🍃🍒
#هــاد💚
#قسمت_شصت
-کاغذی که دستتون دیدم نشون میداد هنوز سوال دارید. اینطور که معلومه خیلی با دقت درس می خونید. مطمئنم اگر من اون نکات رو نمی گفتم خودتون می پرسیدید
شروین من من کنان جواب داد:
-بله... ولی راستش الان خسته ام. اگر اشکالی نداره باشه برای بعداً
- باشه. هرجور صلاح می دونید
شاهرخ رفت. شروین نفسش را بیرون داد. کمی به تخته خیره ماند. بعد از کلاس بیرون رفت. سعید دم راه پله منتظرش بود.
-چی شد؟
شروین نگاهی گنگ به سعید کرد. توی حیاط که رسیدند گفت:
-انگار فکر آدم رو می خونه. باورت میشه سعید؟ سوال رو کامل حل کرد. حتی یه چیزهایی گفت که من عمراً می فهمیدم
-داداش سیاه ضایع شد
-ول کن ماجرا هم نیست. بعد از کلاس گیر داده بقیش رو حل کنه. الکی بقیه جواب رو هم گذاشت گردنمون. آدم رو به غلط کردن میندازه
- می خوای چه کار کنی؟
شروین مفلوکانه جواب داد:
-اگر نرم خیلی تابلوئه. باید فکر کنه واقعاً سوال داشتم
-امروز که نمی خوای بری؟
شروین وحشت کرد:
-نـــــــه! کلم داره سوت می کشه
- بابک سراغت رو می گرفت
- حوصله ندارم. بلد هم نیستم
سعید سعی کرد مجابش کند:
-اون دفعه هم همینو می گفتی ولی دیدی که خوش گذشت. تازه اگه بخوای بلد بشی باید زیاد بازی کنی
- حوصله دودش رو ندارم
-نمی خوای نیای بهانه الکی نیار. نه که خودت لب نمی زنی
-آخه سیگار نمی کشه که. دودکش کار خونه است... همچین سیگار برگ می کشه انگار سیگار لایته !!
بابک خیلی گرم تحویل گرفت.
بہ قلــم🖊:
ز.جامعے(میم.مشــڪات)
@khorshidbineshan
🍃🍒
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصل_دوم
#قسمت_شصت
آقا فقط تو مرا ببین! آقای شهر بی
سروسامان روزگار!بنگر که چادر مادرت
به سر دارم! ببین کنارنامم تو را دارم!
حرمت شکن نبوده ام که مرا هجمه
کرده اند!
بی آبرو نبودم و رسوای عالم و آدم
نموده اند! آقای خستگِی من و صدیقه
کبری، دلم شکست! من آمدم که حقمـ را
بستانم به دست تو! ضربی زنم به طبل
انوشیروانیات!"
صدای نقارهها بلند شد. مریم چشمهای
خیسش را گرداند. لبخند بر لبش آمد!
یکی دیگر شفا گرفت! این صدای نقارهها
ندای شفا یافتن بود؛ شاید هم صدای
ضرب طبل انوشیروان بود!
"آقا! چگونه با دلم بازی میکنی؟ این
همزمانی و این هم آواییات! آقا به من
خسته اشاره میکنی؟ حقم بگیر ای تو
تمنای بیکسان!
حقم بگیر ای که نوایت مرا نشان! آقای
خسته تر ز من و روزگار من! از روسیاهی
من رو سیه گذر!"
مریم که اشک میریخت، زهرا بهکبوترهای
روی گنبد نگاه میکرد. محمدصادق اخم
کرده و برای امام، از امروز مریم میگفت،
از دردهای مادر میگفت، از اشکها و هق
هقهای زهرا میگفت!
امروز جمعه بود... جمعه های دلگیر! امروز
جمعه بود... جمعه ای که بوی انتظار
میداد؛ جمعه ای که بود درد میداد، بوی
درِد بیکسی!
بوی درد نبود تو... تویی که منجی
بشریتی! تویی که اگر بیایی دیگر زخم
زبان نمیزنند! تویی که بیایی دیگر تهمت
نمیزنند! تویی که بیایی دیگر یتیمی همه
معنا ندارد؛ مگر تو پدرِ امت پدرت
نیستی؟ مگر تو درمان درد کل جهان
نیستی؟ پس بیا...
بیا که حرفهای زیادی با تو دارم اگر
بیایی!گریه هایش که تمام شد،به زیارت
رفت.
حرم مثل همیشه شلوغ بود. حرم مثل
همیشه آرام بود؛ حرم مثل همیشه آرامش
بود. حرم مثل همیشه پر از حاجتمند
بود... حرم مثل همیشه بود. مثل همیشه
هایی که با پدر میآمد.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_شصت
#عطر_نرگس
#بخش_سوم
.
