eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✍چگونه طب ایرانی اسلامی معجزه میکند؟ 🔺اين كليپ را انتشار دهید تا به هموطنامون خدمتی كرده باشيم🔻 📚حکیم خیراندیش 🍏🌿 @khorshidbineshan
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 ✅رفع دندان درد با روغن حنظل ✍امام کاظم (علیه‌السلام): «فان کان الضرس لا اکل فیه وکانت ریحا قطر فی الاذن التی تلی ذلک الضرس. لیالی کل لیله قطرتین، او ثلاث قطرات یبرا باذن الله اگر دندان خورده نشده (سوراخ نشده) و صرفاً یک آبسه یا ریح است، از «روغن هندوانه ابوجهل» در «سوراخ گوشی» که در سمت دندان مورد نظر است، چند قطره بریزید، چند شب (سه الی پنج شب) و هر شب، دو الی سه قطره بریزید، به اذن خدا خوب می‌شود.» از کرامات اهل بیت علیهم السلام است که بیش از هزار سال پیش، برای درد دندان ،توصیه به ریختن روغن حنظل ،داخل گوش می فرمایند! یعنی همان جایی که تمام رشته های عصبی دندان یک‌جا جمع می‌شوند و ریشه ی اعصاب دندان هاست! 📚الاصول من الکافی، شیخ کلینی، ج ۸، ص ۱۹۴ ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidbineshan🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅
برخوردهای «حالی به حالی» والدین با بچه ها آسیب زننده ترین رفتار با آنها است! در این برخورد والدین هر موقع حال خودشان خوب باشد، با فرزند خود برخورد خوبی داشته و هر زمان حالشان بد است، او را تخریب می‌کنند! تا زمانی که والدین با این شیوه "حالی به حالی" با فرزندشان برخورد کنند، او در مورد تصمیم هایش گیج می‌شود و فکر می‌کند مشکل از اوست و این شیوه غلط تربیتی به نسل‌های بعدی نیز تعمیم می‌یابد همانطور که رفتارهای غلط امروز والدین نیز نشان‌دهنده همین تربیت نادرست نسل ‌های گذشته است. 👇 Join @khorshidbineshan
والدین امروزی خیلی بیش از نسل قبل برای فرزندان خود هزینه میکنند وبخش اعظمی از این هزینه صرف رشوه دادن به آنها میشود سعی کنید از طریق درونی کردن عادات خوب، فرزندتان را به انجام دادن کارهای خوب تشویق کنید. @khorshidbineshan
تکنیک های رفتار با نوجوانان از اعمال نظارت های مستقیم بپرهیزید. در دوره نوجوانی نظارت مستقیم جواب نمی دهد. نظارت مستقیم برای 2 دوره ۶ ساله اول زندگی کودک، نه تنها بسیار خوب است بلکه لازم هم هست. در این 2 دوره فرزندان هم به نظارت مستقیم والدین هیچ واکنشی نشان نمی دهند. اما زمانی که فرزندان وارد دوره نوجوانی (بین 12 تا 20 سال) می شوند اگر نظارت والدین مستقیم باشد، معمولا فرزند آن را تحمل نمی کند و ممکن است در برابر آن واکنش های بسیار تندی هم داشته باشد. این که فرزندان نتوانند در دوره نوجوانی نظارت مستقیم را تحمل کنند، ایراد از والدین آن هاست که او را مورد نظارت مستقیم قرار می دهند. نوجوان وقتی خودش را تحت نظارت مستقیم والدین می بیند احساس می کند به حریم شخصی اش تجاوز شده است، بنابراین بسیار طبیعی است که واکنش منفی نشان دهد. Join @khorshidbineshan
هر چه انرژی برای فرزند پروری دارید تا ۱۲سالگی فرزندتان بکار بگیرید ️چراکه بعد از آن، اثر بخشی تربیت به شدت کاهش مییابد. والدینی که با مشاهده بحرانهای رفتاری نوجوان تازه به فکر تربیت می افتند با سختی زیادی روبرو می شوند. Join @khorshidbineshan
