eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 _میشه باهاش حرف بزنم ؟ نسرین خوبه ؟ امیرحسام چی؟ توقع داشتم حسام بخاطر داد آن روزش عذر بخواهد با این حساب این من بودم که باید عذر میخواستم! از آن موقع به بعد ندیده بودمش حتی دلم را صابون زده بودم آخر شب بعد از جشن او را میبینم و او عذر خواهد خواست! -گوشی چند لحظه. سوال ها را جواب نداد و این یعنی همه چیز بهم ریخته است صدای سرد احسان آمد: -چیه؟ -خوبی امیراحسان؟ -نه -خب.... رو تختی را چنگ زدم ....خب... -کاری نداری؟ -چرا خاموشی؟ نگران... -خاموش کردم که مزاحم نداشته باشم وقتم گرفته نشه.شب بخیر. قطع کرد با یک آه عمیق خودم را روی تخت کشیدم و خوابیدم.انقدر بد حرف زده بود که عوض ناراحتی از او از خودم بدم میامد.به من چه ربطی داشت که علیرضا به من چسبیده بود؟ مغزم تیر کشید...حتما من را با آن زن در آشپزخانه دیده اند و کلی فرضیه به مخ های خرابشان خطور کرده..دو دستی صورتم را پنهان کردم و بلند مثل دیوانه ها گفتم: -زینب دهن منو سرویس کردی ولم کن ! دیگر نترسیدم ظاهر شود.من یک زن بودم. یک زن بزرگ. یک مادر.. یک مجرم و شرکت کننده در آدم ربایی و شاید هم یکجورهایی قتل! پس آنی که ترسناک است من بودم !! دیگر سفت و سخت شده بودم...پلک هایم سنگین شد و روی هم افتاد. لباس خوابم تنش بود.این بار راحت تر به نظر میرسید. من اما...هنوز برهنه بودم.شکمم مثل زنان شش یا هفت ماهه جلو آمده بود.با خجالت گفتم: -زینب من خجالت میکشم! -منم همینطور. -چیکار کنم؟ -آبروتو به دست بیار.. تو با دوستات فرق داری.. -من نمیدونم چیکار کنم.. -فکر کن..خدا تورو بخشیده ! تو فقط انتخاب شدی واسه کمک ! به گریه افتادم ودرحالی که سعی میکردم بدنم را بپوشانم گفتم: -زینب واقعا خدا منو بخشیده؟؟ مقابلش زانو زدم و با التماس ادامه دادم: من چیکار کنم زینب اینو بهم بگو ! -به امیراحسان کمک کن. با گریه ى شدید جیغ کشیدم: -آخه چطوری ؟؟؟؟ با ضربات آرامی که به گونه ام میخورد؛چشم گشودم امیراحسان به اندازه ى چندسال پیرتر به نظر میرسید. نویسنده: 🌼زکیه اکبری🌼 @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم180 حبیب در آستانه ی در ایستاده و نگاهش را در اتاق می کشاند: -بیا دیگه
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 آب را روی سنگِ سرد جاری می کند و دستش را به آن می کشد. نگاهِ خیسش را روی سنگ می‌چرخاند؛ طلعت رستمی...ولادت ۱۲۹۵/۴/۱۴ ...وفات: ۱۳۶۵/۱۲/۲ با نوک انگشتانش روی سنگ سرد ضربه می زند و فاتحه می خواند. به خاطر می آورد آخرین لبخندهای طلعت خاله را! حالش که بد شد.. به بیمارستان که رساندنش.. احیاء بی نتیجه اش! حالِ خوشِ چند روز پیش از مرگش! گویی پیرزن می دانست که دعاهایش اثر کرده و به زودی پسرش را می بیند! حبیب در کنارِ خورشید روی سنگِ قبری در کنارِ قبر طلعت خانوم می نشیند. خورشید نگاه خیسش را به او می دوزد. بغل باز می کند و حبیب، علی را به او می سپارد. پشتِ زهرای بی‌تاب شده را نوازش می کند و برای طلعت خانوم فاتحه می خواند. پایانِ انتظارِ او برای دیدنِ پسرِ گمنامش خیلی نزدیک بود! ****ادامه دارد... طاهره.الف Join @khorshidebineshan