سرش را آهستہ تڪان داد،چانہ اش را بہ بالاے قفسہ ے سینہ اش چسباند و چشم هاے نیمہ بازش را بہ جیب پیراهن خاڪے رنگش دوخت.
نگاهے بہ جیبش انداختم و پرسیدم:چیزے تو جیبت دارے؟! مے خوایش؟!
دوبارہ سرش را تڪان داد،با احتیاط دڪمہ ے جیبش را باز ڪردم.
مراقب بودم دستم با بدنش برخوردے نداشتہ باشد،انگشت اشارہ ام را داخل جیبش سوق دادم.
انگشتم با شے مقوایے برخورد ڪرد،سریع بیرونش ڪشیدم.
قرآن جیبے ڪوچڪے بود با جلدے ڪهنہ و قدیمے،روے قرآن هم عڪس سیاہ و سفیدے از امام بود.
لبخند زدم و قرآن را میان انگشت هاے خونے اش جا دادم،با زحمت لب زد:مَ...منون!
دوبارہ دستش را بہ دیوار گرفت و ڪمے خودش را بالا ڪشید.
تنہ اش را بہ دیوار تڪیہ داد و با دستے لرزان قرآن و عڪس را بہ لب هایش نزدیڪ ڪرد.
همانطور ڪہ قرآن را مے بوسید زمزمہ ڪرد:من...من...
نفسے گرفت و قرآن را بہ سینہ اش چسباند،چشم هاے نیمہ بازش را بہ صورتم دوخت.
صورتش از درد جمع شدہ بود،لب هاے خشڪش مے لرزیدند.
آهے ڪشید و قرآن را محڪم تر بہ قفسہ ے سینہ اش چسباند.
قصد ڪردم بلند بشوم و ڪمڪ بیاورم ڪہ دست لرزانش را بہ طرفم دراز ڪرد.
قرآنش را مقابل صورتم گرفتہ بود.
لبخند محجوبے لب هایش را از هم باز ڪرد:ما...ما فقیر بے...چارہ...ها جز... جز...
نفسش را با شدت بیرون داد و بہ زور ادامه:جز...خدا ڪسیو چیزیو نداریم!
زبانش را روے لب هاے خشڪش ڪشید.
_این... قرآن... تنها... تنها دارایے منہ!
نگاهم را میان صورت معصومش و قرآن گرداندم،مردد قرآن را از دستش گرفتم.
همانطور ڪہ قرآن را مے بوسیدم گفتم:چے ڪارش ڪنم؟!
_بِ...بدینش بہ ڪسے ڪہ...
صورتش بیشتر در هم رفت و نفس هایش نامنظم شد.
_بتونہ امانت دارش باشہ!
لبخند زدم و در همان حال ابروهایم را در هم ڪشیدم.
_حالا ڪہ شما مهمون مایے! آیہ ے یاس نخون اگہ شربت شهادتو سر ڪشیدے خودم امانتے تو بہ صاحبش مے رسونم!
خواستم قرآن را بہ دستش برگرداندم ڪہ دست هایش را مشت ڪرد و نگاهش را بہ پشت سرم دوخت.
صورتش سرخ شدہ بود و خون از پهلویش مے رفت اما لبخند روے لب هایش نشستہ بود! لبخندے توام با آرامش!
_میگن... میگن... آقا خودش میاد بالا سر شهدا!
چشم هایش را بست و فضا را بو ڪشید،زمزمہ ڪرد:اینجا دیگہ بوے خون نمیدہ! بوے نرگس میدہ!
بے اختیار سرم را بہ عقب برگرداندم،چند مجروح ڪہ حالشان زیاد وخیم نبود روے زمین یا تخت نشستہ بودند.
دوبارہ سرم را بہ طرف جوان برگرداندم،لب هایش تڪان مے خوردند اما صدایے از حنجرہ اش خارج نمیشد.
مطمئن بودم شهادتینش را مے خواند،یاعلے گفتم و سر پا ایستادم.
مے خواستم ڪمڪے پیدا ڪنم تا این جوان مشتاق شهادت را بہ تختے برسانیم.
همین ڪہ دو سہ قدم از جوان فاصلہ گرفتم نفس بلندے ڪشید.
یڪ دستش را روے قفسہ ے سینہ اش گذاشتہ بود و هوا را مے بلعید،انگار نفس ڪم آوردہ بود!
بدنش شروع ڪرد بہ لرزیدن،قفسہ ے سینہ اش بہ تندے بالا و پایین مے شد. داشت بال بال مے زد!