🍃🍒 💚 شروین لبخندی زد و سر تکان داد. سعید که داشت شیشه عینکش را تمیز می کرد نگاهی به شیشه اش انداخت،عینک را به چشم زد و گفت: -بی خیال. امروز می خوای حال آرش رو بگیری؟ اون روز خیلی کرکری می خونه شروین شانه ای بالا انداخت. سعید زیر چشمی نگاهی به شروین کرد. -ممکنه فکر کنه ترسیدی. مخصوصاً با اون باخت آخری. البته شاید بهتر باشه محلش ندی. هرچی می خواد فکر کنه شروین جوابی نداد... وسط بازی دو تا از بچه ها بود. وقتی تمام شد آرش گفت: -همه حال این بازی به شرط بندیشه. پول بیشتر هیجان بیشتر. البته خیلی ها دوست دارن مثل دخترا فقط دوستانه بازی کنن شروین نگاهی به سعید کرد. آرش ادامه داد: - شاید هم می ترسن -کسی با من بازی نمی کنه؟ بابک گفت: - با من بازی کن سعید خندید وگفت: - تو پول می خوای همین جوری بگو -تو و شروین تا حالا با هم بازی نکردید نگاهی به هم انداختند. -پایه ای؟ -سر چند؟ وقتی شروین سرش را به علامت" نمیدونم" تکان داد سعید گفت: -می خوام یه موزیک پلیر هدفونی بخرم. 350 تومن کم دارم. باباهه هم راضی نمیشه. باید جورش کنم -و حتماً از جیب من؟ و اگه باختی؟ - جهنم، یه ماه دیگه می خرم بازی هایشان در حد هم بود. یکی شروین، یکی سعید، توپ آخر مال شروین بود. اگر توپ نارنجی را در پاکت می انداخت برده بود. نگاهی به سعید کرد. لبخندی زد. توپ را زد. توپ سفید بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 و نارنجی با هم داخل پاکت افتاد.باخت. پول را به سعید داد. بابک گفت: - خیلی شل بازی کردی - باید پولش جور می شد - رفیق با حالی داری سعید آرش گفت: -مگه اینجا بالیووده؟ شروین نگاهی به سعید کرد، با سر اشاره ای به آرش کرد و خندید... سوار ماشین که شدند شروین گفت: - قیافش رو دیدی؟ خیلی دیدنی بود -خوب سوسکش کردی. داشت منفجر می شد -حیف شد. کاش بیشتر شرط بسته بودم - خب می بستی - دیگه باید براش چک می کشیدم -بابا ما کلی برات کلاس گذاشتیم، می خوای آبروی ما رو ببری؟ -من چقدر بذارم تو جیبم آبروی شما حفظ می شه؟ -یه قدری بذار که آرش دیگه سر این یکی دستمون نندازه -باشه، دفعه دیگه دسته چکم رو همرام می آرم. فعلاً بریم یه چیزی بخوریم که دارم از گشنگی می میرم این را گفت و فرمان را چرخاند. سعید کمی از نوشابه اش را سر کشید و گفت: -خوبه، راضی هستید؟ -خسیس بازی درآوردی یه شب شام دادی ها، پیتزا؟ -کم با کلاسه؟ تو که همینم ندادی -آلزایمر! اون قلیون و دیزی رو کی حساب کرد؟ -ها؟ چی می گه؟ بابا بیا پولت رو پس بگیر. اگر از شانس منه از امشب این مسیر رو عوارضی می بندن -فکر کنم تا دو سه هفته دیگه نتونم جم بخورم سعید گازی به پیتزایش زد و با نگاهی پرسشگر به شروین خیره شد. بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 -جناب استاد مسئله ها رو برای دو هفته دیگه می خوان - بی خیال، چهار تا شو حل کن بگو نتونستم -اونم می گه آره جون خودت. تو راه حل ندی سنگین تری -وقتی داشت می بردت می دونستم یه کاری دستت میده. گفتم بیام دنبالت اما فکر نمی کردم اینقدر خل باشی -اصلاً نفهمیدم چی شد. خودم هم نمیدونم چرا قبول کردم. نتونستم بگم نه -آخه آدم کم بود؟ -یارو فکر کرده من خیلی بارمه. می گفت نمره های پارسال رو دیده -همون هایی که از رو دست محمد نوشتی؟ شروین شانه ای بالا انداخت: -حتماً، یه بار تقلب کردیم. افتاده بودیم بهتر بود -نتیجه اخلاقیش این می شه که هیچ وقت تقلب نکن. همیشه نون بازوت رو بخور، ... قیافشو! -حالا کجاش رو دیدی! -خوشم می آد خودت هم میدونی چه افتضاحی بار آوردی سعید پول را به صندوق داد وگفت: -حالا خیلی ناراحت نباش. می ری کنارش از گل و بلبل می گید. تو هم که بدت نمیاد. هی ازت حال و احوال می پرسه تو هم حال کن شروین خندید. * کلاس که تعطیل شد صبر کرد تا خلوت شود. رفت سر میز. -سلام - سلام آقای کسرایی تعدادی برگه روی میز گذاشت. - اینا جواب سوال های فصل اول شاهرخ برگه ها را گرفت و با لبخندی حاکی از سپاس گفت: - ممنون -البته من چند تائیش رو نتونستم حل کنم. کنارش علامت گذاشتم بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مش @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 -عیبی نداره. برای همین ها هم ممنون -گفتم اگر فصل ها رو جدا جدا بیارم وقت دارید اشکالاتش رو برطرف کنید. این فصل نسبتاً آسون بود ولی فصل های بعد سخت تره. فکر کنم اشکالاتش بیشتر بشه -هرچقدرش رو بتونید حل کنید کمک بزرگیه بعد کیفش را برداشت و گفت: -اگر مشکلی داشتید می تونید بیاید دفترم، اکثر مواقع اونجا هستم از کلاس که بیرون آمد دم در ایستاد و گفت: -در ضمن خونه من رو هم که بلدید. خوشحال می شم خداحافظی کرد و رفت. سعید که از دور کلاس را می پائید وقتی دید شاهرخ رفت وارد اتاق شد. -گفتی؟ -گیر تر از این حرفاست که فکر کنی -شاید متوجه منظورت نمیشه . واضح تر بگو -عمراً ، من دهنم رو باز کنم تا تهش رو می خونه. نمی خواد به خودش بگیره -پس دوباره بایکوت؟ شروین سر جنباند •فصل هفتم• در زد. کمی طول کشید تا در باز شود. -سلام، شمائید؟بفرمائید سلام کرد و دست شاهرخ را که به طرفش دراز شده بود گرفت.از پله ها پائین رفت. کف حیاط آب پاشی شده بود. شاهرخ جلو رفت ،کنار تخت ایستاد رویش را برگرداند و گفت: -نمیشینی؟ نگاهی به تخت و بعد به شاهرخ کرد. جلو رفت. شاهرخ وارد ساختمان شد تا تلفن را که زنگ میزد جواب بدهد و شروین آرام گوشه تخت نشست و کیفش را توی بغلش گذاشت.نگاهی به دور تادور حیاط انداخت.ساختمان خانه به شکل ال بود.پنجره های چوبی و قهوه ای رنگ. از سمت چپ در ورودی تا نزدیک قسمت شرقی خانه باغچه بود. .باغچه ای پر از پیچک و گل های شب بود.گل ها آنقدر انبوه بودند که دیوار را کاملا پوشانده بودند.حتی تنه درخت سرو و اناری که در باغچه بود هم پیدا نبود و فقط از شاخه های بیرون زده درخت انار و میوه هایی که به آن آویزان بود می شد فهمید که این وسط درختی هم هست. روبروی تختی که شروین رویش نشسته بود حوضی بود مربعی شکل با کاشی های آبی رنگ و ماهی هایی که درونش چرخ می زدند.گلدان های شمعدانی کنار حوض هنوز چندتایی گل داشتند. پله های ورودی در قسمتی بود که دو طرف خانه به هم وصل میشد.قسمتی از خانه که روبروی شروین بود ایوان داشت اما آنطرف دیگر نه. در داخل ایوان میز صبحانه خوری سفید رنگی گذاشته بودند که به نظر می آمد صندلی های نیم دایره ای اش نرم باشند برای همین شروین خیلی دلش می خواست برود و آنجا بنشیند! آخر تختی که رویش نشسته بود با هر تکانش قیژ قیژ بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 می کرد. پله ها زیاد یا بلند نبودند برا ی همین می توانست داخل اتاق ها را ببیند.از تخت خواب و چوب لباسی که درون اتاق روبرویش بود حدس زد که اتاق شاهرخ است. از اثاثیه آن یکی اتاق هم معلوم بود که اتاق پذیرایی است. کاشی های کف حیاط رنگ و رو رفته بودند اما چون آب پاشی شده بودند فضای حیاط را خیلی دلچسب می کرد. خانه قدیمی بود اما حس مطبوعی را به شروین منتقل می کرد.