان دنبالش بود. تا این که داود به دمِ در حیاط که رسید، دید یک نفر کلید انداخت و در خانه را باز کرد! زینب خانم بود که با دو تا دخترش و حاج خانم مهدوی آمدند داخل! تا داود را در منزلشان دیدند، خیلی تعجب کردند و از این که تا آن موقع به او درباره سلامتی مهدوی چیزی نگفته بودند، شرمنده شدند. داود مودبانه سلام و خدافظی کرد و رفت.
🔶مسجدالرسول🔶
آن شب قرار بود اولین اکران و اجرای نمایش گروه نرجس برای عدهای از خانمای مسجدی و دختربچههایشان انجام شود. حدود سی چهل نفر خانم و دخترخانم به کتابخانه واقع در طبقه فوقانی مسجد رفتند. تا وارد شدند، دو نوع فضا را دیدند. هر دو به حالت قبر طراحی شده بود. به وسیله پارچههای بلند، تا سقف مسجد کشیده شده بود و وقتی مثلا شما پایین پایِ دختری که در قبرش خوابیده، نشسته بودید، احساس میکردید در قبرش هستید و با او همه سوال و جواب در قبر را درک میکنید! با این تفاوت که قبری که متعلق به یک خانم محجبه و مثبت بود و سمیه در آن خوابیده بود، پارچههایش تا سقف، سفید و گلگلی و رنگین بود. اما قبری که الهه در آن خوابیده بود، پارچههایش تا سقف، سیاه و کدر بود. نماد از یک خانم بدحجاب و پشیمان که قرار است نتیجه اعمالِ منفیاش را در قبر ببیند.
کاش جذابیتهای بصری این شاهکار خلقت، فقط همین دو فضا بود. نخیر! یک صندلی گذاشته بودند وسطِ دو تا قبر! آنجا مثلا جایِ نماینده نکیر و منکر بود که نقش آن را سمانه بازی میکرد. سمانه یک لباس بلند با پوشیه به تن کرده بود که کسی ابتدا متوجه سمانه بودن او نشود. یک میکروفن هم به او داده بودند تا متنی را که قرار بود، بگوید.
تصور بفرمایید. اگر مثلا صدای میکروفن به صورت متعادلش باید روی نمره یک باشد، برای اثرگذاری روی گوش و اعصاب حضار، آن را روی 40 گذاشته بودند و به دست سمانه داده بودند تا صدای شبِ اول قبر، به نیکویی برای تماشاگران تداعی شود. سمانه بود و یک میکروفن با قدرت چهل برابر و هفتاد هشتاد تا گوش که باید آن شب یا دریده میشد و یا در جا هدایت میشدند!
ناگهان همهجا خاموش شد. صدایی مانند صدای تیکتاک ساعت به گوش میرسید. سمانه از سر جایش بلند شد و به طرف قبرِ سمیه رفت. همه چشمها به سمانه و سمیه بود. سمیه خوابیده بود در قبرش و سمانه هم بالای سرش ایستاده بود. همه ساکت بودند که یهو سمانه میکروفن را به دهانش نزدیک کرد و به آرامی گفت: «بلند شو دختر جان! بلند شو عزیزم!»
اما سمیه تکان نمیخورد. دوباره سمانه تکرار کرد و با لطافت گفت: «گفتم بلند شو دخترم. من با تو دوستم. تو اهل بهشتی! بلند شو با تو سخنها دارم.»
همه دختربچهها سرشان را بلند کرده بودند و با حالت هیجان، به طرف سمیه نگاه میکردند. دیدند یهو سمیه به آرامی از حالتِ خوابیده بلند شد و پارچه سفیدی که روی صورتش بود افتاد و رو به جمعیت نشست! همزمان سه چهار تا از دختربچهها با دیدن آن صحنه جیغ کشیدند. هفت هشت تای دیگر هم از ترس یه خودشان میلرزیدند. همه مادرها راست نشسته بودند تا بهتر ببینند قرار است چه بشود که یهو یک پیرزنِ عینکی و بیاعصاب گفت: «اِ این که سمیه دختر فلانیه!»