همانطور ڪہ نگاهم بہ جوان بود سرعت قدم هایم را بیشتر ڪردم،چند قدمے بیشتر برنداشتہ بودم ڪہ ناگهان خرخر ڪرد و قفسہ ے سینہ اش از تلاطم ایستاد!
دستش روے قلبش آرام گرفت و چشم هایش ڪامل بستہ شدند.
آب دهانم را با شدت فرو دادم و نفس عمیقے ڪشیدم،مجروحے ڪہ رو بہ روے جوان نشستہ بود سر تڪان داد و آرام گفت:اناللہ و اناالیہ راجعون! داش جون مے داد!
دوبارہ آب دهانم را با شدت فرو دادم،نمے توانستم چشم هایم را از آن چهرہ ے معصوم ڪہ گویے آرام بہ خواب رفتہ بود بگیرم.
بے اختیار قرآنے ڪہ بہ دستم دادہ بود را بہ قفسہ ے سینہ ام فشردم و قطرہ ے اشڪے روے گونہ ام لغزید.
با نشستن دستے روے شانہ ام هراسان سر برگرداندم.
خانم حسنے ڪنارم ایستادہ بود،نم اشڪ روے مردمڪ چشم هایش نشست.
نگاہ محزونش روے جوان بود،آرام لب زد:بگو آقاے اڪبرے با یڪے بیاد براے بردن این بندہ خدا!
سپس بہ سمت پسر رفت و ڪنارش نشست،نگاهم بہ حرڪات خانم حسنے بود.
نبضش را گرفت و سپس بہ من چشم دوخت.
_برو دیگہ!
من من ڪنان پرسیدم:ے...یعنے تموم ڪردہ؟!
سرش را بہ نشانہ ے مثبت تڪان داد و بلند شد،از همان دور از روے چهرہ ے غرق آرامشش تا تہ ماجرا را خواندہ بود فقط بر حسب وظیفہ و اطمینان نبضش را گرفت.
لبم را بہ دندان گرفتم و سعے ڪردم روے زمین نیفتم،ظرفیتم داشت تڪمیل میشد!
ڪسے در مغزم گفت:تو اومدے اینجا برا دوا و درمون مجروحا یا را بہ را جنازہ تماشا ڪنے و بخواے ولو شے؟!
ڪرخت و با زحمت پاهایم را تڪان دادم و بہ سمت استیشن پرستارے راہ افتادم.
باید اڪبرے نامے را پیدا مے ڪردم،مے گفتم بیاید پیڪر آن جوان ڪم سن و سال را از روے زمین بلند ڪند.
.
✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے
Instagram:Leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
@khorshidebineshan
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹
.
🌱
#رایحہ_ے_محراب
#قسمت_شصت
#عطر_نرگس
#بخش_چهارم
.
همان جوانے ڪہ "تونل عذاب" را غرق عطر نرگس مے دید نہ بوے باروت و خون!
•♡•
لیوانے آب براے خودم ریختم و در حالے ڪہ خودم را عقب مے ڪشیدم گفتم:دستتون درد نڪنہ!
همین ڪہ از سفرہ فاصلہ گرفتم ساغر و معصومہ هم خودشان را بہ گوشہ اے ڪشاندند.
چند جرعہ آب نوشیدم و لیوان استیل را ڪنارم گذاشتم.
بهناز و راضیہ،هم اتاقے هاے خوابگاهمان بودند.
بیشتر در مسجد و جمع آورے ڪمڪ فعالیت داشتند،وقتے نزدیڪ اذان مغرب از بیمارستان برگشتیم بہ رسم مهمان نوازے حسابے تحویلمان گرفتند و گفتند برایمان از مسجد غذاے نذرے آوردہ اند.
ڪلے سر و صورتمان را بوسیدند و خستہ نباشید گفتند،نگذاشتند ما ڪارے ڪنیم و خودشان سفرہ را چیدند و قابلمہ ے برنج و خورشت قیمہ را وسط گذاشتند.
بهناز قد بلندے داشت و اندامے تو پر،صورتش سبزہ بود و چشم هایش قهوہ اے تیرہ. با وسواس موهاے مشڪے رنگش را بافتہ و روے شانہ اش انداختہ بود.
چهرہ ے بانمڪے داشت،همسرش از نیروهاے بسیج بود و در خط مقدم جبهہ.
بعد از مدت ها هم براے دیدن همسرش آمدہ بود و هم براے ڪمڪ بہ پشت جبهہ.
دو سہ سالے از ما بزرگ تر بود و اهل قم،راضیہ یڪ سالے از من ڪوچڪ تر بود و دانشجوے داروسازے.
