Farahmand-Doaa-Ahd_SoftGozar.com.mp3
9.72M
🌺
═══✼🍃🌹🍃✼═══
دعای عهد کم حجم
✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄
📜 نامه به ابوموسی اشعری ،در آستانه جنگ جمل،سال٣٦ هجری خبر رسید که ابوموسی اشعری،فرماندار کوفه،مردم را برای پیوستن به امام (علیه السلام) باز می دارد،حضرت این نامه را نوشت:
🔹بازداشتن ابوموسی از فتنه انگيزی
♦️از بنده خدا علي امير مومنان به عبدالله بن قيس (ابوموسی اشعری)پس از ستايش پروردگار!
سخنی از تو به من رسيد كه هم به سود، و هم به زيان تو است، چون فرستاده من پيش تو آيد، دامن همت به كمر زن، كمرت را برای جنگ محكم ببند، و از سوراخ خود بيرون آی، و مردم را برای جنگ بسيج كن، اگر حق را در من ديدی بپذير، و اگر دودل ماندی كناره گير، به خدا سوگند! هر جا كه باشی تو را بياورند و به حال خويش رها نكنند، تا گوشت و استخوان و تر و خشكت درهم ريزد، و در كنار زدنت از حكومت شتاب كنند، چنانكه از پيش روی خود همانگونه بترسی كه از پشت سرت هراسناكی. حوادث جاری كشور آنچنان آسان نيست كه تو فكر می كنی، بلكه حادثه بسيار بزرگی است كه بايد بر مركبش سوار شد، و سختی های آن را هموار كرد، و پيمودن راه های سخت و كوهستانی آن را آسان نمود، پس فكرت را به كار گير، و مالك كار خويش باش، و سهم و بهره ات را بردار، اگر همراهی با ما را خوش نداری كناره گير، بی آنكه مورد ستايش قرارگيری يا رستگار شوی، كه سزاوار است تو در خواب باشی و ديگران مسووليت های تو را برآورند، و از تو نپرسند كه كجا هستی؟ و به كجا رفته ای؟ به خدا سوگند! اين راه حق است و به دست مرد حق انجام می گيرد، و باكی ندارم كه خدانشناسان چه می كنند؟ با درود.
📜 #نهج_البلاغه، #نامه63
┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄
📜 نامه به مردم مصر که همراه مالک اشتر در سال ٣٨ هجری فرستاد
1⃣مظلوميت امام در خلافت
♦️پس از ياد خدا و درود! خداوند سبحان محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) را فرستاد تا بيم دهنده جهانيان، و گواه پيامبران پيش از خود باشد، آنگاه كه پيامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) به سوی خدا رفت، مسلمانان پس از وی در كار حكومت با يكديگر درگير شدند، سوگند به خدا نه در فكرم می گذشت، و نه در خاطرم می آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) از اهل بيت او بگرداند، يا مرا پس از وی از عهده دار شدن حكومت باز دارند، تنها چيزی كه نگرانم كرد شتافتن مردم به سوی فلان شخص بود كه با او بيعت كردند. من دست باز كشيدم، تا آنجا كه ديدم گروهی از اسلام باز گشته، می خواهند دين محمد (صلی الله علیه و آله وسلم ) را نابود سازند، پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را ياری نكنم، رخنه ای در آن بينم يا شاهد نابودی آن باشم، كه مصيبت آن بر من سخت تر از رها كردن حكومت بر شماست، كه كالای چند روزه دنياست، به زودی ايام آن می گذرد چنانكه سراب ناپديد شود، يا چونان پاره های ابر كه زود پراكنده می گردد. پس در ميان آن آشوب و غوغا بپا خواستم تا آنكه باطل از ميان رفت، و دين استقرار يافته، آرام شد. (بخشی از همين نامه است:)
2⃣ شجاعت و دشمن شناسی امام (علیه السلام)
♦️به خدا سوگند! اگر تنها با دشمنان روبرو شوم، در حالی كه آنان تمام روی زمين را پر كرده باشند، نه باكی داشته، و نه می هراسم، من به گمراهی آنان و هدايت خود را كه بر آن استوارم، آگاهم، و از طرف پروردگارم به يقين رسيده ام، و همانا من برای ملاقات پروردگار مشتاق، و به پاداش او اميدوارم. لكن از اين اندوهناكم كه بيخردان، و تبهكاران اين امت حكومت را به دست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگی كشند، با نيكوكاران در جنگ، و با فاسقان همراه باشند، زيرا از آنان كسی در ميان شماست كه شراب نوشيد و حد بر او جاری شد، و كسی كه اسلام را نپذيرفت اما به ناحق بخششهایی به او عطا گرديد. اگر اينگونه حوادث نبود شما را برنمی انگيختم، و سرزنشتان نمی كردم، و شما را به گردآوری تشويق نمی نمودم، و آنگاه كه سر باز می زديد رهایتان می كردم. آيا نمی بينيد كه مرزهای شما را تصرف كردند؟ و شهرها را گشودند؟ و دستاوردهای شما را غارت كردند؟ و در ميان شهرهای شما آتش جنگ را برافروختند؟ برای جهاد با دشمنان كوچ كنيد. خدا شما را رحمت كند، در خانه های خود نمانيد، كه به ستم گرفتار، و به خواری دچار خواهيد شد، و بهره زندگی شما از همه پست تر خواهد بود، و همانا برادر جنگ، بيداری و هوشياری است هر آن كس كه به خواب رود، دشمن او نخواهد خوابيد. با درود.
📜 #نهج_البلاغه ، #نامه62
┄┅═══✼🍃🌸🍃✼═══┅┄
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
سلام روزتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #تاتلاقیخطوطموازی* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#تا_تلاقی_خطوط_موازی
#سهم65
....
موزیانه خندید و گفت:
-هان؟! چی شد؟!
-اذیت نکن بقیشو بگو.موندی که چی؟
-اول آشتی کن تا باقیشو بگم.
با تمام کنجکاوی رو گرداندم
-باشه....انقدر خبرای خاله زنکی داشتم...حیف...
طاقت نیاوردم ونشستم
بگو امیراحسان,بخدا سرم درد میکنه.
-اول آشتی و حلالیت زوری.
داشت ساعتش را باز میکرد
-نمیتونم.دلم باهات صاف نمیشه.دیگه الان بدترم شد,منو ول کردی رفتی دنبال دوستم؟؟ انگار
منظورم را بدفهمید با جدیت نگاهم کرد وگفت:
-من؟! من برم دنبال... لا اله الا الله....
-منظورم اینه من مهم تر بودم.
-تنها بود,هم خودم خواستم هم اینکه اونجا گفتن باید همراه داشته باشه.
-خب؟؟
-هیچی دیگه شما که ماشاءالله بیخیال دوستتون شدید منم زنگ زدم فائزه اگه میتونه بیاد که
نتونست.بخاطر تو موندم.
-هه..لطف عالی مستدام.
دوباره خوابیدم
-مرخصش کردن.فقط سرش شکسته بود.زیاد معطل نشدم,حساب کردمو رسوندمش خونش.بنده خدا باردار بوده,کلی از شوهرش میترسید.
-چیزی نگفت؟
-نه,اصلا حرف نزد.
لباس هایش را عوض کرد و دوباره کنارم دراز کشید:
-خدایا شکرت...هی....
*****
استکان را آب کشیدم و با دست خیس گوشی را که ساعت 9صبح زنگ میخورد برداشتم.متوجه
شدم امیراحسان کنجکاو شد اما به روی خودش نیاورد و صبحانه اش را خورد.بله؟
-سلام.ببخشید این وقت مزاحمتون شدم.من اون راننده ای هستم که با دوستتون تصادف کردم.
امیراحسان سرش با چایش گرم بود اما کاملا مشخص بود گوشش بامن است
-آهان...خب؟
-من اون موقع مجبور شدم برم, الان زنگ زدم واسه خسارت و... چه میدونم.
-شماره منو از کجا اوردید؟
نگاه امیراحسان بالا آمد
-رفتم بیمارستان تو برگه ای که واسه پلیس بود نوشته بودید.
-شماره مصدوم رو هم نوشتم..
-بله اول به خودشون زدم اما خیلی نا مفهوم حرف زدن! به من میگفتن بهار جون !
متوجه شدم فرحناز جلوی شوهرش فیلم بازی کرده
-به هر حال من نمیدونم ببخشید,با خودشون تماس بگیرید.
قطع کردم و شکر داخل چایم ریختم
یک اخلاقش را دوست داشتم,سؤال جواب نمیکرد و دلش میخواست خودم توضیح بدهم.
-رانندهه بود.
-آهان.
هنوز دلخور و قهر بودم
-
-بهار من چیکار کنم شما منو ببخشی؟؟
خیره به یک دسته موی سپید و افشانش گفتم:
-یه موقع یه چیزایی با هیچی جبران نمیشه.دلمو شکستی آقا سید.
چشمانش غمگین شد اما مغرورتر از این حرفها بود که به کاربدش اقرار کند
نویسنده:
🌼ز.الف🌼
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#تا_تلاقی_خطوط_موازی
#سهم66
متأسفم اما کارم درست ترین کار بود.
لازم باشه منتت رو میکشم اما تو مواقع مشابه بازم جریان همینه...
چندروزی به همین منوال گذشت,او ناز میکشید و من طاقچه بالا میگذاشتم.
اصلا نمیتوانستم بپذیرمش . خنده دار بود امیراحسانی که همیشه جدی وسرسنگین بود بخاطر من شوخی های آنچنانی میکرد .یا این چند شب زودتر میامد و کنارم بود . اگر انصاف داشتم میفهمیدم که این دین و ایمانش اگر یک جاهایی حسابی عذابم میدهد بجایش درمواقعی به نفعم بود! مثل حالا که تمام تلاشش را میکرد تا به گفته ى ائمه و معصومین با زنش خوش رفتار باشد و دلش را به دست بیاورد.
خواب آلود و کلافه از صدای آیفون برخاستم. امیراحسان بدتر ازمن چهارطاق روی تخت ولو شده بود.
درحال بلندشدن ؛ نگاهم به ساعت افتاد.هشت صبح که بود که انقدر رو داشت؟!
-بله؟!
تصویر مردی رادیدم که ازهمینجا مشخص بود چقدر عصبی است
-میشه بیاید پائین؟
-الآن میگم شوهرم بیاد,طوری شده؟
-باخودتون. کار دارم.
یکهو فرحناز را پراسترس پشتش دیدم
-شما؟؟
-شوهرفرحنازم.سریع بیاید من باید تکلیفم روشن بشه.
چند لحظه صبر کنید
به اتاق برگشتم و تمام تلاشم را کردم بی سروصدا آماده شوم.درآخر چادر سفیدسر کردم وکلیدرا برداشتم.
زانوهایم میلرزید,بامن چکار داشت؟!
-سلام
مرد چیزی حدود 53-53سال داشت،موهایش اما جو گندمی بود
سلام خانوم, ببینم شما بهار خانومید؟
مات زده سرتکان دادم ونگاهم به فرحناز بود که بال بال میزد و میخواست چیزی را به من بفهماند
-خانوم شما اون روز تصادف با فرحناز بودی؟
باز به فرحناز نگاه کردم که اشاره میکرد بگویم
آره
-بله.بودم.
-میشه بگید چی شد؟
فرحناز فوری گفت:
-بهار بگو که....
اما عربده ى مرد در آن وقت صبح پرنده ها را هم خفه کرد
-تو ساکت!!
از ترسم در را بسته تر کردم
...-
-بگید خانوم.منتظرم.
-ما..ما اون....اون روز..باهم بودیم.
-از سونومیومدید؟
نامحسوس به فرحناز نگاه کردم. پلک زد بگویم آره
-آره.
-حوریه بکتاشم باهاتون بود؟
با ترس گفتم
-آره.
خشمگین به فرحناز نگاه کرد و گفت:
-پس بود...گفتی نبود!
رنگ فرحناز پرید:
-از..اولش نبود که...
مرد دوباره برگشت سمتم:
-بعدماشین زد به فرحناز ؟
-بله..
خودم فهمیدم باید ماست مالى کنم
:بعدش من و حوریه رسوندیمش.
-رانندهه فرار کرد؟
فرحناز علامت داد تأئید کنم
-بله.
اما صدای امیراحسان که از آیفون آمد؛هر سه امان را شوکه کرد:
-"ولی تو گفتی خودتون رضایت دادید راننده بره!"
یخ زدم.نگاه وحشتزده ى من و فرحناز باهم تلاقی کرد.حمید شوهرفرحنازچند قدم جلورفت و
گفت:
-سلام میشه چند لحظه تشریف بیارید؟
-سلام.البته,خودم داشتم میومدم.
"تق" گوشی را گذاشت
فاتحه ى خودم را خواندم .حمید رژه
میرفت و انگشت تکان میداد.
-فرحناز بخدا امشب یا تورو میکشم یا خودمو...پدر منو در اوردی تو...
فرحناز حالش هیچ خوش نبود,با اینکه برایم دردسر شده بود جلو رفتم وزیربازویش را گرفتم تاپس نیوفتد.
امیراحسان آمد . مثل اژدها شده بود . از فرط خشم گونه هایش جمع شده بود.
با حمید دست دادند و مردک شروع کرد:
-من شوهر این خانومم,ظاهرا چند روز پیش
امیراحسان دستش را به معنای دانستن تکان داد
وگفت:
-میدونم,تا اینجاهاشو خبر دارم اما خانومم به من گفت همسر شما بخاطر مشکلات روحی
حواسش پرت شده و تصادف کرده و اینکه اون راننده اینارو تا بیمارستان میبره و اتفاقاً خیلیم
مسئولیت پذیر بوده چون چند روز پیشم زنگ زدو جویای احوال شد!
نویسنده:
🌼ز.الف🌼
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#تا_تلاقی_خطوط_موازی
#سهم67
-اما اینکه فرار بکنه....
هردو مرد خشمگین نگاهمان کردند.
یکی را میخواستم زیربازوی خودم را
بگیرد.
حمید فریاد زد:
-پس از قصد کشتی بچمو هان؟!
امیراحسان دست روی شانه ى حمید گذاشت و گفت:
-آروم برادر من.معلوم نیست اینجاشم دروغ باشه..حتما ترسیدن که سرخود رضایت دادن.
حمیدبه طرف امیر احسان برگشت و با درماندگی وخشم گفت:
-داداش تو رو به قرآن تو رو به شرفت نذار زنت با حوریه بکتاش پدرسگ بگرده.نذار! وگرنه
زندگیت مثل منه.
فرحناز آنقدر اشک ریخت که در آغوشم از حال رفت
حمید بدون توجه به من که فرحناز را به کنار باغچه میبردم رو به امیراحسان گفت:
-شیش ساله دارم عذاب میکشم,شیش ساله اون زن زندگی برامون نذاشته,شوهرش معلوم
نیست کدوم قبرستونیه,صدبار خواستم باهاش حرف بزنم زنشو جمع کنه, نیست! یه بار تلفنشو
پیدا کردم زنگ زدم میگه مسائل خانوما به من ربط نداره!!
-آروم باش,اتفاقیه که افتاده,خانومت مادره,نمیخواسته بچه طوریش بشه,صلوات بده.
-هه! یک ماهه داره میگه بچرو بندازیم!
ابروهای احسان درهم شد:
-استغفرالله!
-پس چی؟! چرا میگم نذار خانومت با اون زنیکه بگرده؟! اون یادشون میده.همین شهادت دروغ
خانومت,زیر سر اونه.
از مقابل احسان رد شد و روبه روی من و فرحناز به بغل زانو زد:
-خواهرم,به شما و شوهرتون نمیخوره دروغگو باشید.جون بچتون راستشو بگید.
احمقانه بود که
در این شرایط دلم از داشتن بچه قنج رفت
-راست چیرو بگم؟
امیراحسان بالای سرم ایستاد
-بگو فرحناز از قصد بچرو کشت؟
-بخدا...بخدا ما رفتیم دور بزنیم اصلا قصدهمچین کاری نداشتیم.یعنی من خودم به شخصه حتی نمیدونستم بارداره!
امیراحسان:
-چند لحظه صبرکنید الان برمیگردم.
فوری برگشت و گوشیم را داد دستم.
-شماره اون راننده رو بگیر.
به وضوح بدنم میلرزید
-اون چی میخواد بگه امیرجان ؟ ما اگه نقشه ى کشتن داشتیم میایم به اون بگیم؟
-تجربه ثابت کرده کارازمحکم کاری عیب نمیکنه,آخه میدونی واسه خودمم جالب شده که چه خبره.
-پاک...پاک شده...
گوشی را گرفت و خودش تماسهارا گشت و پیدا کرد.
حتی چشم غره هم نرفت بابت دروغم.انگارعادت کرده بود.
-سلام جناب
....-
-من سرگرد حسینی هستم.
...-
-جناب ظاهرا شما چندروز پیش یه تصادف داشتید درسته؟
...-
-نه نه...اصلا...فقط دلیل رضایت چی بوده؟
نه اگه لازم باشه میگیم...
.....-
-الان کارت از کجا نشون شما بدم؟! واسه اطمینانتون من اداره آگاهی منطقه هستم.
.....-
کم کم نگاهش برزخی شد...تمام شد..حالا بیا و ثابت کن سهم من فقط پنهان کردن ماجرا بود نه
دخالت در نقشه ی نحس فرحناز
تماس را قطع کرد.آنقدر بهم ریخت که تصور کردم چیزه بدتری از حقیقت شنیده.
حمید:-واقعا سرگردید؟؟ چى شد آقا ؟
بدون آنکه نگاهم کند مخاطبم قرارداد:
-برو خونه.
فرحناز را با آن حال رها کردم و ایستادم
حمید:-چی شد؟! حقیقته نه؟؟حقیقته!
از صدای ضربه ى سیلی ای که به فرحناز زد برگشتم وجیغ کشیدم
حمید کشان کشان فرحناز را به سمت هیوندای سفیدی میبرد و فرحناز التماسش میکرد.
امیراحسان اما مات زده به روبه رو نگاه میکرد.
عقب عقب رفتم و تقریبا فرار کردم...آسانسور را کجای دلم بگذارم؟! ولم کن بابا..!! پله هارا ده
تا یکی دویدم.دراتاق را قفل کردم و تکیه بر در نشستم.صدای بسته شدن در واحد آمد و من
ازترس تکیه ام را محکم تر کردم.دست گیره ى در را بالا و پائین کرد.مثل حمید فریاد نزد بلکه
آرام و مردانه گفت:
-از من قایم شدی؟ از خدا چی؟ میتونی قایم شی؟
ادامه دارد...
نویسنده:
🌼ز.الف🌼
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🔴البته اگه کسی به همین خانم تو خیابون تذکر بده که حجابتو رعایت کن چون آلودگی تصویری ایجاد کردی؛ برمیگرده میگه پوشش من به خودم مربوطه :)
✍️#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
🔴 اختیاراتی که ظریف نداشت!
جناب ظریف! ببخشید که برای کارهای زیر اختیار نداشتید :
🔹شما برای سپردن سکان سیاست خارجی به جوجه جاسوسهایی مثل «جیسون و شعبانی» و.... اختیار نداشتید.