تا این را که گفت، نصف جمعیت زد زیر خنده! بقیه هم صورتشان را زیر چادرشان مخفی کرده بودند و از لرزش شانه و بدنشان میشد فهمید که دارند غش میکنند از این حرف پیرزن! آن پیرزن که ول کن نبود، گفت: «کِی مُرد این نهنه مُرده؟ چیزیش که نبود!»
سمانه منتظر دیالوگی بود که باید سمیه میگفت. اما سمیه دید الان است که اعلامیهاش را هم بزنند و ممکن است اسمش به عنوان یکی از اموات، در محل پخش بشود و آن وقت خر بیار و باغالی بار کن، پارچه را قشنگ زد کرد و همان طور که چشمانش را بسته بود، به جای متن اصلیِ دیالوگش گفت: «سلام بتول خانم! من زندهام! دارم نقشِ شما را بازی میکنم.»
@Mohamadrezahadadpour
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
ادامه👇👇
تا این را گفت، الهه که زیرِ پارچه سفیدِ درونِ قبر تاریکش خوابیده بود و منتظر بود که سمانه برود سراغش، خندهاش گرفت و زیرِ پارچه سیاه، از خنده داشت تمام بدنش میلرزید. یکی از بچهها که به قبرِ الهه نزدیکتر بود، تا چشمش به الهه خورد و متوجه تکانهای شدید الهه شد، به طرف الهه اشاره کرد و با وحشت به بچههای اطرافش گفت: «وای این مُرده داره میلرزه. زنده شده...» این را گفت و از سر جا بلند شد و با جیغ بلند در تاریکی شروع به دویدن کرد.
بقیه بچهها هم تا دیدند جنازه الهه دارد تکان میخورد و حتی دستش را بالا آورده و گذاشته روی دلش، آنها هم ترسیدند و پشت سرِ آن طفلکِ بینوا شروع به دویدن کردند. سمانه که میخواست بچهها را ساکت کند، با صدای بلند و وحشتناک گفت: «بشین بچه! بشین که میام میگیرَمتا!»
تا سمانه این را گفت و صدایش مانند صاعقه با وِلوم چهل برابر در فضای کوچک کتابخانه پیچید، بچهها بدتر وحشت کردند و با حالت جیغ از کتابخانه خارج شدند.
داود که تازه رسیده بود مسجد، دید بیست سی تا دختربچه با جیغ و وحشت دارند از پلههای کتابخانه به پایین سرازیر میشوند. اینقدر بچهها وحشتزده بودند که حواسشان نبود و از بغلِ میزِ کتابِ بچههای نرجس که میخواستند رد بشوند، محکم به آن برخورد کردند و همه آن کتابها ریخت روی زمین. بچهها هم که هنوز صدای بلند سمانه و لرزش اندام جنازه الهه جلوی چشمشان بود، فقط فکر فرار بودند و پا روی همه کتابها گذاشتند و در حالی که فقط میخواستند خود را نجات بدهند، کتابها را لگدمال کردند و رفتند!
برگردیم به سر قبر سمیه!
سمانه که دید سمیه گند زده، او را رها کرد و خود را به بالای سرِ الهه رساند. نمیدانست که وقتی یکی از کارکترها خندهاش گرفته و دارد از خنده میمیرد، باید نگاهها را از او دور کرد. سمانه اشتباه کرد و رفت بالای سرِ الهه. با حالت وحشت و عجین شده با خشم و به سبک شبِ اول قبر کافران به الهه گفت: «بلند شو ملعون! بلند شو ببینم!»
الهه به زور خندهاش را کنترل کرد و برای این که بتواند درست دیالوگش را بگوید، گلویش را صاف کرد. تا گلویش را صاف کرد، پیرزنه که الهی بگم خدا چهکارش بکند بلند گفت: «دستپاچه نشو الهه! میخوای یه لیوان آبم بخور بعد پاشو!»