هم در مسجد ڪمڪ مے ڪرد و هم در یڪ بهدارے،او هم از تهران آمدہ بود.
قد ڪوتاهے داشت و اندامے ظریف،پوستش گندمے بود و چشم هاے درشتش مشڪے رنگ.
برعڪس چشم و ابروے سیاہ رنگش،موهایش خرمایے رنگ بودند و همین تضاد صورتش را جذاب تر نشان مے داد.
بهناز ڪہ در خورشت قیمہ را برداشت و گفت:بہ بہ!
معدہ ام پیچید،سریع دستم را روے دهانم گذاشتم تا عق نزنم و بقیہ را از اشتها نیاندازم.
ساغر و معصومہ هم دست ڪمے از من نداشتند،با صحنہ هایے ڪہ در بیمارستان دیدہ بودیم بعید بود حالا حالاها بتوانیم راحت غذا بخوریم!
با تنے خستہ و صورت هایے درهم بہ خوابگاہ برگشتیم،خانم حسنے بہ زور راهے مان ڪرد و گفت:براے روز اول بسہ! برین فردا اول صُب برگردین!
ڪلافہ و درماندہ سہ نفرے از بیمارستان تا خوابگاہ پیادہ برگشتیم،بهناز و راضیہ ڪہ صورت هاے پڪر و در هم رفتہ یمان را دیدند چیزے نگفتند و بدون حرف سر سفرہ نشستند.
غذایے ڪہ با خودشان آوردہ بودند بہ اندازہ ے دو سہ نفر آدم بزرگ بود نہ پنج نفر!
اما سخاوتمدانہ بشقاب هاے ما را پر ڪردند و گفتند:ڪار شما سخت ترہ! همش سر پا دارین زحمت مے ڪشین!
معصومہ بشقاب برنج را از دست راضیہ گرفت و گفت:من ڪہ زیاد گرسنہ نیستم! چند قاشق با رایحہ مے خورم!
حالا همان بشقاب برنج تقریبا دست نخوردہ وسط سفرہ رها شدہ بود،نہ من توانستم چیزے بخورم و نہ معصومہ.
ساغر هم بہ زور چند قاشق برنج داخل دهانش چپاند و بہ خورشت لب نزد!
نسبت بہ رنگ قرمز و گوشت حساس شدہ بودیم!
سریع نگاهم را از سفرہ گرفتم،زانوهایم را بغل ڪردم و قرآنے ڪہ آن شهید جوان بہ امانت بہ دستم سپردہ بود را بے هوا باز ڪردم.
چشمم را بہ آیہ ے اولے ڪہ دیدہ میشد دوختم.
_إِذْ جَآءُوكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَإِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا
زمانے كہ از بالا و از پایین [لشكرگاه] تان بہ سویتان آمدند و آن گاہ كہ دیدهها [از شدت ترس] خیرہ شد و جانها بہ گلو رسید و بہ خدا آن گمان ها [ے ناروا] را [كہ خود می دانید] می بردید.
با خواندن آیہ ے بعدے بہ رسم دل نازڪ شدن آن روزها اشڪ هایم بے اذن و امان روے گونہ هایم فرو ریختند.
_هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِيدًا
آنجا بود كہ مؤمنان مورد آزمایش قرار گرفتند و بہ اضطرابے سخت دچار شدند.
قرآن را روے چشم هایم گذاشتم و بے صدا باریدم.
شانہ هایم ڪہ بہ لرزہ افتادند ساغر با سرعت بہ سمتم آمد و ڪنارم نشست.
دستش را دور شانہ ام حلقہ ڪرد و نگران پرسید:حالت خوب نیس رایحہ؟!
آرام زمزمہ ڪردم:نہ!
گونہ ام را با محبت بوسید و گفت:آخہ چے شد یهو؟!
قرآن را از چشم هایم جدا ڪردم و نشانش دادم.
با صدایے لرزان لب زدم:بهم گفت هر وقت تو سختے قرار گرفتے گفتم ڪمڪت مے ڪنم ولے تو بہ من شڪ ڪردے!
هق هقم شدت گرفت،ساغر هاج و واج نگاهش را میان صورت من و قرآن گرداند.
سرم را روے شانہ ے ساغر گذاشتم و نالیدم:من بهش شڪ ڪردم ساغر! من...
اشڪ هایم پیراهنش را خیس ڪردند و او اعتراض نڪرد،محڪم تر من را بہ خودش فشرد و موهایم را بوسید.
