چگونه در خانواده عمل کنیم تا نوجوانان ما دارای آینده ای توأم با موفقیت و کامیابی باشند؟
💎برای آنکه بتوان برای فرزندان نوجوان خود آینده ای سرشار از موفقیت و کامیابی داشت، باید به دو دوره زندگی او توجه ویژه ای داشته باشیم:
♦️اول: دوران کودکی فرد
♦️دوم : دوران نوجوانی
دلیل این دسته بندی آن است که دوران نوجوانی ادامه دوران کودکی بوده و بخش مهمی از شخصیت یک فرد در دوران کودکی شکل می گیرد.
و اما مرجله بعدی توجه به دوران نوجوانی فرد است. ( هر چند برخی نکاتی که ذکر می کنیم را باید از دوران کودکی فرد هم انجام دهیم). این دوران از مهمترین دوران زندگی هر فرد در جریان رشد و تکامل شخصیتی است. چرا که یکی از مهمترین و بحرانی ترین اتفاق زندگی یعنی بلوغ، در این دوره به وقوع می پیوندد. در این دوره، فرد هم از لحاظ روحی تأثیرپذیر است و هم از لحاظ جسمی و جنسی دارای شرایط و نیازهای جدید می باشد.
♦️توجه به این نکات می تواند برای آینده او بسیار مهم باشد. یکی از این مسائل رشد و توسعه احساس اعتماد به نفس در نوجوان است. یعنی باید احساس اتکای به خود و اعتماد به نفس را در انجام امور شخصی در نوجوان پرورش داد که این امر می توان با برخی سیاستها و شرایط تربیتی در فرد ایجاد و تقویت کرد. انجام کارهای شخصی خود در منزل و برخی کارها و امور خانواده در بیرون از منزل(آن دسته از اموری که در حد و اندازه توان یک فرد نوجوان باشد) می تواند زمینه ساز این امر باشد و در فرد نوجوان این احساسات را تقویت کند.
Join @khorshidebineshan
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
#حرف_حساب ✅
🔆وقتی یه نفر ناراحته به جای گفتن جملاتی مثل "ناراحت نباش" و یا "آروم باش" چی بگیم:
🔅قطعا نمیتونم کامل درکت کنم و بفهمم چه سختی و ناراحتی رو تحمل میکنی ولی کنارت میمونم تا حرفات رو گوش بدم.
🔅من اینجام برای تو.
🔅اگه میخوای ناراحت بمونی هم بیا بغلم ناراحت بمون.
🔅ناراحتی تو، ناراحتی منم هست و به همون اندازه برام مهمه پس تنها نیستی و کنار هم حلش می کنیم.
🔅شاید دوست نداشته باشی که الان صحبت کنی ولی بدون که من همیشه وقت برای شنیدن حرفات دارم.
🔅هیچکس حق نداره احساستو نادیده بگیره و ناراحتی تو رو کوچیک و بی ارزش نشون بده تو حق داری ناراحت باشی و من کنارت هستم.
🔅تا وقتی که نیاز داری ناراحت باشی ناراحت باش ولی بعدش بلند شو مثل همیشه قوی بمون.
با حرف هامون همو آروم کنیم به جای اینکه حق ناراحت بودن رو از هم بگیریم و باعث ناراحتی بیشتر بشیم!💕
᯽────❁────᯽
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
᯽────❁────᯽
جایگاه زن تو اروپا و آمریکا اینه
مسیر انقلاب جنسیای که غرب رفت تهش اینه!🤭♨️
اونا هم یه روزی مثل شما دوست داشتن همه چیو بذارن کنار و آزاد بگردن و این کارو هم کردن، ولی امروز به این نقطه رسیدن...👀😢
شهوتِ سرکشِ انسان هیچ انتهایی نداره ...🚫⚠️
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
10.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 صحبتهای قابل توجه بازیگر ایرانی مقیم آمریکا در مورد اتفاقات اخیر
🔴به #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان بپیوندید👇
Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
سلام دوستان
مهمون امروزمون حاج حسین هست🥰✋
*ذبیح الله مدافع حرمــــ*🕊️
*شهید محمد حسین علیخانے*🌹
تاریخ تولد: ۱ / ۱ / ۱۳۵۰
تاریخ شهادت: ۱۵ / ۶ / ۱۳۹۵
محل تولد: کرمانشاه
محل شهادت: سوریه
*🌹مادرش← یک شب قبل از تولد حسین خواب دیدم یک هدیه برای من از سقف به پایین آمد🍃 در آن لحظه متوجه حضور یک آقایی روی پله شدم که هدیه را با دستان خود به من داد💫وقتی نام او را پرسیدم گفت: من امام زمان شما هستم🌙و آقایی هم که هدیه را از بالا تحویل داد امیرالمومنین علی(ع) است💫 این هدیه به شما امانت داده میشود،🎊 خیلی خوب از او مراقبت کن و سپس او را از تو پس میگیریم.»🌙 از آن شب به بعد هر زمانی که پسرم به جبهه میرفت همهاش دلهره داشتم🥀و میگفتم این هدیه را به زودی از من میگیرند🥀تا اینکه بالاخره در راه دفاع از حرم شهید شد🕊️و خدا را بابت این پیروزی بزرگ شکر میکنم🌷همسرش← اولین اعزامش به سوریه مصادف با ایام شهادت حضرت زهرا (س) بود🏴 دفعه دوم مصادف با سالروز ولادت صاحبالزمان (عج) بود🌙دفعه سوم مصادف با ایام تولد امام رضا (ع) بود💫محمد حسین میگفت با این اعزام ها لابد خدا برایم برنامه ریزی دارد🕊️همسرم را ذبیح الله شهدای مدافع حرم یاد میکنند🌷در روز عید قربان به دنیا آمد🎊 در روز عید قربان ازدواج كرد🎊 و در آستانه این عید بزرگ نیز به شهادت رسید*🕊️🕋
*شهید محمد حسین علیخانی*
*شادی روحش صلوات*
🌹🍃🌹🍃
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی
🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمت جدید #هادیفِرز* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت هشتم» مرضیه هم جواب داد: ها ... خیلی
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت نهم»
هادی نگاه خاصی از روی چندش به اوس مصطفی کرد. ادامه کاغذو نخوند و رفت. رفت یه ملافه برداشت و انداخت روی آبجی مرضیه اش.
اون شب آبجی مرضیه اش کنار دفتر نقاشیش خوابش برده بود. هادی نشست کنارِ مرضیه و نگاهی به دفتر نقاشی مرضیه انداخت. دید یه دختر تپل کشیده که دورش مثلث هست (مثلا چادر سرش کرده) و داره یه نفرو که سوارِ چیزی مثل صندلی شده هُل میده. هادی لبخندی زد و سری تکان داد و رفت.
عصر جمعه شد. هادی در دخمه، وسط لات و لوتا، تقسیم کار میکرد.
هادی گفت: نظر تو با بچه هات وارد فاز اول بشین. من و این دو تا وارد فاز دو میشیم.
کسی جوگیر نمیشه ...
حرکت اضافه نمیکنه ...
دو ماه تمرین کردین ...
اگه کسی بخواد گند بزنه به نقشه، گردنش خرد میکنم.
اگه تفنگ اومد تو دستت، کسی حق نداره برداره ...
اگه برداشت، شلیک نمیکنه ...
اگه به طرف کسی شلیک کرد، گلوله بعدی بزنه به خودش وگرنه خودم میزنمش ...
بد دهنی ممنوع ... کلا حرف زدن ممنوع ...
تو کار همدیگه دخالت کردن ممنوع ...
همدیگه رو به اسم صدا کردن ممنوع ...
لال میرین داخل و لال برمیگردین ... دیگه نخوام تکرار کنم ...
ضمنا ... هر کس دستگیر شد ... یا زمینگیر شد ... حتی اگه من دستگیر یا زمینگیر شدم، کسی دلش نمیسوزه ... کسی برنمیگرده ...
کسی فازِ رفیق و رفیق بازی برنمیداره ...
لحظه ای سکوت کرد. نگاهی به چهره همه انداخت. گفت: به کارتون برسین.
وقتی همه متفرق شدند، هادی به موتی گفت: موتی بیا اینجا!
موتی به طرف هادی رفت. نظر زیر چشمی حواسش به هادی و موتی بود. هادی به موتی گفت: آدرس دقیق اون دختره رو میخوام.
رنگ از صورت موتی پرید. گفت: جاش امنه هادی خان!
هادی با جدیت گفت: میدونم. دمت گرم. اما میخوام برم الان ببینمش. آدرس دقیقش!
موتی به وحشت و لکنت افتاد. گفت: چه کارش داری هادی خان؟
هادی یک قدم به موتی نزدیک تر شد. موتی هم ترسید و یک قدم عقب رفت. هادی گفت: موتی تو آدرس این صرافی رو به ما دادی. تو کَکِ این کارو انداختی تو تُمبون بچه ها. تو نقشه دوربیناشو برداشتی آوردی. ظرف دو سه روز، آمار آدماش و رفت و آمدشون به نظر دادی.