این را که گفت، انگار بمب اتمِ خنده را بغل گوش الهه منفجر کرده باشند. یهو از بس خندهاش گرفت، خندهاش با فشار از دهانش زد بیرون. شروع به ریسه رفتن روی زمین کرد. همانطور که مثلا کفن روی او بود، چنان دست و پایش را تویِ شکمش جمع کرده بود و میخندید که تمامِ خلایق از خنده به در و دیوار میخوردند.
سمانه دید عنان کار از دستش در رفته! آن نمایش اصلا دیالوگ لازم نداشت. به قرآن! نرجس و تیمش شده بودند مضحکه عالم و آدم! از یک طرف الهه بود که داشت نفله میشد از خنده و قادر به کنترل خندهاش نبود. از طرف دیگر، سمیه اینقدر در نقشش فرو رفته بود که همین طور که نشسته بود و کَفَنَش دورش پیچیده و چشمانش بسته بود، یک خمیازه بلند و صدادار کشید و صدایش از میکروفن یقهای که داشت، پخش شد و در فضای کتابخانه پیچید!
بتول که شده بود ملکه عذاب نرجس و گروهش، تا خمیازه سمیه را دید، بلند گفت: «بخواب سمیه! چرا پاشدی؟ بخواب هنوز قیامت نشده!»
این را که گفت، تا خودِ سمیه هم خندهاش گرفت و صورتش را پشت کَفَنَش قایم کرده بود و میخندید.
نرجس که مثلا کنارِ قبر سمیه ایستاده بود، با عصبانیت دستِ سمیه را گرفت و بلند کرد و کشید و از قبرش درآورد و همین طور که جلو میرفت، او را پشت سرش میکشید و با خود میبرد.
اما نباید این کار را میکرد. چون الهه تا دید سمیه از قبرش خارج شده و دارد میرود، آخرین میخ را به تابوتِ تاریخ کهنِ سینما و تئاترِ کشور کوبید و بلند شد و نشست و در حالی که نویدِ محمدزاده درونش زنده شده بود، رو به طرف سمیه گفت: «سمیه نرو... سمیه اگه تو بری، اینا نمیگن الهه خندهاش گرفته بود... نمیگن سمانه بد بازی میکرد... نمیگن نرجس خانم، یه کارگردان درست و حسابی نیاورد تا همه چیز ارزشی و بومی اداره بشه... نمیگن بتول خانم دهنشو بد موقع باز کرد و ما حساب زبونِ بتول خانمو نمیکردیم... میگم نرو چون میخوام بمونی و این گندو که با هم زدیم درستش کنیم. نرو تا اینا نگن بچههای نرجس عرضه نداشتن کار فرهنگی کنن... سمیه نرو... وقتایی که تو نیستی، من تو اون دخمه باید کلی تبلیغ کتابای نرجسخانمو بکنم و آخرشم کسی نگام نکنه. اگه تو بری سمیه... همه چی خراب میشه سمیه! ما چیکار کنیم سمیه؟ دوباره میایی سمیه؟ دیالوگ بگیم سمیه؟ سمیه نرو...»
@Mohamadrezahadadpour
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
ادامه👇👇
🔶روز عید فطر-کوچه مسجدالرسول🔶
دسته دسته مردم وارد مسجد میشدند. فضای چراغانی و جشن و عید بود و همه خوشحال و سرحال. بچههای ایستگاه صلواتی دو نوع شربت داشتند و المیراخانم از آشپزخانه مسجد برای آنها شربت میآورد. دو گروه از بچههای گروه احمد، با پر ایستاده بودند وسط حیاط و دم در، و به مردم خوشامدگویی میکردند. صحن مسجد پر شده بود و حیاط مسجد هم کمکم در حال پر شدن بود. و این در حالی بود که ندای خوش و زیبای«الله اکبر. الله اکبر. وَلِلّهِ الْحَمْدُ، اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما هَدینا وَلَهُ الشُّکْرُ على ما اَوْلینا...» فضای کوچه و خیابان و محله را عطرآگین کرده بود.