دست دیگرے روے ڪمرم نشست،معصومہ با لحنے مهربان گفت:گریہ ڪن عزیزم! گریہ مرهم درد و غصہ س!
صدایش لرزید،با مڪث ادامہ داد:با چیزایے ڪہ امروز دیدیم همہ مون گریہ لازمیم.
.
✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے
Instagram:Leilysoltaniii
•○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○•
👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
@khorshidebineshan
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_سوم
#قسمـت_شصت
یک جانباز که پزشک شده باشه، احتمال کمتری داره که بره اروپا و آمریکا. یک فرزند شهید، که در سازمانی مشغول به کار بشه، احتمال کمتری میره که اختلاس کنه.
یکی از پسرها بلند شد و گفت: کی گفته؟ مگه آقای... و آقای... نبودن؟
آیه با لبخند گفت: اگه خوب گوش میدادید میدید که گفتم احتمال کمتری. ما باید تلاش کنیم نیروهای متخصص بخصوص رده های بالای تحصیل، داخل کشور بمونن. ما آموزش میدیم، هزینه میکنیم، موقع برداشت زحمتها و بازگشت توان کشور که میشه، دستمون خالی میمونه و
آخر این بچه های جهادی هستن که با سختی و مشقت یک گره از گره های کشوری باز میکنن.
در ثانی، بچه های شهدا و جانبازهای ما، اگه پدرشون...
یکی از دخترها حرف آیه را برید: بودنم هیچی نمیشدن بچه هاشون! اونا فقط به فکر اینن که بچه هاشون رو زودی شوهر بدن و زن بدن!
صدای خنده بچه ها و آیه ای که با لبخند نگاهشان میکرد: شما خودتون سوال میپرسید و خودتون نمیذارید جوابتون رو بدم! داشتم میگفتم که اگه پدرهاشون بودند، شرایط رفاهی زندگی و آرامش بیشتری داشتند.
میدونید تمام این بچه ها حاضر هستند که تمام سهمیه هاشون رو بدن به شمایی که پدر دارید اما یک بار دیگه پدر داشته باشن؟یک بار به آغوش پدرشون برن؟ یک بار حتی یک روز دیگه پدر داشته باشن؟ شما نمیدونید شرایط خانواده یک شهید چطوریه!نمیدونید همسرانشون چه حالی میشن، خیلی از افراد در تصادفات جاده ای، بیماری و چیزای دیگه میمیرن، اما حال خانواده ای رو درک کنید که پدر،همسر،برادر یا هر
چیزی، رفته و میدونه هر لحظه ممکنه خبر شهادتش بیاد.
تصور کنید مردی رو که جنازش هیچ وقت برنگشت، کسی که با سر رفت و بی سر
برگشت. این فرد نه از روی بی احتیاطی خودش رو از بین برده نه از روی دل زدگی دنیا! این فرد، با علم به اینکه ممکنه دیگه برنگرده .....
⏪ #ادامہ_دارد...
📝🍒
@khorshidebineshan
⭕️ #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
📗
📙📗
📗📙📗
مجله تربیتی خورشید بی نشان
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ #از_روزی_که_رفتی #فصـل_چهارم #قسمـت_پنجاه_نه احسان: سلام. بله من هم اینجا مشغول کار
📗📙📗
📙📗
📗
༻﷽༺
#از_روزی_که_رفتی
#فصـل_چهارم
#قسمـت_شصت
از سرو صدای زیاد از خواب بیدار شد. سرش
درد می کرد و این سر و صدا سر دردناکش را دردناک تر میکرد.
دستی به موهای آشفته اش کشید و بعد صورتش را ماساژی داد و روی تخت نشست. صداها از حیاط می آمد. چیزی در آنها بود که دلش را به
شور انداخت. پنجره را باز کرد و شنید.
صدرا: شاید بعد بیمارستان رفته خرید.
زهرا خانم: نه پسرم. بدون اینکه به من بگه جایی نمیره!
ایلیا: تازه همیشه منو با خودش میبره برای خرید.
رها: شاید با دوستاش باشه.
ایلیا: زینب دوستی نداره. اون هم اینجا! باز هم باید اطلاع میداد.
مهدی: گوشیش هنوز خاموشه.
رها: تو هی زنگ بزن شاید روشن کرد.
زهرا خانم: به سیدمحمد گفتید؟
صدرا: آره الان میرسه.
صدای گریه زهرا خانم همراه با ناله هایش به گوش رسید و بند دل احسان پاره شد: خدا چکار کنم؟ جواب حاج علی رو چی بدم؟ جواب سیدمهدی رو چی بدم؟ آخ آیه! چی به سر امانتیت اومده! خدایا!
