eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
📣📣📣📣 مهم....مهم فراخوان ثبت اطلاعات صاحبان کسب و کارهای فرهنگ، هنر و رسانه متضرر از کرونا : مدیران موسسات قرآنی و همچنین اساتید و مربیانی که در موسسات قرآنی به تدریس قرآن اشتغال دارند می توانند جهت بهره مندی از بسته های حمایتی دولت با مراجعه به درگاه اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به نشانی https://corona.samandehi.ir/homepage.aspx درخواست خود را ثبت کنند. زمان مراجعه و ثبت درخواست: 19 و18 اردیبهشت ماه اطلاع رسانی های بعدی در خصوص نوع و نحوه دریافت حمایت صرفاً به صورت پیامکی انجام می شود و نیاز به هیچ تماس تلفنی نیست.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر ما رشد را ستون فرض كنيم، تربيت مي شود قالب بتن ساختن. اگر رشد را گُل فرض كنيم، تربيت مي شود هرس كردن. اگر رشد را شكل دادن (سفالگری)  فرض كنيم، تربيت مي شود گِل درست كردن. و اگر رشد را جاده ببينيم چون گفتيم رشد يعني حركت و حركت در جاده اتفاق مي افتد، "امنيت" جاده را صاف و هموار مي كند و تربيت آن را علامت گذاري مي كند پس تربيت مي شود رعايت علامت گذاري. دو كلمه اي كه هميشه تأكيد مي کنم                              اخلاق  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ادب اخلاق يعني علامت گذاري جاده ي رشد. يك راننده زماني ايمن عمل خواهد كرد كه به علائم آن جاده هنگام رانندگي توجه كند. عمل به علائم يعني عمل به اخلاق كه مي شود تربيت. اگر به اين علائم بي توجه باشيم دچار حادثه خواهيم شد و اگر زياده روي كنيم و دچار وسواس شويم باز هم گرفتار حادثه خواهيم شد. ما گاهي اصلاً توجه به تربيت كودكمان نداريم و گاهي هم اصلاً از اين توجه بيرون نمي آييم و اين عين افراط و تفريط است. تربيت يعني ايمن سازي جاده رشد و اخلاق يعني علامتگذاري. جوامعي كه اخلاق ندارند و علامتگذاري نمي كنند به بيراهه كشيده مي شوند.  رانندگي بدون علامت ها، رانندگي خطرناكي مي شود كه دچار انحراف خواهد شد. ما از بعضي از كلمات ذهنيت خوبي نداريم مثلاً وقتي ميگيم اخلاق، ياد نصيحت و موعظه و.. مي افتيم اما منظور ما اين نيست. اخلاق بر پايه ي اصول و ارزش ها است و برپايه ي ارزش هاي يك جامعه است. اين ارزش ها باعث مي شود كه ما از جاده ي زندگي به انحراف كشيده نشويم. اما وقتي ما اين ارزش ها را نمي بينيم و سنت ها را طرد مي كنيم و وقتي اصل و اصول را نمي شناسيم، به طبع اخلاق را هم نمي بينيم در نتيجه امكان  انحراف و خطر زياد مي شود. اگر قرار است كه بچه هاي ما در جاده ي زندگي رانندگي ياد بگيرند و رشد كنند اول بايد علائم را بشناسند. هنگام اخذ گواهينامه چه كار مي كنيم؟ امتحان آيين نامه مي دهيم. {قسمت14} [مباحث کودک متعادل ] 👈کانال تربیتی @khorshidebineshan
اثر محبت افراطی در کودکان عبارت است از: 🔸خودخواهی 🔸کم طاقتی 🔸اتکای به غیر یا وابستگی به دیگران 🔸جسارت به دیگران 🔸ضعف نفس و شکوفا نشدن استعدادهای پنهان کودک Join @khorshidebineshan
هیچ وقت مدرسه را به عنوان تنبیه برای بچه ها قرار ندهید. گاهی برخی والدین وقتی جمعه است می گویند ؛ كی می شود شنبه شود بروی مدرسه از دستت راحت شوم. یا میگویند؛ چقدر اذیت میکنی، بگذار در دفترت بنویسم خانم معلمت امروز رفتی دعوات کنه. با این رفتار مدرسه را زندان برای بچه معرفی می کنند. در حالی که مدرسه گلستان و باغ تعلیم و تربیت است و ما باید برای بچه هایمان آن فضا را زیبا ترسیم بکنیم. 👇 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃 🍃 🔖ویژگی های شخصیتی انواع گروه خونی (۱) جالبه بدانید افراد با گروه های خونی یکسان ویژگی های رفتاری مشابهی دارند و می توان از روی افراد را تا حدودی (نه دقیقا) حدس زد. 🅰 گروه خونی A مهربان،خجالتی،یکدنده،مودب،هوشیار،دقیق،حساس،مسئولیت پذیر،مضطرب،جذاب،قابل اطمینان،کمال گرا،جدی،محتاط،ماهر،متین و موقر،متکبر،وسواسی،بدبین و استرسی 🍃 🌸🍃 🆔 @khorshidebineshan
🌸🍃 🍃 🔖ویژگی های شخصیتی انواع گروه خونی (۲) 🅱 گروه خونی B کنجکاو،ریلکس بودن ،قوی،ماجراجو،خلاق،صبور،فعال،برون گرا ،شاداب،بی اعتمادی،بی رحم،خود خواه،ناسازگار،غیرمسئول و غیر قابل پیش بینی 🍃 🌸🍃 🆔 @khorshidebineshan
🌸🍃 🍃 🔖ویژگی های شخصیتی انواع گروه خونی (۳) 🆎 گروه خونی AB مراقب،جذاب،مستقل،اجتماعی،خلاق،رویامحور،جذاب،معقول،صادق،پیچیده،خودمحور،غیرمسئول،آسیب پذیر،دیپلماتیک،حل نشدنی،بی مبالات،انتقادی فراموش نشدنی و دوطرفه بودن. 🍃 🌸🍃 🆔 @khorshidebineshan
🌸🍃 🍃 🔖ویژگی های شخصیتی انواع گروه خونی (۴) 🅾 گروه خونی O توانایی در رهبری ،آرام،بیخیال،خونسرد،وفادار،کنجکاو،خودرای،خوش بین،صبور،حامی صلح،انعطاف پذیر،مستقل،حسود،سنگدل،خودمحور،غیرقابل پیش بینی و متکبر 🍃 🌸🍃 🆔 @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمتهای جدید رابگذارم😊
✍️ 💠 چانه‌ام روی دستش می‌لرزید و می‌دید از این جانم به لب رسیده که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و به فدایم رفت :«بمیرم برات نرجس! چه بلایی سرت اومده؟» و من بیش از هشتاد روز منتظر همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمی‌خواستم اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه می‌زدم و او زیر لب (سلام‌الله‌علیها) را صدا می‌زد. هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست. 💠 هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و می‌دیدم از مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانه‌اش می‌لرزد. اینهمه تنهایی و دلتنگی در جام جملاتم جا نمی‌شد که با اشک چشمانم التماسش می‌کردم و او از بلایی که می‌ترسید سرم آمده باشد، صورتش هر لحظه برافروخته‌تر می‌شد. می‌دیدم داغ غیرت و غم قلبش را آتش زده و جرأت نمی‌کند چیزی بپرسد که تمام توانم را جمع کردم و تنها یک جمله گفتم :«دیشب با گوشی تو پیام داد که بیام کمکت!» و می‌دانست موبایلش دست عدنان مانده که خون در نگاهش پاشید، نفس‌هایش تندتر شد و خبر نداشت عذاب عدنان را به چشم دیده‌ام که با صدایی شکسته خیالش را راحت کردم :«قبل از اینکه دستش به من برسه، مُرد!» 💠 ناباورانه نگاهم کرد و من شاهدی مثل (علیه‌السلام) داشتم که میان گریه زمزمه کردم :«مگه نگفتی ما رو دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) امانت سپردی؟ به‌خدا فقط یه قدم مونده بود...» از تصور تعرض عدنان ترسیدم، زبانم بند آمد و او از داغ غیرت گُر گرفته بود که مستقیم نگاهم می‌کرد و من هنوز تشنه چشمانش بودم که باز از نگاهش قلبم ضعف رفت و لحنم هم مثل دلم لرزید :«زخمی بود، داشتن فرار می‌کردن و نمی‌خواستن اونو با خودشون ببرن که سرش رو بریدن، ولی منو ندیدن!» 💠 و هنوز وحشت بریدن سر عدنان به دلم مانده بود که مثل کودکی از ترس به گریه افتادم و حیدر دستانم را محکم‌تر گرفت تا کمتر بلرزد و زمزمه کرد :«دیگه نترس عزیزدلم! تو امانت من دست (علیه‌السلام) بودی و می‌دونستم آقا خودش مراقبته تا من بیام!» و آنچه من دیده بودم حیدر از صبح زیاد دیده و شنیده بود که سری تکان داد و تأیید کرد :«حمله سریع ما غافلگیرشون کرد! تو عقب نشینی هر چی زخمی و کشته داشتن سرشون رو بریدن و بردن تا تلفات‌شون شناسایی نشه!» 💠 و من می‌خواستم با همین دست لرزانم باری از دوش دلش بردارم که نجوا کردم :«عباس برامون یه اورده بود واسه روزی که پای داعش به شهر باز شد! اون نارنجک همرام بود، نمی‌ذاشتم دستش بهم برسه...» که از تصور از دست دادنم تنش لرزید و عاشقانه تشر زد :«هیچی نگو نرجس!» می‌دیدم چشمانش از عشقم به لرزه افتاده و حالا که آتش غیرتش فروکش کرده بود، لاله‌های را در نگاهش می‌دیدم و فرصت عاشقانه‌مان فراخ نبود که یکی از رزمنده‌ها به سمت ماشین آمد و حیدر بلافاصله از جا بلند شد. 💠 رزمنده با تعجب به من نگاه می‌کرد و حیدر او را کناری کشید تا ماجرا را شرح دهد که دیدم چند نفر از مقابل رسیدند. ظاهراً از بودند که همه با عجله به سمت‌شان می‌رفتند و درست با چند متر فاصله مقابل ماشین جمع شدند. با پشت دستم اشک‌هایم را پاک می‌کردم و هنوز از دیدن حیدر سیر نشده بودم که نگاهم دنبالش می‌رفت و دیدم یکی از فرمانده‌ها را در آغوش کشید. 💠 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم می‌داد که نقش غم از قلبم رفت. پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیه‌ای دور گردنش و بی‌دریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و می‌بوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت. 💠 ظاهراً دریای این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :«معبر اصلی به سمت شهر باز شده!» ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر ردّ نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرمانده‌ای سینه سپر کرد :« بود!» 💠 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم در همه روزهای را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمنده‌ها مثل پروانه دورش می‌چرخند و او با همان حالت دلربایش می‌خندد... ✍️نویسنده: ✍️ @khorshidebineshan