🔹برای پذیرش برجام های موشکی، منطقه ای و حقوق بشری، اختیاری نداشتید.
🔹اختیار اعطای حق کاپیتولاسیون به آمریکاییها و اروپاییها را نداشتید.
🔹برای این که ایران را وادار به «زانو زدن» در برابر شیوخ کویت و امارات کنید اختیار نداشتید.
🔹برای این که مانند «وثوق الدوله» ،
ایران را رسما «تحت الحمایه» انگلیس کنید اختیار نداشتید.
🔹برای این که ایران را به دومین گاو شیرده آمریکا در منطقه تبدیل کنید اختیار نداشتید.
🔹 یکی مانند قاسم سلیمانی مزاحم برنامه های شما در منطقه بود و برای کنار گذاشتن او اختیاری نداشتید.
🔹برای اجرای «برنامه ناتمام خاتمی» در تسلیم حزب الله لبنان به آمریکا اختیار نداشتید.
❇️ جناب «ظریف الدوله» ! ببخشید که برای اجرای هیچ کدام از برنامه های اصلی تان اختیار و اجازه نداشتید! شما فقط اجازه پیدا کردید توان هسته ای مملکت را نابود کنید و بابتش چند میلیارد سکه و حق ماموریت بگیرید!
✳️ اشتباه شما این بود که ایران امروز را با ایران «عصر قاجار» اشتباه گرفتی !
و نفهمیدی که نمی توان با وجود رهبر و ملتی که «انقلابی اند و دیپلمات نیستند» ، ایران آغشته به خون دهها هزار شهید را تسلیم گرگهای صهیونیست و کفتارها غربی کرد!
✍️ دکتر کوشکی
✍️#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
#عکس_نوشته
#پستهای_خطرناک
✍ تأمل در رفتار خصمانه اینستاگرام نسبت به اشخاص و نیروی مقدس سپاه که تنها شاخصه مشترک تمام آنها، عزتمند کردن ایران عزیز بوده و لاغیر، مهر تأییدی بر حق بودن این عزیزان می باشد.
چند روزیست که #دکترسعیدمحمد در این مجموعه خطرساز اضافه شده اند.
خبر آمد، خبری در راه است...
انتخاب با توست...
#انتخاب_آگاهانه
#دولت_جوان_انقلابی
🔴 #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
#تربیت_در_زندگی_متاهلی❤️🌸❤️
💠 زن جمال زندگی است و مرد جلال آن!
👈 *بانو 👱♀ مهمترین کار تو این است که غرور شوهرت نشکند*.
👈 *آقا👱 کار اصلی تو هم اینست که گلِ لطافت و عاطفه همسرت پژمرده نشود و محبت کنی*
•┈┈••✾•✾•••🎀•••✾•✾••┈┈•
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
🏡 @khorshidebineshan 💞✿✿
نگاهش به سَبزه عید که افتاد رفت توی فکر؛ لحظاتی گذشت .. وقتی سرِشو بالا آورد و فهمید که دارم با تعجب نگاه میکنم، لبخند تلخی زد .
گفتم: "گیله مرد"! تویِ سبزهها چی دیدی که رفتی تو فکر؟!
کمی سکوت کرد و گفت: به این دونههای سبز شده نگاه کن؛ چند روز آب و غذا و نور خورشید خوردند و رشد کردند .
گفتم: خب!
گفت: سیصَد شصت و پنج روز از خدا عمر گرفتیم و آب و غذا و فلک در اختیارمون بود؛ میترسم رشد که نکرده باشم هیچ، اُفت هم کرده باشم!
دونهای که نخواد رشد کنه؛ هر چقدر آب و آفتاب بهش بدی فقط بیشتر میگنده .
#بزرگ_علوی
📚گیله مرد
•┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•
@khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
•┈┈••✾•🌸•✾••┈┈•