eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام شبتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
‍ ‍ ‍ 🦋💐💚💐🦋﷽🦋💐💚💐🦋 #رهایی_از_شب #قسمت_شصتم #ف_مقیمی سعید با دو سینے وارد شد.تا خم شد ڪہ ازمون پذی
‍ ‍ ‍ 🦋💐💚💐🦋﷽🦋💐💚💐🦋 یڪ هفته ای میشد ڪه نتونسته بودم یڪ دل سیر حاج مهدوی رو ببینم.تصمیم گرفتم بعد از نماز، گوشه ای از میدون ڪمین ڪنم و هروقت راه افتاد دنبالش ڪنم!این ڪار با وجود تمام اضطرابش، ڪمی ازترسها ونا آرومیهام رو التیام میداد. چادرم رو از سرم در آوردم و داخل ڪیفم گذاشتم.هنوز عادت نداشتم ڪه همه جا با چادر باشم.ولی وقتی از سرم درآوردمش حس بدی بهم دست داد.دلم شور افتاد. خودم رو توجیه ڪردم ڪه اگه با چادر باشی ممڪنه واسه حاجی جلب توجه ڪنی بشناستت!! مهم اینه ڪه موهاتو پوشوندی و آرایشت غلیظ نیست!! اینها رو به خودم گفتم ولی قانع نشدم.خواستم دوباره چادرم رو از ڪیفم در بیارم و سرم ڪنم ڪه متوجه شدم خیلیها حواسشون به منه.یڪ حس دیگه ای بهم نهیب زد بیشتر از این، چادر رو به سخره نگیر.!!! اگه این جماعت ببینند ڪه چادری رو ڪه داخل ڪیفت گذاشتی، دوباره بیرون میاریش صورت قشنگی نداره! حاج مهدوی طبق معمول، با دسته ای از جوانان، بیرون مسجد مشغول گپ زدن شد.اما اینبار خیلی سریع ازشون جدا شد.و گوشه ای از خیابون ڪنار پژویی ایستاد و تا سوییچ رو از جیب ڪیف دستی اش در آورد به سمت خیابون دویدم تا تاکسی بگیرم ! گوشه ای دور تر ایستادم.او چند دیقه ی بعد از پارڪ در اومد و حرڪت ڪرد . خیابان این محل بخاطر باریڪ بودنش همیشه ترافیڪ بود.به اولین تاڪسی ای ڪه ڪنار پام توقف ڪرد گفتم دربست. وقتی پرسید : ڪجا؟ گفتم: اون لطفا اون پژو رو تعقیب ڪنید. راننده با تعجب از آینه ی ماشینش نگاهم ڪرد و پرسید: ببخشید آبجی، قضیه ناموسیه یا ڪاراگاهی؟! من با بی حوصلگی گفتم : هیچ ڪدوم آقا.لطفا گمش نڪنید. او هنور نگران بود.پرسید:شر نشه برام.! با ڪلافگی گفتم نه آقا شر نمیشه لطفا حواستون به ماشین باشه گمش نڪنید. خودم هم چهار چشمی حواسم به ماشین او بود. دقایقی بعد در نزدیڪی خیابانی در محله های جنوب تهران توقف ڪرد وپیاده شد. سراغ صندوق عقب رفت ومقدار قابل توجهی ڪیسه و خرت و پرت بیرون آورد و به سمت ڪوچه های باریڪ حرڪت ڪرد. من هم سریع با راننده حساب ڪردم و با فاصله ی قابل توجهی تعقیبش ڪردم. او با قامتی صاف و پرابهت در ڪوچه پس ڪوچه ها قدم برمیداشت و من با هول و ولایی شیرین و عاشقونه از دور دنبالش میڪردم وغرق شادی و هیجان میشدم. قسم میخورم پرسه زدن در بهترین خیابونها و بهترین تفرج گاههای دنیا برام لذت بخش تر از تعقیب این مرد نبود. بالاخره وارد ڪوچه ای بن بست شد و زنگ خانه ای رو به صدا درآورد. انتهای ڪوچه ایستاده بودم و با احتیاط و اضطراب نگاهش میڪردم.