eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
11771-fa-hayat-javidan-new.apk
10.76M
👆👆 📗 حیات جاویدان ( خلاصه ۲۲جلد کتاب ترجمه ) 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 ✅ برای عید قربان 💙ﺣﺎﺟﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﻨﺪ ﺩﻭﺭﻫﻢ ﻫﻤﻪ ❤️ﭘﺲ ﮐﺠﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺣﺴﯿﻦ ﻓﺎﻃﻤﻪ؟ 💜ﺣﺎﺟﯿﺎﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﯾﮑﺴﺮ ﺩﺭ ﻣﻨﺎ 💛پسﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺳﻮﻯ ؟ 💚اﻭ ﺑﺠﺎﻯ ﻣﻮﻯ ﺳﺮ، ﺳﺮﻣﯿﺪﻫﺪ 💖ﻗﺎﺳﻢ ﻭ ﻋﺒﺎﺱ ﻭ ﺍﮐﺒﺮ ﻣﯿﺪﻫﺪ 💝ﺳﻌﻰ ﺍﻭ ﺻﻔﺎﺑﺎ ﺧﻨﺠﺮ ﺍﺳﺖ ❣ﻣﺮﻭﻩ ﺍﺵ، ﻗﺒﺮ ﻋﻠﻰ ﺍﺻﻐﺮ ﺍﺳﺖ 💥 🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 4⃣ های و را از این کانال به دوستان خود تقدیم کنیم. 👇👇 @khorshidbineshan
13756-fa-rahifat-1-pasokhhaye-osad-motahari.pdf
2.63M
👆👆 ✅پرسش و پاسخ با بیان 🌼استاد مطهری 🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼 ❤️امام باقر(ع): به محمدبن مسلم فرمودند: ای محمّد گناهان که از آن کرده، آمرزیده شده است و باید برای آینده اش پس از توبه کار کند. من گفتم اگر پس از توبه و از باز گناه کرد و باز توبه نمود؟ در پاسخ فرمودند: ای محمدبن مسلم تو پنداری که بنده مومن از خویش گردد و از آن آمرزش خواهد و توبه کند. سپس خدا توبه اش را نپذیرد گفتم: چند بار این کار را کرده و از آمرزش خواسته. ❤️فرمود: هر قدر مومن از آمرزش خواهی به خدا رو کند ، و توبه کند خدا هم همان مقدار به او باز می گردد هر چند دفعاتش فراوان باشد به راستی که زیاد آمرزنده و است و توبه را می پذیرد و از کرداریها می گذرد. 👌 مبادا تو مومنین را از خدا سازی. 🔰اصول کافی جلد 2 صفحه 432 🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 5⃣ با انتشار های و این کانال به فرهنگ کتابخوانی کمک کنیم. 👇👇 @khorshidbineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❣ 📖 السلام علیک یا تالی کتاب الله و ترجمانه... ♥️سلام بر تو ای که آیه های نور✨ از لسان تو می تراود ♥️و تفسیر حقیقی اش از نازنین جاری می شود😍 🌸🍃 🌹🍃🌹🍃 🔴به کمپین بپیوندید👇 @khorshidbineshan
🔴ضربه مدعیان تدبیر و امید به نظام سلامت کشور ⏪افزایش ۲۵۰ درصدی تعرفه پزشکان در طرح تحول سلامت عضو هیات علمی دانشگاه تهران: ▫️از نتایج طرح تحول سلامت می‌توان به ۲.۵ برابر شدن تعرفه پزشکان و افزایش ۲۵۰ درصدی آن اشاره کرد. ▫️مافیای پزشکی باعث شد تا طرح تحول سلامت ۱۴۵هزار میلیارد تومان هزینه درمانی را در کشور تولید کند. ▫️هیچ یک از پزشکان متخصص در کشور کمتر از ۴شغل نداشته و نخواهند داشت. ▫️اگر ادعا کرده‌ام که پزشکان ۳۴ برابر معلمان حقوق دریافت می‌کنند باز هم رقم کمی اعلام کرده‌ام/ ایسنا 🔴به کمپین بپیوندید👇 @khorshidbineshan
☀️امام زمان علیه السلام: 🔅خدا را درباره ی ما در نظربگیرید ما را تنها نگذارید و یاریمان کنید تا خدا شما را یاری کند. 📚بحارالانوارج۵۲ص۲۳۹ @khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل چهارم📖 نرگس در شیشہ اول را باز ڪرد و گفت: _اے خدا عطیہ ببین گل سرخہ... سالمہ... شیشہ بعدے را باز ڪرد: _هویج... اینم سالمہ...شانست گفتہ ها... شیشہ بعدے را ڪہ باز ڪرد فریاد عطیہ بلند شد: _خدایا شڪرت آلبالو... از عطیہ با آن ملایمت احوال واقعا دور از انتظار بود... با تعجب گفتم: _مرباے آلبالو دوست دارے؟ چشمهایش درخشید و همانطور ڪہ بو مےڪشید گفت: _نفسمہ... شیشہ آخر را هم باز ڪرد: _اینم بِهہ... اینا رو خودتون مےپزین؟ _نہ ولے یہ خانومیہ مادرم مےشناسدش خودش درست مےڪنہ مےفروشہ ما از اون مےگیریم... زهرا شیشہ‌اے را برداشت و گفت: _اے چیہ خانم دڪتر؟ _شڪلات صبحانہ... _یعنے سر صبح ڪاڪائو مےخورین؟ حیف نے این مرباے آدم بزاره اینو بخوره؟ اینا روشون همہ خارجڪے نوشتہ ڪلن... تو ایران خریدین؟ _نہ اینا چند سالے هست دیگہ وارد نمےشہ... بابام آخرین سفر از ترڪیہ آورده بود... هرچے مونده بود مامانم گذاشتہ برام... ظرف آجیل را باز ڪردم و گفتم: _بیاید آجیل بردارید... تو همہ اینا من عاشق اینم این مرباها رو زهرا بزار تو یخچال بقیہ همڪارا صبحونہ مےخورن بردارن...فقط قبلش عطیہ یہ قاشق آلبالو بخور ممڪنہ زود تموم شہ بهت نرسہ!!... نرگس نگاهے بہ مرباها ڪرد: _من ڪہ میگم اصلا همشو همینجا بخوریم صداشم درنیاریم... مےدانستم شوخے مےڪند چون ذاتش همہ بخشندگے بود. از وقتے اهواز آمده بودیم تقریبا تمام طلاهایش را تڪہ تڪہ بہ آوارگان مجروحے ڪہ مشخص بود پولے طر بساط و جایے براے سڪنا ندارند بخشیده بود ڪارے ڪہ من هنوز نتوانستہ بودم انجام دهم... ❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️ روزهاے ڪوتاه زمستانے هم بہ سرعت سپرے مےشد و بہ بهار نزدیڪ مےشدیم... روزهاے عادیمان فشار ثابت و قابل تحملے داشت اما اگر در جبهہ ها عملیاتے مےشد دوباره تعداد مجروحان بیش از حد زیاد مےشد و حتے راه براے تردد در راهروها نبود... شاید همہ آن روزها شبیہ هم بودند ولے هیچڪدام هرگز احساس یڪنواختے نڪردیم... هر چند بسیار سخت بود و شاید در تمام عمرم شرایطے تا این حد سخت را تجربہ نڪرده بودم اما در تمام عمرم هرگز تا این اندازه احساس مفید بودن نڪرده بودم... براے همین حالم خوب بود... خیلے خوب... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل چهارم📖 نوروز هم از راه رسید و بهار سال ۱۳۶۰ آغاز شد... ڪم ڪم سخنهاے محرمانہ‌اے از همڪارے سپاه و وزارت بهدارے براے ساخت بیمارستان صحرایے در نزدیڪے خط درگیرے بہ میان آمد و شاخڪهاے من و بچہ‌ها را تیز ڪرد... از وقتے در جلسہ ڪمسیون پزشڪے این مسئلہ با توصیہ اڪید بر محرمانہ بودنش مطرح شد، تمام فڪر ما مشغول این شد ڪہ چگونہ مےتوانیم بہ عنوان نیروهاے بیمارستان اعزام شویم... حتے چند بار این مسئلہ را با دڪتر مطرح ڪردم تا ما را بہ بهدارے ارتش معرفے ڪند ولے هر بار مخالفت ڪرد. دو دلیل براے خودش داشت... یڪے این ڪہ با توجہ بہ امن نبودن فضا بهتر است از نیروهاے مرد بیشتر استفاده شود و دیگر اینڪہ بہ وجود ما در بیمارستان نیاز هست... هر چند مےدانستم بخش دوم صحبتهایش بهانہ اے بیش نیست و مهم همان بخش اول است... در این مدت پرسنل میهمان زیادے بہ بیمارستانهاے اهواز انتقال پیدا ڪرده بودند و خلا سہ پزشڪ آنقدر چشمگیر نبود... پس براے حل مشڪلمان باید مشڪل اول را حل ڪنیم... مگر وقتے فضا امن نیست چہ فرقے بین مرد و زن وجود دارد؟... اوایل اردیبهشت ماه بود ڪہ مسئول بهدارے ارتش براے نشستے بہ بیمارستان مےآمد و از قبل باخبر بودیم... بہ بچہ ها گفتہ بودم بهترین فرصت است و باید هرطور هست او را ببینیم و با او صحبت ڪنیم... زهرا و سلما هم با ما همراه شده بودند و اصرار داشتند حتما اعزام شوند... بہ هر حال قطعا آنجا بہ لحاظ تعداد بیشتر از پزشڪ بہ پرستار نیاز بود... آن روز وقتے مسئول بهدارے ارتش بہ بیمارستان آمد و با دڪتر(رئیس بیمارستان) وارد اتاقش شد با بچہ‌ها ڪشیڪش را ڪشیدیم تا جلسہ تمام شد و از اتاق خارج شدند... مےخواستیم در یڪ فرصت مناسب جلو برویم و مستقیم با خودس صحبت ڪنیم ولے مشڪل اینجا بود ڪہ دڪتر او را رها نمےڪرد و تا خارج از ساختمان بیمارستان بدرقہ‌اش ڪرد و در حضور خود دڪتر هم شاید مطرح ڪردن این مسئلہ صورت خوشے نداشت... آنهم بعد از رد ڪردنش توسط دڪتر... تا حیاط بیمارستان دنبالشان رفتیم... بعد از چند قدم آن مرد مسن ڪہ مسئول بهدارے بود ایستاد و با دڪتر خداحافظے ڪرد تا داخل ساختمان برگردد... وقتے دڪتر از او جدا شد و وارد ساختمان شد، آن مرد هم بہ طرف دروازه خروجے راه افتاد... ما هم از پشت جمعیت داخل حیاط بیرون آمدیم و دنبالش رفتیم... من جلوتر از همہ دنبالش دویدم و همانطور صدایش ڪردم: _ببخشید جناب... اول متوجہ نشد منظورم اوست چون محوطہ پر از آدم بود... و بہ راهش ادامہ داد... تا اینڪہ نزدیڪتر شدم و دوباره صدایش ڪردم. اینبار برگشت: _با منید دخترم؟... نفس نفس زنان گفتم: _بلہ... بچہ ها هم از پشت بہ ما نزدیڪ مےشدند. با خنده بہ آنها اشاره ڪرد: _اونها هم باشمان؟ همتون با من ڪار دارید؟... لبخندي زدم: _بلہ _خوب بفرمایید در خدمتم... از پرسنل اینجایید بلہ؟!... _بلہ... بچہ‌ها هم بہ ما ملحق شدند و یڪ بہ یڪ سلام ڪردند... پاسخ همہ را با حوصلہ داد... _خستہ نباشید واقعا خیلے زحمت مےڪشید اجرتون محفوظہ... بفرمایید امرتون رو من در خدمتم فقط اگر اشڪالے نداره همینطور ڪہ صحبت مےڪنیم حرڪت ڪنیم چون جیپ ارتش منتظرمہ باید برم بہ جلسہ‌ برسم بیشتر از این دیرم نشہ... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل چهارم📖 فورے جوابش را دادم: _بلہ خواهش مےڪنم بفرمایید با لبخند حرڪت ڪرد و ما هم بہ دنبالش: _ببخشید اینطور ڪہ رئیس بیمارستان بہ ما گفتن مثل اینڪہ قراره جایے نزدیڪ بہ خط بیمارستان صحرایے ساختہ بشہ درستہ؟ _بلہ البتہ ساختن ڪہ نیست قراره چادر و نهایتا ڪانڪس باشہ... یڪ سرے ڪانڪس چندین سال پیش براے مانور خریدارے شده بود ڪہ هنوز هستن قراره اینارو از قزوین بفرستن برامون... همونا رو فعلن توے جاده سوسنگرد نزدیڪ خط مستقر ڪنیم تا حالا بعدا إن‌شاءالله راجع‌بہ جاهاے دیگہ تصمیم‌گیرے بشہ...فقط لطفا راجع‌بہ مڪانش با هیچڪس صحبت نڪنید... با لبخند سر تڪان دادم: _بلہ چشم حتما... خیلے تصمیم بہ جا و درستے بود خیلے خوشحالم من بررسے ڪردم بیشتر مجروحایے ڪہ اینجا مےآرن قبل از رسیدن تموم مےڪنن... اونایے هم ڪہ بدحالن عمدتا توے راه دچار شڪستگے یا حرڪت تیر شدن... چون ماشینهایے ڪہ براے آوردنشون مےآرن اصلا استاندارد نیستن... _نداریم چیز دیگہ اے در دل گفتم چرا باید ڪارے ڪنید همہ دنیا باهاتون قهر ڪنن نخ بخیہ هم بهتون ندن چہ برسہ آمبولانس! ولے الان وقت حل ڪردن شبهات سیاسے یا گیر انداختن او نبود مخصوصا ڪہ بہ شدت دستمان زیر ساطورش بود براے رفتن... براے همین گفتم: _بلہ مےدونم بہ هر حال این مشڪل وجود داشت و این تصمیم خیلے بجا بود... من بہ شخصہ مطمئنم این تصمیم جلوے تلفات زیادے رو مےگیره... با دست اشاره‌اے بہ آن چهارنفر ڪہ ساڪت و بےحرف دنبالمان راه افتاده بودند ڪردم: _راستش من و دوستانم خیلے خیلے مشتاقیم ڪہ توے اون بیمارستان خدمت ڪنیم... یڪ لحظہ ایستاد و با تعجب نگاهے بہ ما ڪرد. دوباره سرش را پایین انداخت و با سرعت ڪمترے راه افتاد. ما هم بہ دنبالش: _ولے دخترم شما ڪہ ایتجا مشغولید بسیار هم بہ وجودتون نیاز هست... ضمنا اونجا امنیت لازم رو نداره... عرض ڪردم ساختمانے نییت ڪانڪس و چادره... و در مسیر آتش... ضمنا بہ خط خیلے نزدیڪہ و امڪان سقوطش بالاست... پس ترجیح مےدیم حدالمقدور نیروے خانم نفرستیم... از اون مهم‌تر شما ڪہ نیروے ارتش نیستید... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل چهارم📖 _خب همین دیگہ منم یعنے ما هم براے همین مزاحمتون شدیم... یعنے مےخواستیم بدونیم چجورے مےشہ این مشڪل رو حل ڪرد؟... _خب شما دانشجوے ارتش نبودید... _بلہ مےدونم منظورم اینہ ڪہ قانونے وجود داره ڪہ بگہ پزشڪے غیر پزشڪ ارتش نمےتونہ خدمت ڪنہ؟... دستے بہ محاسنش ڪشید: _نہ همچین قانونے نداریم... شما متخصص هستید... سریع گفتم: _بلہ متخصص قلب... نگاه متعجبش درخشید و دوباره پرسید: _بقیہ دوستانتون؟... نرگس فورے گفت: _بلہ منم متخصص قلب هستم دوستمم چشم... این بچہ‌ها هم پرستارن... زهرا بہ حرف آمد: _والا اوجا پرستار اَ دڪتر بیشتر بہ دردتون مےخوره... از لهجہ‌اش متوجہ شد بومے است فورے گفت: _شما دو تا استخدام بیمارستانید درستہ؟ ناراحت سر تڪان دادند: _درستہ ما پرستار زیاد نیاز داریم ولے خب شما بہ رضایت نامہ احتیاج دارید... باید بیمارستانتون اجازه بده... اونم ڪہ تو این شرایطـ... بعید مےدونم... سپس راه افتاد و بہ طرف من برگشت: _خانم دڪتر درمورد شما هم قولے نمےتونم بدم... ما دڪتر براے اعزام در نظر گرفتیم البتہ اگر تعداد دڪترها بیشتر باشہ اونم متخصص خوبہ ولے همونطور ڪہ گفتم حدالمقدور آقایون اونجا باشن بهتره... عصبانے خودم را جلو ڪشیدم و رودررویش ایستادم. متوقف شد... متعجب نگاهے ڪرد ولے فرصت حرف زدن ندادم: _ببخشید جناب ما اصلا یعنے من خودم اصلا اومدم اینجا تا بتونم جایے ڪہ ڪار زمین مےمونہ ڪمڪ ڪنم ما اینجا دائم پذیرش پزشڪ مهمان داریم خیلیا براے ڪمڪ از شهرهاے اطراف و پایتخت اعزام مےشن یا داوطلب میان... اینجا بہ وجود ما نیازے نیست... ولے اونجا هست قطعا... تعداد پزشڪان متخصص توے اون منطقہ هرچے بیستر باشہ بهتره مخصوصا ڪہ بخاطر شرایط سخت و خطرناڪش مجبورید دائم مرخصے بدید یا جایگزین ڪنید... احتمال مجروحیت یا مرگ یا هرچے براے اونها هم وجود داره... پس هرچے بیشتر بشن بهتره. ضمن اینڪہ ما داوطلبیم و دلیل منطقے براے رد ما وجود نداره... عصبے شده بودم ڪنترلے رو صحبتهایم نداشتم... نرگس و عطیہ سعے مےڪردند ڪنترلم ڪنند ولے اجازه نمےدادم...ڪم ڪم صدایم هم بلند تر مےشد: _من اون لیست تخیلے شما رو دیدم...شما دانشجوهاے سال اول و دوم پزشڪے مرد رو مےخواید اونجا بفرستید ولے سہ تا پزشڪ متخصص رو فقط بخاطر این ڪہ زنن نہ؟ این تبعیض مسخره رو بہ قیمت هدر دادن خون این همہ جوون بےگناه هم نمےخواید ڪنار بگذارید؟... تمام مدت سرش پایین بود و گوش مےڪرد. بزرگوار تر از آن بود ڪہ مقابلہ بہ مثل ڪند و سرم هوار بڪشد من هم این را مےدانستم ولے ناامید شدنم از رفتن بہ بیمارستان صحرایے مغزم را تعطیل ڪرده بود... تڪان آرامے خورد: _دلیل منطقے داره دخترم ما مےنوایم از شما محافظت ڪنیم وگرنہ دلیلے نداره ڪہ جلوتون رو بگیریم... اشڪ در چشمهایش حلقہ زد: _این همہ جوون دارن خون مےدن براے اینڪہ ناموسشون در امنیت و آرامش باشہ... واقعا خجالت ڪشیده بودم... از سر راهش ڪنار رفتم و دوباره راه افتادیم: _حق با شماست ببخشید من این مدت یڪم ڪنترلم رو از دست دادم... طبق چیزے ڪہ ما روے نقشہ دیدیم موقعیت اون منطقہ اونقدرها ڪہ شما مےگید متزلزل نییت تقریبا امنہ.... از شدت هیجان و نگرانے براے قانع ڪردنش لڪنت گرفتہ بودم: _ب..ببینید من یعنے ما برامون خیلے مهمہ ڪہ اونجا خدمت ڪنیم اشڪهایم جارے شد: _شما نمےتونید تصور ڪنید من چقدر سختے ڪشیدم ڪه بیام اینجا... مادرمو دو هفتہ بعد از مرگ پدرم تنها رها ڪردم اومدم فقط یخاطر این جوونها...اینا خیلیاشون بچہ‌ان سنے ندارن حیفہ بخدا... او هم ناراحت شد: _دخترم تو رو خدا گریہ نڪنید... اشڪهایم را پس زدم و عاجزانہ گفتم : _حاج آقا اونجا نقطہ نسبتا امنیہ ما بہ شما تعهد مےدیم اگر ڪوچڪترین پیشروے توے مرزش شد فورا اونجا رو ترڪ ڪنیم برگردیم... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
شاگرد:استاد چه کار کنم که خواب امام زمان (عج)رو ببینم؟‌ استاد:شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت. شاگرد:استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم. خواب میدیدم بر لب چاهی آب مینوشم. کنار نهر آبی در حال خوردن هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول... استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی.تشنه امام زمان(عج)بشو تا خواب امام زمان (عج)ببینی... @khorshidbineshan🌹