احسان به سمت حیاط دوید. خود را درون حیاط انداخت: چی شده؟
صدرا به احسان نگاه کرد و چیزی در ذهنش جرقه زد. به سمتش گام برداشت و دستانش را روی بازوان احسان گذاشت: امروز تو بیمارستان
زینب رو دیدی؟
احسان سر تکان داد: آره.
صدرا: بعد از اتمام شیفت کاری چی؟ دیدیش؟
احسان: آره. سوار ماشین شدن و رفتن.
⏪ #ادامہ_دارد...
📝 #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 🍒
@khorshidebineshan
⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇
https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294
📗
📙📗
📗📙📗
مجله تربیتی خورشید بی نشان
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_پـنـجـاه_و_نہ ✍حالا داعش میدونست که ضربه ی سختی از ای
💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
#فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا
#قسمت_شـصـت
✍با تک تک جملاتی که بر زبان می آورد، تمام آن خاطرات بدطعم، دوباره در دهانِ حافظه ام مزه مزه میشد؛ خاطراتی که هر چند، گره از معماهایِ ریز و درشتِ زندگیم باز میکردند اما کمکی به بیشتر شدنِ تعداد نفسهایِ محدودم نمیکردند.
نفسهایی که به لطفِ این بیماری تک تک شان را از سر غنیمت بودن میشمردم، بی خبر از اینکه فرصت دیدنِ دوباره یِ دانیال را نصیبم میکنند یا نه؟
مرگی که روزی آرزویم بود و حالا کابوسِ بزرگ زندگیم. و رویایی با خدایی مهربان و حسامی محجوب مسلک، که طعمِ زبانم را شیرین میکرد و افسوسم را فراوان، که کاش بیشتر بودم و بیشتر سهمم میشد از بندگی و بندگانش...
خدایی که ندیدمش، در عین بودن.
این جوان زیادی خوب بود، آنقدر که خجالت میکشیدم به جای دست پختم رویِ صورتش نگاه کنم.
ناگهان صدایی مرا به خود آورد، همان پرستار چاق و بامزه: بچه سید آخه من از دست تو چیکار کنم؟ هان؟ استعفا بدم خلاص میشی؟ دست از سر کچلم برمیداری؟
حسام با صورتی جمع شده که نشان از درد بود به سمتش چرخید: هیچی والا، من جات بودم روزی دو رکعت نماز شکر میخوندم که همچین مریض باحالی گیرم اومده، مریض که نیستم، گل پسرم☺️
مرد پرستار با آن شکم بزرگش، دست به جیب روبه رویِ حسام ایستاد: من میخوام بدونم کی گفته که تو اجازه داری، بدون ویلچر اینور و اونور بری؟ تو دکتری؟ تخصص داری؟جراحی؟ بابا تو اجداد منو آوردی جلو چشمم از بس دنبالت، اتاقِ اینو اونو گشتم...
حسام با خنده انگشت اشاره اش را به شکم پرستار زد: خدا پدرم رو بیامرزه، پس داری لاغر میشیا، یعنی دعایِ یه خانواده پشت و پناهمه. برو بابت زحماتم شکرگزار باش😌
پرستار برای پاسخ آماده شد که صدایِ مسنِ زنی متوقفش کرد: امیرمهدی اینجایی؟ کشتی من رو تو آخه مادر، همیشه باید دنبالت بدوئم، چه موقعی که بچه بودی چه حالا،
امیر مهدی؟
منظورش چه کسی بود پرستار؟ حسام با لبخند به نشانه ی احترام خواست تا از جایش بلند شود که زن به سرعت و با لحنی عصبی او را از ایستادن نهی کرد: بشین سرجات بچه، فقط خم و راست شدن رو بلدی؟ تو تا منو دق ندی که ول کن نیستی.
حسام زیر لبی چیزی به پرستار گفت: خیلی نامردی! حالا دیگه میری مامانمو میاری؟ این دفعه خواستیم گل کوچیک بزنیم بچه ها بازیت ندادن، بازم میای سراغم دیگه😏
پرستار با صدایی ضعیف پاسخش را داد: برو بابا تو فعلا تاتی تاتی رو یاد بگیر، گل کوچیک پیشکش در ضمن فعلا مهمون منی😉
حسام آدم فروشی حواله اش کرد و با لبخندی ترسیده به زن خیره شد.
امیر مهدی نامِ حسام بود؟ و آن زن با آن چهره ی شکسته، هیبتی تپل و کشیده و چادری مشکی رنگ که روسریِ تیره و گلدارِ زیرش را پوشانده بود، مادرش. زن ویلچر به دست وارد اتاق شد: بیخود واسه این بچه خط و نشون نکشا با من طرفی! و حسام مانند پسر بچه ای مطیع با گردنی کج، تند و تند سرش را تکان داد.
زن به سمتم آمد و دستم را فشار داد، گرم و مادرانه: سلام عزیزم خدا ان شالله بهت سلامتی بده قربون اون چشمایِ قشنگت برم. با چشمانی متعجب، جواب سلامش را با کلمه ای دست و پا شکسته دادم، سلامی که مطمئن نبودم درست ادا کرده باشم.
حسام کمی سرش را خاراند: مامان جان گفته بودم که سارا خانوم بلد نیست فارسی صحبت کنه...
زن بدون درنگ به حسام تشر زد: تو حرف نزن که یه گوشمالی حسابی ازم طلب داری، از وقتی بهوش اومدی من مثل مادر یه بچه ی دوسال دارم دنبالت میگردم. مادرش بود. آن چشمها و هاله ای از شباهتِ غیر قابل انکار، این نسبت را شهادت میداد. حسام با لبخند دست مادرش را بوسید: الهی قربونت برم ببخشید، خب بابا من چیکار کنم این اکبر، عین زندانبانا وایستاده بالای سرم، نمیذاره از اتاقم جم بخورم، خب حوصله ام سر میره دیگه در ضمن برادر سارا خانوم، ایشون رو به من سپرده، باید از حالشون مطلع میشدم یا نه؟! بعدشم ایشون نگران برادرشون بودن و باید یه چیزایی رو میدونستن، که من از فرصت استفاده کردم هم با برادرشون تماس گرفتم تا صحبت کنن، هم اینکه داستان رو براشون توضیح دادم. البته نصفش رو، چون این اکبر آدم فروش، وسطش رسید و شمام که...
⏪ #ادامہ_دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #معجزه_زندگی_من #نویسنده_رز_سرخ #قسمت_پنجاه_نهم . . . حلما_من تا حالا انقدر ح
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋
#معجزه_زندگی_من
#نویسنده_رز_سرخ
#قسمت_شصت
.
.
.
حسین_حلمااجان
حلمایی
چشمامو نیمه باز کردم حسین و که داشت صدام میکرد نگاه کردم
_هوم
حسین_😂از خواب. بیدار میشی کلا تعطیلاتیا هوم چیه بی ادب
حلما_خب هان 😒از خواب بیدارم کردی ببینی تعطیلاتم یا نه 😕😕
حسین_بچه پرو کم نیاریا یه پنج مین دیگه میرسیم گفتم بیدارت کنم😊
حلما_عهههه واییی الان اونجایم ینی
حسین_منظورت از اونجا اگه کربلاست اره😂😍
حلما_اوهوم😍
الان یعنی از اتوبوس پیاده شیم حرم معلومه؟
حسین_نه یکم پیاده روی کنیم مشخص میشه حرم امام حسین
هتلمون هم سمت حرم حضرت عباسه
حلما_وای چه خوب😭😭
اتوبوس ایستاد همه مشغول پیاده. شدن بودن
مادرجون_بهتری حلما جان؟
حلما_اره مامانی حالم خوبه فقط بیخواب شده بودم😊
همه از اتوبوس پیاده شدیم
اقایون داشتن چمدونارو میذاشتن تو گاری
برگشتم سمت صدای محمد حسین که بغل فاطمہ داشت گریه میکرد
حلما_چی میگه این پسرمون
فاطمہ_نمیدونم فکر کنم ماشین کلافش کرده 😣
_خانوم محمدحسینو بده به من خسته شدی شما
فاطمہ_اره بگیرش دستت درد نکنه آقایی☺️😍
.
.
این دوتا خیلی خووبن 😍
آقا علیرضا خیلی هوای فاطمہ رو داره
قشنگ عشق و میشه بینشون حس کرد
هر وقت اقا علیرضا رو میبینم نمیدونم چرا یاد علی میوفتم😐
اونم انقدر خوبه خوش بحال زنش🙄😑
.
✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨ ✨
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
💐🍃🌿🌸🍃🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
📕 #داستـــــان
#تاپــــروانگی🦋
#قسمت_شصت
✍ریحانه وا رفت و دهانش نیمه باز ماند!
_یعنی... یعنی تو می دونستی؟
_باید می دونستم، منتها بجای زنم باید مادر باجناقم خبر بده بهم! اون شب که زری خانم زنگ زد حسابی کفری بود. نگرانت بود. می گفت این دختر درسته که مادر نداره اما مثل دختر خودم می مونه... دوستش دارم و برام عزیزه مثل خواهرش. نصیحتم می کرد؛ منو! منی که تو بدترین شرایط ممکنه بودم و خودم داغون...