چند دقیقه ی بعد مردی از چهارچوب در بیرون اومد و حسابی او رو تحویل گرفت وتعارفش ڪرد ڪه داخل بره.ولی او قبول نڪرد و بعد از تحویل ڪیسه ها، با صدایی نسبتا اروم مشغول حرف زدن شد.مرد ڪه به گمونم حدودا پنجاه یا شصت ساله بنظر میرسید با ادب ومتانت سر پایین انداخته بود و گوش میداد.خیلی دلم میخواست میشنیدم چه میگوید ولی از اون بیشتر دلم میخواست این مڪالمه طولانی تر بشه تا من وقت بیشتری برای نظاره کردن این تابلوی مسیحایی داشته باشم! او غافل از حضور من با او حرف میزد و من در رویاهای خودم تصورمیڪردم ڪه اگر جای اون مرد من مخاطبش بودم چی میشد؟ ! مشغول دید زدن او بودم ڪه متوجه صدای قدمهایی ناموزون شدم.سرم رو برگردوندم و دیدم مردی جوان تلو تلوخوران نزدیڪم میشه. ایستادن در اون نقطه ڪمی شڪ برانگیز بود.باید یا داخل کوچه میشدم یا راه رفته رو برمیگشتم. مردهیز وبدچشم ڪه از دور با نگاهش میخ من بود به طرفم اومد و من تصمیم گرفتم راه رفته رو برگردم.. با قدمهایی تند بی آنڪه او را نگاه ڪنم راهم رو ڪج ڪردم و رفتم.ولی او دنبالم راه افتاد.!! قلبم نزدیڪ بود از جا بایستد.ساعت نزدیڪ ده بود و ڪوچه ها خلوت وتاریڪ.! گم شده بودم.هرچه میگشتم راه خیابان اصلی رو پیدا نمیڪردم و از ڪوچه ای به ڪوچه ای دیگه میرسیدم. و این حالم رو بدتر و وحشتم رو بیشتر میڪرد.یڪ لحظه با خودم تصمیم گرفتم ڪه سرم رو برگردونم به سمت اون مرد لات بی سروپا و با جیغ و فریاد فراریش بدم ولی نمیتونستم، چون ممڪن بود حاج مهدوی صدام رو بشنوه و از خودش بپرسه این دختر، در این وقت شب اینجا چیڪار میڪنه؟ ! نه! او نباید پی به این رازم میبرد. خودم رو سپردم دست خدا.زیر لب آیت الڪرسی میخوندم و خدا خدا میڪردم یڪی پیداش شه.چیزی ڪه بیشتر منو میترسوند سڪوت این مردڪ بود.مدام این تصویر در مقابل چشمانم ظاهر میشد ڪه او از پشت منو خفت میڪنه ودرحالیڪه یک چاقو زیر گلوم گذاشته .... حتی فکرش هم چندش آور و وحشتناڪه.پس نباید او به من میرسید.با تمام توانم به سمت انتهای ڪوچه دویدم اما.... صدای دویدن او هم در گوشم پیچید. . ❣❤️❣ @khorshidebineshan
‍ ‍ ‍ 🦋💐💚💐🦋﷽🦋💐💚💐🦋 ✍روسری ام در هوا معلق بود و باد آن را با صدای ڪوبیدن قدمهام میرقصوند. نفسهام به شماره افتاده بود . حس میڪردم او خیلی نزدیڪم شده. حتی صدای نفسهای شهوتناڪ وڪثیفش رو میشنیدم. خدایا راه خیابون ڪجا بود؟ پس چرا ازشر این ڪوچه های لعنتی راحت نمیشدم. با ترس و تمام سرعت داخل یڪ ڪوچه ی فرعی پیچیدم. اینقدر سرعتم زیاد بود ڪه نزدیڪ بود در زمان پیچیدن به دیوار برخورد ڪنم. با ناامیدی از خدا خواستم ڪه منو نجاتم بده ..دلم نمیخواست با دستهای شهوت آلود این نامرد، بلایی به سرم بیاد. این ڪوچه اینقدر خلوت و تاریڪ بود ڪه به اون شهامت حرف زدن داد: واستا...