eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 _خیابون..نمیدونم..ولم کن قطع کردم و سرم را روی فرمان گذاشتم.شاهین قسم خورد...تا لحظه‌ى آخر قسم خورد وثابت کرد تا هفته ى بعد اولین انگشت پست میشود مگر آنکه راه دوم را انتخاب کنم. امیر احسان بارها و بارها تماس گرفت. ماشین امداد جلویم پارک کرد.کمک راننده به شیشه زد . بی صدا نگاهش کردم. -خانوم کمکی بر میاد؟ هوا تاریکه خطرناکه اینجا ! ماتم زده گفتم: -جواب اینو بدید.. گوشی را به دستش دادم چند قدم دور شد و با امیراحسان حرف زد.گوشی را به دستم داد و گفت: -گفتن وایستیم تا بیان. چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم کمتر از بیست دقیقه امیراحسان خودش را رساند.وحشی و عصبی. مثل اکثر اوقات..من اما...ماده شیر نشدم.من چنگ ننداختم.سست و بیحال به جلزولز کردنش چشم دوختم.در را باز و پیاده ام کرد.ماشین را به امداد داد تا برایمان ببرند.من را به ماشین خودش انتقال داد و با فریاد گفت: -اینجا چه غلطی میکردی؟؟ صورتم را جمع کردم و بی حس گفتم: -خسته ام -جواب منو بده بهار؟! چرا اینجوری شدی؟!مثل دیوانه سرم را خم کردم واز شیشه ى جلوی ماشین به آسمان تاریک شب نگاه کردم.با خنده گفتم: -امیراحسان؛منم ستاره دارم؟ بهت زده و درمانده گفت: -"چی"؟؟ محل ندادم و شمردم: -یک دونه..دو دونه..سه دونه...من اونو میخوام. ستاره ی پر نوری که به من چشمک میزد ؛را نشانش دادم. او هم دیوانه شد،یک نگاه به من و یک نگاه به رد دستم که ستاره را نشان میداد انداخت. دوباره به من نگاه کرد و آرام گفت: -دورت بگردم بهار چی شده قربونت برم؟ نویسنده: 🌼زکیه اکبری🌼 @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم199 به قول "مِهدی اخوان ثالث" هوا بس، ناجوانمردانه سرد است! خورشید گوشه
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 در را هل می دهد. آرام گام برمیدارد. نگاهش به تختِ کنار پنجره است و مردی که رویش خوابیده! قدم هایش را روی زمین می کشد. جانی نمانده در تنش! دستش را به لبه ی تخت می گیرد تا سقوط نکند. صورت رنگ پریده و ماسک روی آن را از پس پرده ی اشک تار می بیند. دست پیش می برد و انگشتان او را لمس می کند. حبیب سر میچرخاند. چشمانش از همیشه خمارترند. نگاهش را به خورشید می دوزد؛ آخ که او فقط بیست و یک سال سن دارد! پلک میبندد و لبخند محوی می زند. خورشید هم لبخند خیسی میزند. با دستانش صورت او را قاب میگیرد. خم می شود و پیشانی به پیشانیِ حبیب می چسباند. اگر این مرد یک روز نباشد چه؟! خورشید قطعاً تمام خواهد شد! اشکش روی پلک نیمه باز او میچکد. اگر یک روز حبیب نباشد چه؟! حتی از فکرش هم نفسش می رود. بین دو ابروی او میبوسد. لب های حبیب که زیر ماسک پنهان مانده اند؛ نکند دیگر از گرمیِ بوسه های او محروم بماند! می خواهد محکم بغلش بگیرد؛ مثل همان شبی که از رفتن گفت! می خواهد محکم بغلش بگیرد و به خدا هم بگوید که به هیچ وجه او را نمی دهد!! حاضر است تا آخر عمر نفس های سوخته اش.. خس خس سینه اش.. موجی شدنش.. فریاد زدنش.. مشت زدنش را تحمل بکند اما او را به خدا هم ندهد!!! حبیب دستِ او را می گیرد. خورشید به انگشتان او که دور انگشتانش حلقه شده اند زل می زند. دست او را می بوسد. سرش را روی سینه ی او میگذارد. صداهایی که از سینه ی او به گوشش می رسد، آتش به جانش می اندازد. شده همه ی زندگی اش را می فروشد تا او را به اروپا بفرستد. شک ندارد! شده جانش را هم می دهد تا او درمان شود. سرش را از روی سینه ی او برمی دارد. اشک هایش را پاک میکند. لبخند می زند. تا آخرین نفس برای سلامتیِ او تلاش خواهد کرد. دست یکدیگر را می فِشُرَند. به هم لبخند می زنند. حبیب ماسک را برای لحظه ای پائین کشیده و برای نگرفتن نفسش، لب می زند: - دوسِت دارم خورشید خانومِ من! خورشید ماسک را روی صورت او برمی گرداند: -من بیشتر دوسِت دارم آقا حبیب! و دوست داشتن.. همان حکایتِ عجیب.. آغازِ تمامِ ماجراها بود! ****ادامه دارد... @khorshidebineshan