✅چرا بچه باید ساعت ۹ بخوابه
✍چون هورمون رشد ساعت21 تا 2 بامداد ترشح می شود و کم خوابی سبب لاغری می شود و خواب ساعت 21 موجب یادگیری بیشتر و عملکرد بهتر کودک می شود.
➕خواب کافی کودک را با هوش می کند.
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan 🌿
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 چگونه از ابتلا به #چاقی_شکم ، #نازایی و #کبد_چرب پیشگیری کنیم؟
🔺اين كليپ را انتشار دهید تا به هموطنامون خدمتی كرده باشيم🔻
📚حکیم خیراندیش
🍏 @khorshidebineshan 🌿
سر حرف خود بایستید
اگر کودک خواستهای داشت که شما نمیتوانید و یا صلاح نمیدانید به او جواب مثبت بدهید، بر سر نه خود بایستید.
اگر کودک ببیند که بعد از اصرار و گریه و قشقرق میتواند شما را تسلیم خواسته خود کند یاد میگیرد که دفعات بعد هم از همین روش برای رسیدن به خواستهاش استفاده کند.
بنابر این تنها زمانی به فرزندتان نه بگویید که مطمئنید از حرف خود برنمیگردید. اگر موقع شنيدن جواب منفي شما دست به مانور زد، خودزني كرد، سرش را به زمين كوبيد يا خودش را به زمين انداخت، تا زماني كه ميدانيد خطري ندارد مطلقا بي اهميت باشيد.
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
حال بچهها به چه چیز بستگی دارد، حال مامان، حال بابا و ارتباط پدر و مادر با یکدیگر. در بین این عوامل، از همه مهمتر حال مامان است. اگر فرزندان مشکلاتی مثل شب ادراری، ناخن جویدن ، عدم تمایل به ازدواج، عدم تمایل رفتن به سربازی و ... را دارند، همه را باید در حال مامان جست و جو کرد.
باید بدانیم، بدون اینکه مسائل پدر و مادر حل شود نمیتوان مسائل بچهها را حل کرد، یعنی ممکن است ترمیم شود اما حل نمیشود! اگر فرزندی پدر و مادر ندارد خیلی متفاوت است با اینکه پدر و مادری حضوری بیمارگونه داشته باشند. مثلاً کسی که مادری در سلامتی داشته و در تصادفی از دنیا رفته است، وقتی از حال خوب آن مادر برای فرزند صحبت میشود، برای تربیت آسیب زا نیست، اما مادری که حضور بیمارگونه دارد به تربیت بچه آسیب میزند.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #قسمتجدیدبودنتهست* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم141 سپیده آه می کشد و نگاهش را به خورشید میدوزد: -این آقا متین خودش ع
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم142
عرق سردی روی پیشانی اش نشسته است. بیقرار سرش را به چپ و راست تکان میدهد. پلک هایش می لرزند. نفس هایش تند و مقطعاند. دانه های درشت عرق از کنار شقیقه اش میچکند. زیر لب کلمات نامفهومی را زمزمه می کند. ابروهایش مدام به هم نزدیک می شوند.
این دیگر حتی از خوابِ رفتنِ محمد هم وحشتناکتر است! این حتی خوابش هم جان گیر است!
حتی خوابش هم نفس را برای همیشه در سینه حبس می کند!
{{خورشید کنارِ برانکاردِ رها شده روی زمین زانو می زند. اشک می ریزد. جیغ می کشد.
دکترها و پرستارها را می بیند که مدام در رفت و آمدند. جیغ می زند و کمک می خواهد اماکسی به دادش نمی رسد. همه جا خون است. خون.. شهید.. زخمی.. صورت های سوخته.. دستهایی که رگ های قطع شده شان بیرون زده اند.. احیاء.. نفس.. خون.. خون.. خون..
جیغ می کشد. به لباس خونیِ او چنگ می زند. خودش را روی سینه ی او می اندازد.
گوشش را به قلب او می چسباند. چرا صدای طپشش این قدر ضعیف است؟! به یقه ی لباسش
چنگ می زند. با تمام توان گریه می کند. سرش را به طرفین تکان می دهد. جیغ می کشد. کمک
می خواهد. روی زخمِ گردنِ او را می فِشُرَد. باید بند بیاید. این خونریزی باید بند بیاید حتی اگر
چیزی از شاهرگش نمانده باشد! او باید زنده بماند. با تمام قوا روی زخم را می فِشُرَد. خون
انگشتانش را سرخ می کند. گرمای خون انگشتانش را که نه.. کل جانش را می سوزاند! نباید خونریزی بکند.. نباید..! سرش را روی ساعدش می گذارد و با تمام قوا هق می زند. نگاه اشکی اش را به او می دوزد.
با تمامِ جانی که دیگر در بدن نمانده، فریاد میزند:
-حبیب!