حس یک خانه! چیزی که شروین هیچ وقت در خانه خودشان احساس نکرده بود. کمی روی تخت جا به جا شد تا شاید در موقعیتی بنشیند که تخت کمتر صدا کند. نگاهی به کاغذهایی که روی تخت ولو بودند انداخت. چند تا از برگه ها را برداشت. - جواب سوالهاست. فصل های آینده سربلند کرد. شاهرخ بود که با ظرف میوه از پله ها پائین می آمد. چقدر استاد در لباس خانه خنده دار شده بود! شاید هم چون شاهرخ را همیشه در لباس رسمی دیده بود حالا این پیراهن و شلوار نخی، خاکستری رنگ و چهارخانه برایش مضحک بود! لبخندی زد. شاهرخ که انگار معنی لبخندش را فهمیده باشد گفت: - استاد با لباس خونه خنده دار میشه، نه؟ بعدبشقابی جلوی شروین گذاشت. شروین سر تکان داد و پرسید: -جواب سوالها به دردتون خورد؟ و زیر چشمی شاهرخ را پائید. شاهرخ ظرف میوه را جلوی شروین گذاشت وگفت: -بد نبود. نیاز نیست خیلی نگرانش باشی. یه سری مشکل داشت ولی به نسبت خوب بود شروین ابرویی بالا انداخت و برگه ها را از توی کیفش درآورد. - اینا مسئله های فصل دوم شاهرخ گفت: -معلومه خودتون هم به درس علاقه دارید بعد همانطور که برگه ها را جمع می کرد خندید و گفت: - شاید هم می خواید سریعتر خلاص بشید شروین همانطور که ماتش برده بود گفت: - فکر کنم دومی! شاهرخ برگه ها را کناری گذاشت : بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 -اوایل دانشجویی زیاد از درس خوشم نمی اومد. شاید چون درگیر مسائلی شدم که برام زود بود. برای همین چند سال رو از دست دادم. لیسانسم رو 5 ساله گرفتم. مدتی طول کشید تا یاد بگیرم جلوتر از زمان حرکت نکنم و به جای فکر کردن به آینده از الانم لذت ببرم شروین که از این حرف تعجب کرده بود گفت: - یعنی بدون برنامه؟ هرچه پیش آید خوش آید؟! - برنامه ریزی یعنی درک صحیح حال. اگر در هر لحظه بهترین کار رو انجام بدی به هدفت نزدیک تر می شی. برنامه ریزی یعنی شناخت نه غرق شدن در آینده شاهرخ این را گفت و میوه را به سمت شروین گرفت. شروین سیبی را برداشت و با کارد مشغول پوست گرفتن شد. شاهرخ هم سیبی را برداشت و همان طور که گاز می زد گفت: -توی این مدت متوجه شدم که خیلی کم حرفی، همیشه همینطوری؟ شروین تکه ای از سیب را در دهانش گذاشت. -گاهی آدمها حرفی برای گفتن ندارن، اما گاهی حالی برای حرف زدن ندارن -درک میکنم. خستگی روحی بدتر از خستگیه جسمیه شروین دهان باز کرد تا حرفی بزند اما پشیمان شد فقط خیلی کوتاه گفت: - شاید اما مهم نیست، عادت کردم - اما به نظر من یه مشکلی هست،درسته؟ به چشمان آبی رنگ شاهرخ خیره ماند.انگار منتظر این سوال بود.احساس میکرد بالاخره یکی پیدا شده است که به حرف هایش گوش کند. دوست داشت حالا که گوشی برای شنیدن پیدا کرده است همه چیز را بیرون بریزد اما مردد بود. شاهرخ که انگار تردیدش را حس کرده باشد با خوشرویی گفت: - خوشحال میشم اگه بتونم کمکی کنم - کاری از دست کسی بر نمیاد - حتی به اندازه گوش دادن به حرف هات؟ شرویننگاهش را از شاهرخ به حوض و گلدانهای کنارش دوخت و گفت: - نمیدونم! تا حالا حس کردی که بود و نبودت یکیه؟هیچ چیز بدتر از این نیست که احساس پوچی کنی. دوست دارم بذارم برم. اما کجا؟ نمی دونم. شاید اون جلو چیز بهتری باشه، هرچند می دونم اونم مثل الان پوچه. بیخودی تقلا می کنم. بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