اما الهام...
نگران و چشمانتظار. منتظر بود که داود بیاید و بتواند او را در روز عید از نزدیک ببیند و عیدمبارکی بگوید. نیم ساعت بود که جوری که تابلو نباشد، در کوچه مسجد ایستاده بود تا این که دید یک پژو جلوی مسجد ایستاد. تردید داشت که داود است یا نه؟ قدمقدم به طرف پژو رفت تا این که دید درِ ماشین باز شد و به جای داود، حاج آقا مهدوی، سرحال و بدون کسالت، از ماشین خارج شد.
مردم گرفتند اطراف حاج آقا و سلام و احوالپرسی کردند. کمکم داشت دور ماشین مهدوی شلوغ میشد که راننده ترجیح داد تا شلوغتر نشده، آرام آرام ماشین را حرکت بدهد و از آن صحنه دور شود. هنوز ماشین به الهام نرسیده بود و الهام داشت با دقت به راننده نگاه میکرد. اما راننده ماسک زده بود و مشخص نبود که کیست؟ تا این که وقتی میخواست از کنار الهام رد بشود و برود، راننده یک لحظه نگاهش به طرف نگاهِ الهام رفت. با این که فورا چشمش را برگرداند و به طرف جلو نگاه کرد، اما الهام متوجه شد که داود است.
الهام کنار خیابان خشکش زده بود و به صدم ثانیه هایی که داود داشت میرفت و اعتنایی به او نکرد و حتی شیشه ماشینش را بالا داد تا دیگر مشخص نباشد، فکر میکرد و اشک داغ از صورتش میچکید.
مردم داشتند برای نماز عید فطر مهیا میشدند. اما الهام...
همان جا که خشکش زده بود، نشست و در حالی که روی سنگفرش کنار پیاده رو بود، به دور شدن ماشین داود زل زده بود.
داود رفت...
اما الهام...
همانجا روضه وداعش با داود را چنین میخواند:
او میرود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم میرود...
«والعاقبه للمتقین»
@Mohamadrezahadadpour
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
🔴 نماینده سردشت: استیضاح وزیر صمت منتفی است
🔸️نماینده سردشت در مصاحبهای استیضاح وزیر صمت را با توجه به سخنان اخیر رهبری منتفی دانست!
🔸️پ.ن: به نظر میرسد این کار بیشتر از آنکه کج فهمی محسوب شود، نوعی سوء استفاده برای سرکوب منتقدان فاطمیامین باشد.
چقدر شما نمایندهها نامرد و بیوجدان هستید که با کج فهمیتون از ولی خدا مایه میگذارید.
از کی تا حالا شماها ولایتمدار شدید؟
داشتن یه خودروی خوب برای مردم شده آرزو.
در دوران همین آقای وزیر که عرضه نداره با این قیمتهای نجومی برخورد کنه، امروز رهبری از قیمت خودرو گلایه میکنن، فردا گرون میشه.
بعد استیضاح وزیر منتفی میشه؟
پناه بر خدا.
➖➖➖➖➖➖➖➖
👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد.
✅ #خیمه_گاه_ولایت از انقلاب و دردِ مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازیهای سیاسیون معلوم الحال
➡️ https://eitaa.com/joinchat/2868117506C71fc999fff
مقابله با باجگیری کودکان
این خود شما هستید که بچهها را به باجگرفتن عادت میدهید.
اگر دوست دارید کودک خود را با پاداش دادن به انجام کارهای بهتر تشویق و ترغیب کنید، نباید به هیچوجه این کار را قبل از انجام اقدام پسندیدهای انجام بدهید چون در این صورت به او پاداش نمیدهید بلکه باج میدهید تا کاری را که باید انجام دهد.
به علاوه، نباید برای ساکت کردن جیغ و داد و بدرفتاری فرزندتان به او باج بدهید. میتوانید پیشگیری کنید، قبل از بدرفتاری فرزندتان او را تشویق کنید!
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan