eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 چه مدلی براتون بزنم؟ زن نگاه دودلی به کاتالوگ انداخت وآرام گفت -نمیدونم من از این چیزا سر در نمیارم.نظر خودتون چیه؟ چیزتازه ای نبود،خیلی پیش می آمد از خودمان نظر میخواستند شانه بالا انداختم وگفتم: -لِیِر به مدل موهاتون میاد.بزنم؟ لبخندی برای موافقت زد وسر تکان داد موهای خیس شده اش را دسته دسته با گیره جمع کردم.دسته ای را برداشتم وقیچی به دست نگاهی از آینه به صورتش کردم: -مبارک باشه..بسم الله... نزدیک عید بود وطبق معمول خستگی اش میماند برای ما.حالا هفت سالی میشد که آرایشگری میکردم. دیگر زانوانم را حس نمیکردم،از درد خم شدم وکمی ماساژشان دادم. زن با تأسف گفت: -خسته شدید!عجله ای ندارم،استراحت کنید. -نه عادت کردم. دوباره ایستادم تا بهانه ای دست خانم تأثیری،رئیس آرایشگاه ندهم کارتون خیلی خوبه.هنره لبخند ملایمی زدم اما حرفی نه -جسارتاً چندسالتونه؟ -بیست وچهارسال. -من ومادرم دوسالی میشه مشتری آرایشگاه شما هستیم. خسته از بیهودگی مکالماتمان تنها سری به نشانه ی احترام تکان دادم ...- -شمارو میدیدیم،اما سعادت نداشتیم زیردستتون بیایم. -خواهش میکنم.لطف دارید. -مجرد هستید؟ -بله. -آخی... خوشحال تر مینمود بازهم لبخند اجباری ای برای خوشامد مشتری زدم! ...- -ماشاءَالله خودتون یک قلم آرایش هم ندارید اما زیبائید! دیگر داشت غلو میکرد!درست بود که به نسبت یک آرایشگر؛آرایش آنچنانی ای نداشتم؛اما خب نمیشد تأثیر این رنگ مو وابرو وصورت گریم شده را در زیبائی یاد شده اش از من نادیده گرفت! -نفرمائید.پس این گریم و رنگ ولعاب چیه؟! دیگه این هم که نباشه؛زن،زن نمیشه که! -ممنونم. -بین کارکنان خانم تأثیری؛همیشه من و مادرم روی شما یه حساب دیگه ای میکردیم. متعجب نگاهی از آینه انداختم وگفتم -دیگه زیادی هندونه دادید!!چه جوری تا خونه ببرم؟! خنده ی نرمی کرد وگفت: -جدی میگم.یک جور آرامش ومتانت تو رفتارتونه..یکجور حس نجابت. لبخندم اینبار تلخ بود.تلخیش به قدری حالم را بهم زد که با گفتن ببخشیدی برگشتم واز شکلات خوری روی میزتوالت یک شکلات برداشتم واو بی رحمانه ادامه داد. بی رحمانه به رویم آورد.به یادم انداخت که اگر درسن بیست چهار سالگی اینقدر عاقل ومحجوب به نظر میرسم وخیلی ها این آرام بودن را تحسین میکنند؛دلیلی دارد. آن هم یک دلیل نا آرام...آری...دلیل آرام بودن الآن من،یک نا آرامی درهفت سال پیش بود.یک نا آرامی ای که با حماقت درسن هفده سالگی با دوستانم راه انداختیم. چرا بغض لعنتیم رهایم نمیکرد!؟ چشمانم پر ازاشک شده بود وحالا موهایش را درست نمیدیدم.همین هم باعث شد دستی به چشمانم بکشم تا اشکهایم را در نطفه خفه کنم.اینبار با دلسوزی مجدد گفت: -ای وای عزیزم؟! چیشد؟؟ میدونی.. همینکه انقدر زحمت کش وحلال خور هستی منو مادرمو شیفته خودت کرده. تورو خدا بشین یکم استراحت کن. فکر میکنم چشمات از شدت خستگی وبی خوابی بسوزه. این بار واقعاً نشستم و گفتم عذر میخوام.واقعاً حالم خوب نیست.نزدیک عید خیلی شلوغ میشه. -میدونم.من هم پر حرفی کردم سرت گیج رفت! -نه...ازصبح همینطور بودم.)بی مقدمه پرسید(: -پنج نفر￾چند نفر هستید؟ -بله.)دلم نمیخواست زیاد از حد با مشتری ها خودمانی شوم.البته که هم خودم دلم نمیخواست￾خب...یعنی با مادر وپدر وسه بچه...هان؟ هم خانم تأثیری چندان موافق نبود( کارش را به هرشکل که بود،راه انداختم واو برای باقی عملیات اصلاحی زیر دست همکارانم بود.خوب حس میکردم که من را زیر نظر دارد. سنگینی نگاهش را هرلحظه حس میکردم.خب حدسش سخت نبود! کاملاً واضح بود من را برای پسری در نظر دارد.آنقدر تجربه داشتم که میدانستم معنی این سؤالات ونگاه ها چیست. نمیدانم چرا درست امروز پرنده ی خیالم هوس گذشته ی نفرین شده وصدالبته چال شده ام را داشت.با تمام دل چرکینی هایم از حوریه و فرحناز؛دلم برایشان تنگ شده بود.برای دو دوست بی معرفتم..البته حس وحال بهاروعید هم در این دلتنگی ها وحال ناخوشم مؤثّر بود. بهار همیشه برای من در هاله ای از ماتم وغم سپری میشد. کار من تمام شده بود.وسایلم را جمع وجور کردم ودرحالی که مانتویم را میپوشیدم؛روبه خانم تأثیری گفتم: -خانم با اجازتون من برم. @khorshidebineshan
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 فصل اول - خورشید در مِه! آرد، شکر، آب، نمک، بکینگ پودر، جوش شیرین و ... کمی آرد درون و کناره های تشتِ بزرگ مسی می پاشد و خمیر سفیدِ نان را ورز می دهد. می کوبد. قل می دهد. مشت می زند. تکه تکه می کند. یک دست می کند. پهن می کند. گرد می کند. آرد می پاشد درون تشت مسی! خمیر را می چرخاند. با نوک انگشتانش روی خمیر ضربه می زند. می چرخاند. قل می دهد. مشت می زند. کفِ دو دستش را به هم می مالد و تکه های چسبیده ی خمیر به دستش، درون تشت می ریزند. یک دور دیگر خمیر را در تشت می چرخاند و کمی فشارش می دهد و صافش می کند. با آبِ باقی مانده درون پارچ، دستِ خمیری شده اش را می شوید و بقچه ی سفیدی که وسطش چل تکه دوزی شده را روی خمیرِ خسته از مشت و مال پهن می کند. "یا علی" ذکر لبش و دستش ستون زمین، از جا برمی خیزد. لبه های تشت را گرفته و بلند می کند و آن را کنارِ اجاق گاز کپسولی می گذارد تا جوش شیرین کارِ خودش را کرده و یک ساعت دیگر خمیرِ وَر آمده را به تنور بسپارد. از روی تخته های کج و کوله ی حفاظِ ایوان به حیاط نگاهی می اندازد و صدا بلند می کند: گل نساء! های گل نساء! (بییَ کیجا... ایجه بییَ )بیا دختر... بیا اینجا Join @khorshidebineshan