دیشب هم گفتی با دختره ریختی رو هم و بابای پسره تو مُشتته. اوکی. حله. دم شما گرم. اما من اگه الان آدرس دقیق دختره رو ندونم و باهاش خودم حرف نزنم و تو این دقیقه صِفر، خیالم از بابت حرفات راحت نباشه، نه خانی رفته و نه خانی اومده. ارواح خاک مادرم، همین جا دفنت میکنم. حالا مثل بچه آدم جواب منو بده ... آدرس دقیق دختره!
موتی داشت سکته میکرد. فکر نمیکرد هادی دقیقه صفرِ عملیات، ازش آدرس دختره رو بخواد. همین طوری که نفس نفس میزد، نگاهی از سر بیچارگی به دور و برش انداخت.
دید همه دارن نگاش میکنن ... یه مشت غول بی شاخ و دم ... مخصوصا نظر ... که دل پری ازش داشت ...
دقایق حساسی برای موتی بود. دید بقیه دارن کم کم دورِ اون و هادی جمع میشن و همه دارن بهش نگاه میکنند. عرق سرد کرده بود. مثل وقتی آدم میبینه دقیقه آخر عمرش هست و دیگه نه راه پیش داره و نه راه پس. با لرزش به هادی گفت: هادی خان باید تنها صحبت کنیم. خواهش میکنم.
هادی اشاره ای به بقیه کرد. نظر رو به بقیه گفت: متفرق شین.
همه کنار رفتند. هادی راه افتاد و موتی هم دنبالش. آخر همون دخمه، یه در کوچیک بود که به یه دخمه دیگه راه داشت. هادی و موتی اونجا تنها شدند. هادی گفت: میشنوم!
موتی که دیگه داشت اشک از گوشه چشماش میومد گفت: هادی خان من به شما دروغ نگفتم. همه آمارها درسته و ...
هادی با جدیت هر چه تمامتر گفت: جواب منو بده! وگرنه من میرم و میگم نظر بیاد داخل. خودت میدونی نظر چه دل پری ازت داره.
موتی با استرس زیاد گفت: چشم ... چشم هادی خان ... راستش ... راستش ... الهه نه خرابه و نه نامزد اون پسره است ... الهه ...
هادی یه شیشه نوشابه برداشت و محکم زد به دیوار و یه طرفش را خرد کرد و به طرف موتی حرکت کرد ..
موتی تا میخواست خودشو بکشه کنار، پاش پیچید و خورد زمین! هادی رفت بالا سرش ... قسمتِ خرد شده شیشه نوشابه رو گرفت به طرف چشم موتی ... همون چشمی که خال درشت داشت ... گفت: درست حرف بزن وگرنه خالِ گوشه چشمتو با همین شیشه درمیارم!
موتی که داشت نفسش بالا میومد با فریاد گفت: باشه ... باشه هادی خان ... گه خوردم ... میگم ... میگم ... خواهرمه ... به قرآن مجید قسم الهه خواهرمه!
ادامه دارد...
💕 #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan 💕
@Mohamadrezahadadpour
مجله تربیتی خورشید بی نشان
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت نهم» هادی نگاه خاصی از روی
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
«قسمت دهم»
موتی که داشت نفسش بالا میومد با فریاد گفت: باشه ... باشه هادی خان ... گه خوردم ... میگم ... میگم ... خواهرمه ... به قرآن مجید قسم الهه خواهرمه!
هادی به چشمای وحشت زده موتی زل زد. لحظاتی بعد، گردن و یقیه موتی رو رها کرد. شیشه خرد شده رو از کنار صورت و چشم موتی کشید کنار.
نشست کنارش. موتی هم که دراز کشیده بود رو زمین، به هق هق افتاد. هادی گفت: پاشو بشین و همه چیو از اول برام بگو!
موتی نشست کنار هادی. صورتش پاک کرد. یه کم آرومتر که شد گفت: این پسره کاره ای نیست. ینی هستا. تمام اون دم و دستگاه مال پسره است. اما من بخاطر کینه ای که از باباش دارم، میخوام یه شبه همه دودمانشو بفرستم هوا.
من به شما دروغ نگفتم هادی خان. حساباشون پُره. علاوه به صرافی مرکزی، حتی دسترسی به بانک مرکزیش هم فعاله. اما ...
هادی گفت: زود باش! اما چی؟
موتی گفت: پارسال بابای این پسره به زور، خواهرمو میکشونه به باغش و یه جمله عربی میخونه که خواهرم معنیشو نمیدونست. بعدش به خواهرم میگه بگو قبلتُ! خواهرمم از همه جا بی خبر، میگه.
بعدش این باباهه میگه دیگه بخوای یا نخوای تو زنم شدی و هیچ جوره نمیتونی ازم جدا بشی الا اینکه خودم بخوام. خواهرمم شروع میکنه و خودشو میزنه و زمین و آسمون میره اما بهش میگه دیگه فایده نداره. گولش میزنه و بی آبروش میکنه. بعدشم بخاطر اینکه دهنشو ببنده، استخدامش میکنه تو صرافی!
هادی نفس عمیقی کشید و گفت: میخواسته همیشه در دسترسش باشه.
موتی دوباره زد زیر گریه و گفت: منم همین فکرو میکنم. ولی الهه از وقتی رفته اونجا و یه قرون دو زار گیرش میاد، عذاب وجدانش بیشتر شده. هر شب گریه میکنه. دیگه نمیخنده.
هادی گفت: چون فکر میکنه داره حق السکوت میگیره. چون حس میکنه شده فاحشه و قیمت پاکدامنیش میره تو جیبش.
موتی گفت: خاک بر سر من که اینقدر ازش دور بودم که بعد از هفت هشت ده ماه فهمیدم.
هادی گفت: چطوری فهمیدی؟
موتی گفت: یه بار زنگ زدند. از بیمارستان. رفتم و دیدم الهه رو تخته. فهمیدم خودکشی کرده. وقتی به هوش اومد و دو سه روز گذشت، بردمش شاه چراغ و قسمش دادم به آقا و گفتم به من بگو چرا اون همه قرص خوردی. الهه هم برام همه چیو تعریف کرد.
هادی گفت: پس چرا دیشب گفتی دختره رو بیاری اینجا؟
موتی گفت: میخواستم شک نکنی ... وگرنه میدونم سرِ ناموس مردم چقدر حساسی.
هادی گفت: چطور مطئن بشم که حرفای الانت راسته؟
موتی گفت: گوشیم ... اگه گوشیم بیاری، اسکرین همه پیامای اون عوضی به خواهرمو دارم.
هادی به عبدی گفت گوشی موتی را آورد. وقتی موتی گوشیش را روشن کرد و رفت تو گالری و همه اسکرین ها رو به هادی نشون داد. هادی متقاعد شد. هادی گفت: برای بار آخر میپرسم. همه اطلاعات مربوط به صرافی و اون پسره و دوربینا و اینا درسته؟ موتی میخوام کمکت کنم.
موتی گفت: به شرفم قسم همه اش درسته. خاطر جمع باش. نظر هم اومد و با بچه هاش چک کردند. از نظر بپرس اگه حرف منو قبول نداری.
هادی گفت: آبجیت هر وقت به باباهه بگه، میاد؟
موتی گفت: با کله میاد حروم زاده!
هادی لحظه ای سکوت کرد. فکر کرد. بعدش گفت: برو به نظر بگو بیا.
نظر اومد داخل. نظر گفت: جونم آقا!
هادی گفت: خوب گوش کن ببین چی میگم. تا نیم ساعت دیگه جمع کنین برین. همه برن. فقط عبدی بمونه. من و موتی یه کاری داریم. میریم و میاییم.
نظر: آقا کجا بریم؟ چرا تا صبح نمونیم اینجا؟
هادی: گوشی موتی روشن شد. امکان داره تحت تعقیب باشه و با روشن شدن خطش، ردمون بزنن.
نظر: آهان. از اون لحاظ. چشم. میریم. کجا بریم آقا؟
هادی گفت: هر کسی یه جا بره. متفرق شین. سر ساعت هفت و نیم صبح، سه راه معدل باشین. کنار باجه قدیمی.
نظر: رو چِشَم. خودم بمونم پیش شما؟
هادی: نه ... تو هم برو ... نزدیکم نباش.
عبدی گفت: منم برم؟
هادی گفت: نه ... تو به کارِت برس.
اینو گفت و رو کرد به موتی و گفت: بریم؟
موتی گفت: نوکرم آقا ... بریم ...
در مدت دو دقیقه دخمه و گاراژ تخلیه شد و عبدی موند و گربه اش.
ادامه دارد...
💕 #کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan 💕
@Mohamadrezahadadpour