eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 🔴 ماده ضدعفونی کننده وایتکس ✍وایتکس، یکی از ضدعفونی کننده های بسیار مخرب برای سیستم تنفسی است؛ به طوری که اگر شخصی مشکل ریوی هم نداشته باشد، با استفاده از آن، دچار این مشکل خواهد شد. شکایت بسیاری از بیماران، مشکلات تنفسی، خلط و سرفه های مکرر است که بعد از بررسی مشخص شده که این ها مبتلا به کرونا نیستند و به دلیل استفاده مکرر از این ماده ضدعفونی کننده خطرناک، دچار این علایم شده اند. خواهشمندیم جهت ضدعفونی کردن سطوح لازم، از محلول سرکه و نمک ( آب جوشیده + سرکه طبیعی + نمک دریا ) استفاده کنید. 💥این محلول نه تنها هیچ گونه ضرری ندارد، بلکه ضمن از بین بردن ویروس، با محیط زیست سازگار هم می باشد. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅
📸 توصیه پیامبر (ص) به قرنطینه خانگی ✍پیامبر اکرم(ص): اگر بیماری طاعون (یا هربیماری مسری خطرناک دیگری) بیاید؛ در شهر خود بمانید و به خاطر خدا صبر کنید و بدانید که جز آنچه خداوند برایش مقدر کرده به شما نمی‌رسد. خداوند متعال به چنین فردی اجر شهید عنایت می‌فرماید. 📚کنزالعمال ج۱۰ ص۴۸ ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 چطور برخی افراد با وجود ارتباط با افراد بیمار، مبتلا به نمی‌شوند؟ از زبان متخصص طب ایرانی‌اسلامی دکتر سید سعید اسماعیلی ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan🌿
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت مادر 🔹صفحه ۴۶_۴۵ 🦋 ((مسجد جامع)) یک روز دخترم ،انیس خوشحال و شادمان وارد خانه شد😁 و گفت:«این هفته کلاس های دانشگاه تعطیل شده و به زودی همسرم از تهران بر می گردد.» آقای ناصر دادبین دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه علم و صنعت تهران بود و گاهی اخبار انقلابیون را از تهران برای ما می آورد. برای انیس دوری از همسر، آن هم با دو بچه خردسال سخت می گذشت. طبیعی بود که او از این پیشامد خوشحال باشد؛ چون یک هفته همسرش در کنارش بود و او راحت تر به کار و زندگی اش می رسید. ((مسجد امام)) روز ها می گذشت؛ ✊ مردمی درتهران و سایر شهر ها ادامه داشت و هر روز عزیزانی به خیل می پیوستند. در کرمان نیز تصمیم به تجمّع گسترده در روز جمعه، ۲۴ آذر ۱۳۵۷ ش؛ در محلّ مسجد امام (ملک) گرفتند تا با شرکت در مراسم چهلمین روز شهادت طلبه، مخالفت خود را با رژیم شاه اعلام کنند. ناصر آن روز ها کرمان بود. یک روز قبل از تجمّع گفت:«قرار است همه به صورت انفرادی وارد مسجد شوند و خانم ها نیز در این تجمّع حضور داشته باشند.» دوباره نگرانی و دلشوره سراغم آمد.😥 به اندازه ای دلم گرفته بود که نهایت نداشت.😔 بعد از ظهر روز موعود فرا رسید و طبق معمول همسرم به همراه پسرانم در این تجمّع شرکت کردند. آن روز فقط ذکر گفتم و دعا🤲 خواندم. حواسم فقط به گذر زمان بود و اصلاً وقایع اطرافم را حس نمی کردم. چندین بار در خانه آمدم؛ به کوچه نگاهی انداختم و برگشتم. برای دیدن بچه ها لحظه شماری می کردم و هزاران فکر و خیال در ذهنم مرور می شد و به خدا پناه می بردم. شب بود که.... @khorshidebineshan
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت مادر 🔹صفحه ۴۶_۴۵ 🦋 《مسجد امام》 شب بود که همه، یکی یکی به خانه برگشتند؛ ولی محمّدحسین همراهشان نبود. من خبر نداشتم که ناصر هم در این تجمّع شرکت داشته، هنوز می خواستم آن ها را سین جیم کنم که درِ خانه با شدّت به صدا در آمد. شب پاییزی🍂 سردی بود و چون از عصر باران می بارید، خیس بودن زمین به سرمای آن افزوده بود! در را که باز کردم، انیس سراسیمه وارد خانه شد و سراغ ناصر را از ما گرفت! وقتی مارا بی خبر دید،شروع کرد به بی تابی: «مطمئن هستم برای او اتفاقی افتاده، تا به حال سابقه نداشته که ما را تا این وقت شب تنها بگذارد.»😰 بی تابی انیس همه را کلافه کرده بود؛ هرکسی ماتم زده، در گوشه ای نشسته بود. غلام حسین، محمّدهادی را صدا زد و از او خواست ماجرای حوادث مسجد را برای مادر و خواهرانش شرح دهد. او گفت:«مردم از سراسر شهر برای شرکت در این مراسم آمده بودند، کلانتری کنار مسجد از صبح پشت بلندگو اعلام می کرد هرگونه تجمّع و ✊ به شدّت سرکوب خواهد شد! آن ها به این وسیله از مردم میخواستند تا برای اقامه نماز به مسجد نیایند و متفرّق شوند. پیش نماز مسجد، آقای حجّتی کرمانی به مردم گفت: "علی رغم همه تهدید ها، به صورت منسجم و به شکل سازماندهی شده ای به طرف مزار شهدا حرکت می کنیم". اول چند تا اتوبوس آمدند،خانم هارا سوار کردند و به طرف حرکت کردند. وقتی اتوبوس ها از مسجد فاصله گرفتند، آقایان با پلاکارد های مختلف از مسجد بیرون آمدند؛ چیزی نگذشت که نیروهای کلانتری👮‍♂ از انتهای خیابان به طرف مردم آتش گشودند و سپس چند گاز اشک آور به سوی مردم پرتاب کردند.💣 ماشین های آتش نشانی آب قرمز رنگی به طرف مردم می پاشیدند تا بعد از درگیری ها افرادی را که در تظاهرات بودند، شناسایی کنند. تیر اندازی که شروع شد، هرکس به گوشه ای فرار کرد...صحنه وحشتناکی بود! مردم کوچه و خیابان،یکی یکی در خون خود می غلتیدند.😔 هیچ کس از حال دیگری خبر نداشت، من تا قبل از تیر اندازی، همراه و کنار محمّدحسین بودم؛ امّا وقتی درگیری شروع شد،دیگر او را ندیدم. مردم کمک کردند و مجروحان را به بیمارستان رساندند و بعد از آن جمعیّت متفرّق شد». حرف هایش تمام شد...... @khorshidebineshan
33.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥دوست نداشتم اینو پخش کنم خیلی تلخه.... 🔴 بیداری ملت @bidariymelat @bidariymelat
در دانشکده‌های فنی یا پزشکی به دانشجو نمی‌گویند که این کار یا آن کار را نکن تا بعد از 7 سال دکتر یا مهندس ‌شوی. بلکه می‌گویند که چه کاری را بکن. پدری و مادری فقط آموختن کار خوب به فرزندش است. ما متأسفانه فکر می‌کنیم که پدری و مادری فرماندهی است. باید بچه را مسئول بار آورد تا جوابگوی کار خودش باشد و احساس استقلال کند. روزی که به عنوان پدر و مادر به فرزندمان می‌گوییم این کار یا آن کار را بکن نتیجه اش این خواهد بود که وقتی درمدرسه می‌گویند که این تکلیف را در خانه انجام دهید کودک اصلأ فکر نمی‌کند که این تکلیف خودش است بلکه می‌گوید این تکلیف پدر و مادرم همراه با جنگ است. به عنوان مثال، در مورد مسواک زدن، اصلأ نباید به کودک بگوییم که مسواک بزن بلکه باید خودمان عمل مسواک زدن را طوری با لذت و سر و صدای توأم با شادی انجام بدهیم که کودک خودش هم (ولو دو روز بعد) به سر شوق بیاید که مسواک بزند. وقتی کودک خودش خواست که مسواک بزند آن موقع به کودک بگوییم چون مسواک نداری باید صبر کنی تا فردا برایت مسواک بخریم و همه با هم مسواک بزنیم. 👇 Join @khorshidebineshan
خدمت خانم فرماني كلاس مي گذراندم، ايشان فرمودند: كودك در اتاقش مشغول بازي است، درب بزنيد بعد وارد شويد!! "عزيزم اجازه هست بيام تو" ما چنان در اتاق كودك رفت و آمد مي كنيم كه انگار نه انگار كه اين جا اتاق كودك است و هر كار دلمان مي خواهد مي كنيم. هيچ عيبي ندارد مي توانيم به كارمان ادامه دهيم و اصلاً هم از كودك اجازه نگيريم ولي كودك ما چگونه بايد حَرَم و حريم و حرمت ها را ياد بگيرد؟ وقتي خودش حريم ندارد؟!!! وقتي عصباني مي شويم و چشمانمان را مي بنديم و دهانمان را باز مي كنيم و  همه ي حريم ها را مي شكنيم چگونه مي توان انتظار داشت كه كودك احترام را ياد بگيرد؟؟؟ منظور ما از اين كه مي گوييم از دل سنت ها روش درآوريم همين است. در زندگي نامه آيت ا... قاضي طباطبايي از عرفاي صد سال پيش مي خواندم كه هر ووقت كودكي وارد مي شد به احترام آن كودك ايشان از جايشان بلند مي شدند و سلام مي كردند؛ هر چند دفعه كه كودكي وارد مي شد باز هم ايشان بلند مي شدند و به آن ها اداي احترام مي کردند. اطرافيان اعتراض كردن كه آخه شما بزرگتر هستيد و مقاماتي داريد چرا اين كار را مي كنيد، فرمودند: اگر من الآن اين احترام را به اين كودكان نگذارم، از كجا بايد اين ها ياد بگيرند كه به ديگران احترام بگذارند؟ (ادامه دارد... ) {قسمت8} [مباحث کودک متعادل ] @khorshidebineshan کانال تربیتی
اگر به کودکتان بصورت شرطی محبت کردید👇 "اگه بچه خوبی باشی، اگر غذاتو بخوری و.. در نوجوانی هم او برای شما شرط میگذارد👇 "اگه موتور بخری، اگه دوچرخه بگیری و.." 👇 Join @khorshidebineshan
🔴️ سند۲۰۳۰، هتل اسپیناس و پایتخت ۶! حسین مروتی نوشت: خیلی ها پایتخت۶ را نقد کردند، دوستان عدالتخواه از ماجرای پول کثیفی گفتند که تنابنده گرفته، رسانه ای ها هم از سکانس آخر سریال گفتند و شباهتش به یک فیلم فارسی، اما مسائلی از این دست اگرچه مهم، فرعی هستند و حواس ما را از ماجرا پرت می کنند. ‏رحمت مشغول دل دادن و قلوه گرفتن است با یک زن شوهردار! دختر محمود نقاش با پیشینه ی جواب رد به نقی و طلاق از همسر،سوژه پسرخاله نقی یعنی ارسطو شده! نقی هم هنوز بی خیال این زن نشده و دوست دارد هنگام صحبت هما با طاهره،خودش هم باشد. دوقلوها مدام می گویند و نقی و هما را دور می زنند. ‏رفتار بهتاش با خانواده،در #‎قله‌بیشعوری است. او ازطریق پربیننده ترین برنامه تلویزیون، «»را وارد گزینه هایی می کند که یک جوان میتواند برای زندگی آینده اش به آن فکر کند! حکایت غیرت نسبت به همسر، ولایت پدر بر فرزند، بازنمایی جایگاه مرد در خانواده و هم که واویلا! بله، اصل ماجرا، درون مایه این اثر بود. یعنی ! حالا اگر هم برای یکی دو مورد توجیه داشته باشیم، یا قضاوت ها را عادلانه ندانیم، مجموع این عوامل نشان می دهد که این موجودِ در تاریکی، فیل است ولاغیر! ‏خب آقایان هنرمند برای چه باید ۱۵ قسمت برای دشمنی با خانواده کار بسازند؟!چه سودی برای شان دارد؟! اگر جلوی دوربین چیپس مزمز خوردند، ۱۵ جلسه رنو و پژو را تبلیغ کردند و برای هتل اسپیناس رپورتاژ رفتند، می تواند توجیه مالی داشته باشد. اما چه کسی برای نابودی خانواده ایرانی می دهد؟! ‏اساسا نابودی خانواده ایرانی یکی از کار ویژه های آژانس های در ایران است که معمولا پولش را از سرچشمه، یعنی آژانس توسعه بین المللی آمریکا (USAID) می گیرند. برای مجریان ۲۰۳۰، چه لقمه ای می توانست چرب تر از یک سریال بِرند خانواده محور پربیننده باشد؟! در قسمت آخر سریال وقتی که ارسطو و بهتاش از آسانسور هتل خارج می شوند،تصویر خودشان خوب دیده نمی شود، ولی به مدت ۲۰ثانیه یک پرچم در سمت راست تصویر به خوبی نشان داده می شود. آن پرچم آبی رنگ، است! یونیسف که با هتل اسپیناس تفاهم همکاری هم داشته! آقا چرا توهم توطئه دارید؟! ‏خب اصلا یونیسف نایس، ولی به عنوان یک نمونه پزشکی که در دوره چابهار این نهاد شرکت کرده گفته:«به ما آموزش میدادند که نوجوانان و جوانان بایدبه شما مراجعه کرده و فلان وسیله()را گرفته و بروند و کار خود را انجام دهند!» درست است که نباید توهم توطئه داشت،ولی ببعی بودن هم خوب نیست! ‏حالا چه نیازی به این پرچم بود؟ آخر این چه سوال مسخره ای است؟!شما یک تپه را که فتح کنید،روی آن پرچم می زنید؛آنوقت توقع دارید کسی که از دشمن پول گرفته،مدیران و ناظران صداوسیما را دور زده،از هرچه نهاد و سازمان نظام است سواری گرفته و مهمترین رسانه مملکت را کرده،پرچمش را نزند؟! ‏چه بسا آن پرچم در قسمت آخر سریال به این معنا باشد که:«پروژه با موفقیت به پایان رسید!» چه فرضیه هزینه یونیسف برای درون مایه ضدخانواده این سریال صحیح باشد،چه نباشد، پایتخت ۶ یک رسوایی بزرگ است و همین یک دلیل هم، برای آنکه یک فکر اساسی به حال مدیریت و ساختار بشود کافیست! حسین مروتی ✍️ @khorshidebineshan
سلام شبتون مهدوی 🌹 14 صلوات 🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرسین تا ان شاالله قسمتهای جدید رو بذارم😊
✍️ 💠 از حیاط خانه که خارج شدیم، مصطفی با همان لحن محکم شروع کرد :«ببخشید زود بیدارتون کردم، اکثر راه‌های منتهی به شهر داره بسته میشه، باید تا هوا روشن نشده بزنیم بیرون!» از طنین ترسناک کلماتش دوباره جام در جانم پیمانه شد و سعد انگار نمی‌شنید مصطفی چه می‌گوید که در حال و هوای خودش زیر گوشم زمزمه کرد :«نازنین! هر کاری کردم بهم اعتماد کن!» 💠 مات چشمانش شده و می‌دیدم دوباره از نگاهش می‌بارد که مصطفی از آیینه نگاهی به سعد کرد و با صدایی گرفته ادامه داد :«دیشب از بیمارستان یه بسته آنتی‌بیوتیک گرفتم که تا همراه‌تون باشه.» و همزمان از جیب پیراهن کِرِم رنگش یک بسته کپسول درآورد و به سمت عقب گرفت. سعد با اکراه بسته را از دستش کشید و او همچنان نگران ما بود که برادرانه توضیح داد :«اگه بتونیم از شهر خارج بشیم، یک ساعت دیگه می‌رسیم . تلفنی چک کردم برا بعد از ظهر پرواز تهران جا داره.» و شاید هنوز نقش اشک‌هایم به دلش مانده بود و می‌خواست خیالم را تخت کند که لحنش مهربان‌تر شد :«من تو فرودگاه می‌مونم تا شما سوار هواپیما بشید، به امید همه چی به خیر می‌گذره!» 💠 زیر نگاه سرد و ساکت سعد، پوزخندی پیدا بود و او می‌خواست در این لحظات آخر برای دردهای مانده بر دلم مرهمی باشد که با لحنی دلنشین ادامه داد :«خواهرم، ما هم مثل شوهرت هستیم. ظلمی که تو این شهر به شما شد، ربطی به نداشت! این حتی ما سُنی‌ها رو هم قبول ندارن...» و سعد دوست نداشت مصطفی با من هم‌کلام شود که با دستش سرم را روی شانه‌اش نشاند و میان حرف مصطفی زهر پاشید :«زنم سرش درد می‌کنه، می‌خواد بخوابه!» از آیینه دیدم نگاهش شکست که مرا نجات داده بود، چشم بر جرم سعد بسته بود، می‌خواست ما را تا لحظه آخر همراهی کند و با اینهمه محبت، سعد از صدایش تنفر می‌بارید. او ساکت شد و سعد روی پلک‌هایم دست کشید تا چشمانم را ببندم و من از حرارت انگشتانش حس خوشی نداشتم که دوباره دلم لرزید. 💠 چشمانم بسته و هول خروج از شهر به دلم مانده بود که با صدایی آهسته پرسیدم :«الان کجاییم سعد؟» دستم را میان هر دو دستش گرفت و با مهربانی پاسخ داد :«تو جاده‌ایم عزیزم، تو بخواب. رسیدیم دمشق بیدارت می‌کنم!» خسته بودم، دلم می‌خواست بخوابم و چشمانم روی نرمی شانه‌اش گرم می‌شد که حس کردم کنارم به خودش می‌پیچد. تا سرم را بلند کردم، روی قفسه سینه مچاله شد و می‌دیدم با انگشتانش صندلی ماشین را چنگ می‌زند که دلواپس حالش صدایش زدم. 💠 مصطفی از آیینه متوجه حال خراب سعد شده بود و او در جوابم فقط از درد ناله می‌زد، دستش را به صندلی ماشین می‌کوبید و دیگر طاقتش تمام شده بود که فریاد زد :«نازنین به دادم برس!» تمام بدنم از می‌لرزید و نمی‌دانستم چه بلایی سر عزیزدلم آمده است که مصطفی ماشین را به سرعت نگه داشت و از پشت فرمان پیاده شد. بلافاصله در را از سمت سعد باز کرد، تلاش می‌کرد تکیه سعد را دوباره به صندلی بدهد و مضطرب از من پرسید :«بیماری قلبی داره؟» 💠 زبانم از دلشوره به لکنت افتاده و حس می‌کردم سعد در حال جان دادن است که با گریه به مصطفی التماس می‌کردم :«تورو خدا یه کاری کنید!» و هنوز کلامم به آخر نرسیده، سعد دستش را با قدرت در سینه مصطفی فرو برد، ناله مصطفی در سینه‌اش شکست و ردّ را دیدم که روی صندلی خاکستری ماشین پاشید. هنوز یک دستش به دست سعد مانده بود، دست دیگرش روی قفسه سینه از خون پُر شده و سعد آنچنان با لگد به سینه کوبید که روی زمین افتاد و سعد از ماشین پایین پرید. 💠 چاقوی خونی را کنار مصطفی روی زمین انداخت، درِ ماشین را به هم کوبید و نمی‌دید من از نفسم بند آمده است که به سمت فرمان دوید. زبان خشکم به دهانم چسبیده و آنچه می‌دیدم باورم نمی‌شد که مقابل چشمانم مصطفی در خون دست و پا می‌زد و من برای نجاتش فقط جیغ می‌زدم. سعد ماشین را روشن کرد و انگار نه انگار آدم کشته بود که به سرعت گاز داد و من ضجه زدم :«چیکار کردی حیوون؟ نگه دار من می‌خوام پیاده شم!» و از دلش فرار کرده بود که از پشت فرمان به سمتم چرخید و طوری بر دهانم سیلی زد که سرم از پشت به صندلی کوبیده شد، جراحت شانه‌ام از درد آتش گرفت و او دیوانه‌وار نعره کشید :«تو نمی‌فهمی این بی‌پدر می‌خواست ما رو تحویل نیروهای امنیتی بده؟!»... ✍️نویسنده: ✍️ @khorshidebineshan