مگه سر اون ڪوچه منتظر من نبودی جیگر؟؟بخت بهت رو ڪرده..یڪ ڪم باهم یه گوشه خلوت میڪنیم و بعد .. تمام موهای تنم از ترس و انزجار سیخ شد. دیگه وقت سڪوت نبود. حفظ شرافتم مهم تر از لو رفتنم پیش حاج مهدوی بود. با تمام توان فریاد زدم: _برو گمشوووو ڪثافت. ..گمشوو عوضی. بعد در حالیڪه عقب عقب میرفتم گفتم بخدا دستت بهم بخوره خونت حلاله آشغال.. او مثل یک گرگ گرسنه آروم آروم نزدیڪم میشد .. پس چرا همسایه ها بیرون نمی‌ریختند؟؟ چرا هیچ ڪس ڪمڪم نمیڪرد.؟؟ هی پشت سرهم جیغ میڪشیدم :بابا مسلمونها ڪمڪ....این بی همه چیز خدانشناس میخواد اذیتم ڪنه.. یڪی سرش رو از پنحره بیرون آورد و خطاب به من گفت چیه؟ من ڪه انگار دنیا رو بهم داده باشند با جیغ وگریه گفتم این مرتیڪه دنبالم راه افتاده تورو خدا ڪمڪم ڪنید.. مرد گفت : غلط ڪرده بی ناموس.گمشو گورتو گم کن.الان میام پایین. . با خودم گفتم الان این نامرد میزنه به چاڪ ولی با وقاحت تموم رو به اون مرد، با الفاظ زشتی گفت.:ببند دهنتومرتیڪه ی.... زنمه..دعوامون شده تو رو سننه..؟؟ من ڪه از تعجب و وحشت نزدیڪ بود بمیرم گفتم :دروغ میگه بخدا...ڪمڪم ڪنید مردڪ لات مثل مار زخمی به سمتم هجوم آورد وتا خواستم از چنگالش فرار ڪنم روسریم رو چنگ زد و مچاله اش ڪرد.بادیدن موهام چشمانش برق ڪثیفی زد وبازومو گرفت . به سمتش برگشتم و با ڪیفم محکم به سرو صورتش ضربه میزدم.او یقه ی مانتوم رو کشید تا شاید قبل از رفتن لذتی از سفیدی گردنم ببرد و من با تمام قدرت سیلی محڪمی به صورتش زدم و سعی ڪردم از چنگالش فرار ڪنم ڪه پام به چیزی برخورد ڪرد و باصورت زمین خوردم.. مرد پشت پنجره با چیزی شبیه قفل فرمون بیرون اومد و نزدیڪ او شد.در یڪ لحظه ڪوچه مملو از جمعیت شد.. گرگ قصه میخواست فرار ڪنه ڪه پایش رو گرفتم و اوهم به زمین افتاد. چند نفری خواستند بریزن سرش و بگیرنش ڪه او چاقو درآورد و بعد باصدای ناله ی یڪ نفر فریاد زد برید ڪنار.. هرڪی بیاد میزنمش.. مردی میانسال روی زمین افتاد و به دنبال او همه با جیغ وفریاد و صدا ڪردن اهل بیت به سمتش دویدند وهمه فراموش ڪردند ڪه عامل این نا امنی فرار کرد! به سختی روی زمین نشستم . احساس میڪردم بالای لبم میخاره. چند خانوم به سمتم اومدند. یڪی از آنها گفت:دماغت داره خون میاد من حواسم به خودم نبود.فقط سعی میڪردم در میون همهمه ی اونجا، مردی ڪه چاقو خورده بود رو ببینم که چه بلایی سرش اومده. انگار نه انگار که اینجا همون ڪوچه ی سوت وڪور چند دقیقه ی پیشه!! خانوم دیگری به سرعت نزدیڪم شد ودرحالیڪه روسریم رو سرم مینداخت با اڪراه گفت:وای تمام سرو کله ت خونیه.. بی اعتنا به حرفش پرسیدم :اون آقا چه بلایی سرش اومد؟ زن گفت:اون بیشرف، با چاقوزده تو بازوش..زنگ زدیم الان اورژانس و پلیس میاد.تو خوبی؟ چطور میتونستم خوب باشم! بخاطر من یڪ نفر آسیب دیده بود!!!درسته من نجات پیدا ڪردم ولی یڪ نفر داشت درد میڪشید. به طرفش رفتم ولی اینقدر دورو برش شلوغ بود ڪه نمیتونسم ببینمش.. همون زن منو عقب ڪشید و یڪ گوله دستمال ڪاغذی جلوی صورتم آورد. دستمالها رو از دستش گرفتم و باحالی خراب نگاهش ڪردم.دختر بچه ای با یڪ پارچه ی بلند سیاه نزدیڪم اومد ودر حالیڪه گوشه ی مانتومو میڪشید گفت:خاله خاله.بیا این چادر وسرت ڪن.مانتوت پاره شده نامحرما میبیننت. اوووه مانتوم!!تازه یادم افتاد! ! 💖💖💖 @khorshidebineshan
دارم کم‌کم از حرف‌هایش می‌ترسم. لکنتم برمی‌گردد: _ مم.. من و بنیامین.. ققراره چیی کار کنیم؟ خاخام بلند می‌شود و با خنده‌ای پشت صندلی‌ام می‌ایستد. دست‌هایش را روی شانه‌هایم قرار می‌دهد و صورتش را مماس صورتم می‌کند. چندشم می‌شود و بی‌اختیار می‌لرزم..   _ ! فرزند تو، قدرت ما رو چند برابر می‌کنه و باعث نابودی دجّال می‌شه! زبانم به سستی در دهانم می‌چرخد: _ اااینها رو از کجا می‌دونید؟ _ خداوند برای شناسوندن برگزیدگانش، از قبل نشانه‌هایی می‌فرسته! نه تنها من، بلکه جن و انس نوید اومدن تو رو از سال‌ها قبل بهمون دادند.   تو.. تو باید به خودت ببالی عروس! یک شب فرشته‌ای به دیدنم اومد و خبر تولدت رو به گوشم رسوند.. او فرمود این دختر همون کسیست که ماشیح رو آبستن می‌شه... https://eitaa.com/joinchat/453312565Cad8008b0ac
⛔️ هشدار ‼️ این یک رمان معمولی نیست! داستانی عاشقانه و جذاب با محور مهدویت است که یک سرش به فرار مغزها می‌پردازد و سر دیگرش به عرفان وحشیانه‌ی کابالا می‌رسد. https://eitaa.com/joinchat/453312565Cad8008b0ac بهترین گنجینه برای شناخت عقاید مخفی یهود در قالبی داستانی و حیرت انگیز . «برگزیده» مدرسه‌ی دشمن‌شناسی‌ست! پس برای خواندن داستان تعلل نکنید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان (عج)🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan
1203bc1277-5b22cbcec2fbb8f5008b7623.mp3
1.52M
═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
💐 ۲۹۲ و بر مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، هنگام به خاك سپردن او گفت: همانا شکیبایی زیباست جز درغم از دست دادن تو و همانا بی‌تابی زشت است مگر در فقدان تو و مصیبت فقدان تو بزرگ است و هر مصيبتى پيش از تو و بعد از تو در برابر آن كوچك و حقير است. @khorshidebineshan که
مجله تربیتی خورشید بی نشان
💐 #حکمت ۲۹۲ و بر مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، هنگام به خاك سپردن او گفت: همانا شکیبایی زیبا