لبخند زد و ادامه داد:
_گفت: "می دونم سرو ته پیاز نیستم اما میگم که بدونی، قدر زن و زندگیت رو بدون. آدما تو شرایط سخته که خودشونو نشون میدن. زنت خوب دست و دلبازی کرده برات هم از اموالش هم احساسش. اگه به خودش باشه لام تا کام حرف نمی زنه این ریحانه، اما من دل نگرونشم که خبرا رو از ترانه می گیرم"
دو ساعت صحبت کرد! اولش حتی قد یه کلمه حوصله ی شنیدن نداشتم اما یکم که حرف زد دیدم چقدر دلم می خواست یکی یه وقتایی گوشی رو برداره و اینجوری راه و رسم زندگی رو نشونم بده. مه لقا هم که هیچ وقت مادری نکرد و همیشه جیغ و داد و قالش رو شنیدیم و توقعات نابجایی که داشت... هنوز حواسم جمع گلایه هاش نبود درست و حسابی، که برگشت گفت" اصلا خدا رو خوش نمیاد که زن حامله تن و جونش اینجوری بلرزه هر روز، فکر اون بچه ی بی گناه رو هم بکنید آخه"
کپ کردم! خیال کردم اشتباهی گفته و شنیدم ، ولی توصیه هاش ادامه دار بود! ازم خواست بخاطر بچه مون هم که شده هوات رو داشته باشمو خلاصه از این حرف های مادرانه... ریحانه! وقتی بالاخره خداحافظی کردیم و قطع کرد، تمام فکر و ذکرم درگیر شده بود. شده بودم مثل اسفند رو آتیش. نه خوشحال بودمو نه ناراحت! بیشتر جا خورده بودم... مگه میشد؟ صدای خانوم جون خدابیامرزت تو سرم اکو می شد وقتی تنها اومده بودم خونتون تا قضیه ی بچه دار نشدنت رو برام توضیح بده! حالا زری خانوم چیزی می گفت که خط می کشید رو گذشته ها... چند روز صبر کردمو دندون رو جیگر گذاشتم و نشستم به واکاوی گذشته ها و خودمو خودت، هنوز باور نکرده بودم! باید تو می گفتی بهم... همه چیز تو ابهام مونده بود تا تو برگشتی. توقع نداشتم خودت بیای ولی مثل همیشه مهربونی کردی. تمام این چند روزم منتظر بودم تا بالاخره سکوتت رو بشکنی!... که انگار با زور بی بی بوده.
ریحانه مغزش سوت می کشید و قدرت تحلیل نداشت، تنها چیزی که خوب فهمیده و مثل مته خوره ی روحش شده بود این بود که ارشیا حتما بخاطر بچه متحول شده!
_دیگه چرا ساکتی ریحانه؟
دلخور نگاهش کرد، بلند شد و ایستاد... باید می رفت اما نمی دانست کجا. هوای نفس کشیدن نداشت
_کجا میری؟
چادرش را سر کرد، نمی توانست خودش را خالی نکند:
_ساده بودن که شاخ و دم نداره!
_چی؟
_پس تغییر کردن این چند روزه و مهربون شدنت برای من نبوده
_یعنی چی؟!
ولوم صدایش بالا رفته بود:
_منو از خونه بیرون کردی ارشیا! تو اون روز جلوی چشم خواهرم و رادمنش منو تقریبا از خونه بیرون کردی، خوردم کردی... کارم به دکتر و درمانگاه کشید و مطمینم که وکیلت برات گفته بود اما بازم به خودت زحمت ندادی که گوشی رو برداری و احوالم رو بپرسی! حتی یه پیام ندادی... اگه خودم برنمی گشتم معلوم نبود تا کی باید خونه ی خواهرم می موندم چون غرورت اجازه نمی داد که بیای دنبالم! من اون روز فقط می خواستم باری که روی شونت بود رو کم کنم اما تو چجوری برخورد کردی؟ ارشیا... برای خودم متاسفم... متاسفم
_چی میگی ریحانه؟ تو اصلا متوجه منظور من نشدی
_هرچی باید می فهمیدم فهمیدم
_صبر کن من با این پای نیمه چلاق نمی تونم درست قدم از قدم بردارم
خوب نبود، او از ارشیا شوکه تر شده بود... بی توجه به صدا زدن های پشت سرهم ارشیا از خانه بیرون زد.
⇦نویسنده:الهام تیموری
⏪ #ادامہ_دارد....
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🌸
🌿🍂
🍃🌺🍂
💐🍃🌿🌸🍃🌼