او تکانی می خورد. خورشید که انگار روزنه ی زندگی یافته، هق زنان دست پیش می برد.
شانه های او را می گیرد و تکان می دهد. لب های او تکان می خورند. لای پلک هایش نیمه بازند.
خورشید می خندد. میان اشک می خندد. او چادر خورشید را در دست می گیرد. خورشید نگاهش را به چادرش که در دستِ خونیِ او اسیر است می دوزد. لب های او تکان می خورند.
اخمی روی پیشانیِ خورشید می نشیند. متوجه منظورِ او نمی شود. دستِ او چادرش را می فِشُرَد
و وادارش می کند به سر خم کردن!
خورشید سر خم می کند و گوشش را نزدیک لب های او می رساند:
- دخیل... خونم دخیل.. دخیل چادرت... دخیل چادرِ تو!
خورشید آرام سر بلند می کند. منظورِ او را نمیفهمد. منظورِ کلماتِ بریده ی او را نمیفهمد. لب هایش هنوز مثلِ ماهیِ بیرونِ آب تکان میخورند. مردمک چشمانش چیزی را نشانه
رفته اند. خورشید نگاهش را به طرف مقصدِ نگاهِ او می کشاند؛ جیبِ روی سینه اش! با تعلل دست
می برد و یک کاغذ از درون جیبش بیرون میآورد. از راه دهان نفس می کشد و مردمکهایش می لرزند. نگاهی به او می اندازد؛ هنوز لب هایش تکان می خورند.
همه جا تاریک می شود. خورشید ترسیده چشم در اطراف می چرخاند. مردمک هایش درشتتر از حد معمول شده اند. نفس هایش تند و کوتاهند. بی قرار در اطراف چشم می چرخاند.
نوری می درخشد. خورشید اخم کرده و به سرعت چشم می بندد تا نور شدید چشمانش را
نیازارد. کم کم پلک هایش را از هم باز می کند. او روی برانکارد است. ناگهان تنِ او به لرزه میافتد. خورشید کاغذ را روی چادرش رها می کند و شانه های او را می گیرد. تکان می دهد. اما
نیست! دستی که چادرش را رها کرده این را میگوید...}}
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم142 عرق سردی روی پیشانی اش نشسته است. بیقرار سرش را به چپ و راست تکان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم143
پلک باز می کند. نفس نیست. هوا نیست. داغ است. همه جا دریای آتش است. دستش را روی سینه اش حرکت می دهد. به قلبش چنگ می زند اما دریغ از ذره ای طپش! لرزان است. موهایش به شقیقه اش چسبیده اند. اشک هایش بی وقفه میچکند. سینه اش دیوانه وار بالا و پائین میشود اما نفس نیست!
نمی داند چگونه برمی خیزد. نمی داند چرا به طرف در می رود. اصلاً نمی داند که حالا کجاست! در را می گشاید و خود را به درون حیاط پرت می کند. باران وحشیانه می بارد. تمام تنش خیس می شود اما هنوز می سوزد. کشان کشان خود را به لب حوض می رساند. تنش از سرما می لرزد. دندان هایش به هم می خورند اما او می سوزد. آتش گرفته انگار! خود را در آغوش می گیرد.
می لرزد. هق می زند. می سوزد. هق می زند. اشک می ریزد. باران از سر و رویش میچکد و او انگار اصلاً در این دنیا نیست. هق می زند. اشک هایش با باران یکی می شوند.
نمی داند چه قدر می گذرد. اصلاً نمی داند چه طور می گذرد! چیزی او را احاطه می کند.
دستی در بَرَش می گیرد. آرام آرام سر بلند میکند. میان این همه تاریکی فقط نیمی از صورتِ او
را که زیر تابش لامپِ حیاط معلوم است، می بیند. به پائین ژیله اش چنگ می زند و پیشانی اش را
به دست او می چسباند. هق می زند. دستِ دیگرِ او پتو را تا روی موهای خیسِ خورشید بالا میکشد.
عروسش را در بغل می گیرد:
-جانم بابا جان؟! چی شده دخترم؟! چرا بیقراری؟!
و خورشید فقط اشک می ریزد. انگار که قدرت حرف زدن را از او گرفته باشند. فقط هق
می زند.
دستِ پیرمرد پشتش را نوازش می کند و اصلاً حمله ی بی رحمانه ی باران مهم نیست وقتی
او این چنین اشک می ریزد:
- جانم! جانم دخترم! آروم عزیز دلم! آروم باش گل عروس! چی شده آخه؟! جانم! آروم بگیر دخترم!
****ادامه دارد ... طاهره.الف
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
دعای عهد.mp3
9.72M
🌺
═══✼🍃🌹🍃✼═══
دعای عهد کم حجم
✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