دراین حکمت به شخصیت واقعی رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام وفات در کلام مولا علی علیه‌السلام اشاره شده که فرموده اند هر مصیبتی قبل از تو و بعد از تو در برابر آن کوچک و حقير است
💢سفر به آینده تاریخ ۳۵💢 نگاه کن❗️ امام خودش میخواهد به فلسطین برود، زیرا آنجا حوادث مهمّى روى خواهد داد و باید امام آنجا باشد 😊 بنابراین امام زمان با گروهى ازیاران خود به سوى قُدس حرکت می کند. مدّتى می گذرد….امام به قُدس می رسد و چندروز در آن شهر اقامت می کند تاروز جمعه فرا برسد👌 و تو نمیدانى که آن ⏳روز جمعه چقدر سرنوشت ساز است❗️در آن روز، عدّه زیادى از مسیحیان در این شهر جمع خواهند شد.قرار است اتّفاق مهمّى روى بدهد. روز جمعه فرا می رسد. چه اجتماع باشکوهى!همه منتظرند. آنجا را نگاه کن❗️ بالاى سرت را می گویم، آسمان را ببین! آیا آن ابرسفید ☁️ را می بینى؟ آن جوان کیست که بر فراز آن ابر قرار گرفته است؟ آیا آن دو فرشته 🕊🕊را می بینى که در کنار او ایستاده اند؟ آن ابر به سوى زمین 🌎 مى آید.در بیت المقدس 🕌 غوغایى برپا شده است❗️شورى در میان مسیحیان برپا می شود.شاید آن جوان،عیسى(علیه السلام) باشد! 🤗 آرى،درست حدس زدم، او عیسى(علیه السلام) است☺️ آن ابرسفید☁️ کنار قُدس قرار می گیرد و عیسى(علیه السلام) از آن پیاده می شود. مسیحیان که ازشادى درپوست خود نمى گنجند به طرف اومى روند و می گویند که ما همه یاران وانصار تو هستیم. شما فکر میکنید که عیسى (علیه السلام) چه جوابى به آنها می دهد؟ عیسى(علیه السلام) مى فرماید:«شما یاران من نیستید»❗️ همه مسیحیان تعجّب می کنند😳 عیسى(علیه السلام)،بدون توجّه به آنان،حرکت می کند. اوبه کجا میرود؟آن طرف رانگاه کن! امام زمان در محراب «مسجد الأقصى» ایستاده و همه یارانش پشت سر او به صف نشسته اند و منتظرند تا وقت نماز شود☺️ عیسى(علیه السلام) به سوى محراب مى رود. او به امام نزدیک می شود و به امام سلام می کند و با او دست می دهد🤝 امام زمان به او روکرده و مى فرماید: «اى عیسى❗️جلو بایست و امامِ جماعت ما باش». عیسى(علیه السلام)میگوید:«من به زمین🌎 آمده ام تا وزیر توباشم، نیامده ام تافرمانده باشم، من نماز خود را پشت سر شما می خوانم». نماز برپا می شود، همه مسیحیان باتعجّب نگاه می کنند. عیسى(علیه السلام) درصف نماز مسلمانان حاضر شده و با آنها نماز می خواند. اینجاست که بسیارى از آنها مسلمان شده و به جمع یاران امام زمان مى پیوندند😇 همسفرم❗️امام برنامه دیگرى هم دراینجا دارد و آن ماجراى«صندوق مقدّس»است. 🔚 ✍تنظیم شده در واحد تحقیق و پژوهش •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• ✅خورشید_بی_نشان را در ایتا دنبال نمایید👇 @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا