🌺 جلسه پرسش و پاسخ دینی، اعتقادی باحضور اساتید برجسته از قم-ویژه خانمها
🌷 ( آقایان دیانت، بهشتی، بحرینی)
🌸 یکشنبه 9دی ساعت9.45تا11.30
🌼 همدان بلوارکاشانی نرسیده به کوچه جلالی دارالقرآن امام علی علیه السلام مؤسسه قرآنی خورشید بی نشان
💐 لطفا نشر حداکثری بفرمائید
هدایت شده از بیداری ملت
تلویزیون نئولیبرال.mp3
37.86M
🎧 صداوسیمای تحت نفوذ لیبرالها با ما چهمیکند
▪️مهدیخویی، استاد دانشگاه، روشنمیکند که صداوسیما بعد از سال ۶۸ تحت نفوذ لیبرالها با سلبریتیها، تبلیغات، ماهعسل، خندوانه و... ما را برای چه زندگیای آماده میکند👆
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
هدایت شده از بیداری ملت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کار زیبا/ ۲ دقیقه سکوت در کنسرت امروز محمدرضا گلزار به احترام اذان...
#تقدیر
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
هدایت شده از بیداری ملت
🔴در پاسخ گنده گویی های مشاور رئیس جمهور به توییت محسن رضایی در خصوص عملیات کربلای چهار
⬅️جناب مشاور پرحاشیه و آشنا! سلام
گنده گویی های شما در پاسخ توئیت فرمانده بزرگ دفاع مقدس محسن رضایی تاسف برانگیز بود.
اولین اینکه بدانید موجودات حقیر و بی مقداری که تنها هنرشان راه اندازی جنگ رسانه ای برای فریب ملت ایران باشد کوچکتر از آن هستند که بخواهند در مقابل فرمانده بزرگی و بی نظیری مانند محسن رضایی ابراز وجود کنند
دوم اینکه راه را خطا رفته اید چرا که مطلب را نگرفته اید. فقط برای کاستن از حجم فشارهایی که امروز از جانب افکار عمومی بر دولت تان وارد است خواستید با سو استفاده از یک توئیت، از کاه کوه بسازید تا شاید چند روزی به خیالتان بتوانید ذهن مردم و رسانه ها را از آشی که برای مردم پخته اید دور سازید.
⬅️جناب آقای مشاور آشنا! هنوز برای ۸۰ میلیون ایرانی پاسخ ندادید که واقعا چه کردید که قیمت یک آپارتمان کوچک ۲۰۰ میلیونی طی چند ماه به بیش از ۵۰۰ میلیون رسید؟!
⬅️مردم منتظرند برایشان پاسخ دهید که واقعا چه بر سر اقتصاد این مملکت آوردید که دلار ۳ هزار تومانی طی چند ماه تا ۲۰ هزار تومان رسید؟! چرا به مردم جواب نمی دهید که بر اثر کدام مدیریت است که پوشک ۲۰ هزار تومانی به ۸۰ هزار تومان رسیده است؟! چرا با مردم در خصوص افزایش ۱۰۰ الی ۸۰۰ درصدی قیمت کالاهای اساسی آنهم در طول چند ماه حرفی نمی زنید؟!
⬅️جناب مشاور آشنا! آیا می دانید در طول این ماه و بر اثر مدیریت رانتی و فامیلی و از هم گسسته دولت تان چه بیمارانی که بر اثر کمبود و گرانی چند صد درصدی قیمت دارو یا در گوشه ای از خانه به امید خدا رها شده اند و یا دار فانی را وداع نموده و از دنیا رفته اند!
⬅️جناب مشاور! اگر قرار است سئوالی پرسیده شود، این سئوال برای همه قابل پرسش است الا شما و اگر قرار است پاسخی داده شود، این شما هستید که در پیشگاه ملت باید پاسخگو باشید!
جناب آشنا!
⬅️محسن رضایی فرمانده قهرمان دفاع مقدس عملیات لو رفته کربلای چهار را فریبی برای شکست سنگین دشمن در کربلای ۵ قرار داد و نگذاشت خون شهدای کربلای چهار پایمال شود.
⬅️برجامی که نابودی صنعت هسته ای که برای راه اندازی آن بیش از بیست سال شب و روز کار شده بود ماه هاست که شکست خورده است؛ کاش شما و دولت تان نیز می توانستید از برجام شکست خورده، فریبی برای دشمن بسازید تا دشمن هوس موشک هایمان را نکند. رضایی انتقام کربلای ۴ را بلافاصله در کربلای ۵ گرفت، آیا شما هم عرضه دارید انتقام تحقیر ملت و خسارت سنگین برجام را از دشمنان بگیرید؟
"سعید درخشان"
🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇
http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
🍂
🔻 یحیای آزاده 8⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
اول زیرپوش و سپس باند خیس خورده دستم را به زحمت با قیچی پاره کرد. باند مانند گچ محکم شده بود. وقتی باند را از بالا به پایین شکافت بوی تعفن بدی در فضای استخبارات پیچید. بهیار با حالت عق زدن از من دور شد. منوچهر را بیرون بردند و یک جفت دستکش به او دادند و با اشاره به او گفتند باند را باز کند، او هم چنین کرد. به محض اینکه قالب باندِ سخت شده را از دستم جدا کرد، تعداد بیشماری کرم بر زمین ریخت. منوچهر در جا رویش را برگرداند و بالا آورد. من ماندم و دستی که هنوز فوجی از کرم بر روی آن وول می خورد. حس بسیار بد و چندش آوری به من دست داده بود. نیروهای امنیتی که نظارگر این ماجرا بودند حالشان بد شد. بهیار که با یک تکه گاز الکلی جلوی بینی و دهانش را گرفته بود با دست دیگر یک بطری که حاوی آب اکسیژنه بود به من داد و گفت "صب الی ایدک" (بریز روی دستت)، من هم با دست چپ بطری را گرفته و از بالای آرنج روی دست راستم ریختم. به محض رسیدن محلول به دستم شروع به جوشید کرد و کف سفیدی از آن بلند شد و رنگش به زردی گرائید. خوب که دستم را خیس کردم تعدادی گاز به من دادند و من هم شروع به پاک کردن روی آن دستم کردم. یک پوست نازک از روی دستم برداشته شد. احساس می کردم زیر پوستم چیزی ول ول می کند.
روی دستم تقریبا" تمیز شده بود ولی روی محل جراحتها باز هم کرمها وول می خوردند. روی ساعد دستم سه محل جراحت به قاعده سکه دوتومانی وجود داشت. با نگرانی به منوچهر گفتم تمیزش می کنی؟ سریع آمد جلو و گاز استریل را از درون لوازم بهیار برداشت و شروع به تمیز کردن زخمها کرد. هم زمان وقتی عضله ساعد دستم را فشار می دادم از محل زخمها کرم بیرون می ریخت و منوچهر تمیز می کرد. بهیار مشغول پانسمان دستم شد و در همان حال از منوچهر خواست که شلوار بادگیرم را از تنم در بیاورد، منوچهر باقیچی پاچه شلوار پای راستم را شکافت و همان داستان دستم تکرار شد. ساق پایم شکافته بود و روی ران نیز چندین جراحت کوچک و بزرگ که شدیداً عفونت کرده بود و فوجی از کرم ها از سر کول هم بالا می رفتند وجود داشت.
منوچهر را به داخل سلول بردند و بالاخره پانسمان زخم هایم تمام شد. بهیار عراقی نگاهی به من کرد و با اشاره بریدن بازوی خود را نشان داد و گفت "ایگسو ایدک" (دستت را می برند) من هم شانه هایم را بالا انداختم و نشان دادم که برایم مهم نیست. یکی از نیروهای امنیتی که از این حرکت خوشش نیامده بود به طرفم آمد و با ضربات شیلنگ مرا به طرف سلول راهنمایی کرد و بهیار عراقی هم که از جواب توأم با اشاره ام خشمگین شده بود، با یک لگد محکمی مرا تا دم درب سلول پرتاب کرد و خودم را به داخل سلول کشیدم. درب سلول با صدای وحشتناکی بسته شد. درون سلول فضایی حدوداً سی متر مربعی داشت و از کف تا سقف پوشیده از سرامیک بود.
سقف سلول بسیار بلند بود و همانند سردخانه، سردِ سرد بود. دو پتو در گوشه بالای سلول قرار داشت. بالای دیوار روبروی درب ورودی سلول پنجره ای سراسری، به ارتفاع تقریبا" سی چهل سانت وجود داشت و از وسط سقف سلول شیئی به شکل سردوش کوچک حمام از سقف بیرون زده بود که ما فکر می کردیم وسیله ای برای استراق سمع است.
بچه ها بر روی پتوی گوشه سلول کز کرده و همگی زیر آن رفته بودند. من هم آرام آرام خودم را به جمع آنها ملحق کردم و گوشه پتو را گرفته و به زحمت مقداری بروی پایم کشیدم. هیچکس حرفی نمی زد و اگر کسی چیزی هم می خواست بگوید همه با دست، سر دوش بیرون زده از سقف را نشان می دادند. یکی دو ساعت در سکوت مطلق گذشت و بچهها از سرما کم کم خوابشان گرفت. من هم به خواب رفتم که با صدای کشیده شدن درپوش پنجره به روی در، همه به خود آمدیم و از جا پریدیم.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
#یحیای_آزاده_38
#یحیای_آزاده_39
@khorshidbineshan
🍂
🍂
🔻 یحیای آزاده 9⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
با کنار رفتن درپوش درب سلول، دو چشم از شکاف در به ما نگاه کرد و کمی بعد صدای شمارش او بگوش رسید "واحد، اثنین، ثلاث، اربع،..." و بعد ناگهان با باز شدن قفل در و کشیده شدن کلون پشت آن، درب باز شد و یک نفر با لباس شخصی و شیلنگ به دست وارد شد و با اشاره شیلنگ دوباره شمارش کرد و بعداز اتمام شمارش، نفر دیگری با یک قصعه (دیس فلزی با دو دسته در طرفین به ابعاد 3*7*15) که مقداری آب مرغ و چند تکه سیب زمینی و مقداری پوست گوجه در آن بود وارد شد و آن را در وسط سلول گذاشت و هفت هشت نان صمون هم کنارش انداخت و سلول را ترک کردند. همه به ظرف غذا خیره شده بودند و کسی جلو نمی رفت. هیچکس هم چیزی نمی گفت. بالاخره منوچهر طبق معمول سکوت را شکست و با خنده گفت بابا مُردم از گرسنگی و با این حرف پتو را کنار زد و خود را به ظرف رساند. اول نان ها را تکه تکه کرد و داخل آب مرغ ریخت و بعد همه را دعوت کرد.
همه رفتند قاسمی بنده خدا نمی توانست حرکت کند و من هم سخت ذهنم معطوف جراحات و وضعیت جسمی ام شده بود و اصلا" به غذا فکر نمی کردم. منوچهر بعداز چند دقیقه با صدای بلند و به شوخی گفت "هوپ، بقیه ش مال اون دوتاست." همه حرف منوچهر را به چند دلیل قبول داشتند، اول اینکه سن او از ما بیشتر بود. دوم اینکه از ما سالم تر بود و سوم به این خاطر که نشان داده بود که در تقسیم نهایت عدالت و مساوات را به خرج می دهد.
بچه ها از گرد ظرف غذا پراکنده شدند. او اول ظرف را به طرف قاسمی برد. سردم بود و نگاهم منوچهر را دنبال می کرد، نه برای غذا بلکه از روی کنجکاوی. به قاسمی که رسید، قاسمی به او گفت "اول بده به اون." (یعنی من) منوچهر در جواب گفت "تو واجب تری، نگران نباش، اونم به اندازه خودش می خوره" بعد از لحظاتی با ظرف، پیش من آمد و شروع کرد به لقمه گرفتن نانها در آب مرغ. کاملا" خمیر شده بود و این کار را راحت تر می کرد. همانطور که لقمه می گرفت گفت "تو می تونستی بیای جلو، چرا نیامدی؟!" گفتم میل نداشتم. نگاهی کرد و گفت "مگه خونه خاله س؟ شاید تا فردا شب دیگه چیزی ندادن، هرچی رسید رحم نکن پسر. فکر چی هستی؟"
گفتم:"دستم". بهیاره گفت دستت رو می برن. کرم ها را ندیدی؟ بغض گلویم را گرفته بود. کمی مکس کرد و گفت "ای بابا! نگران چی هستی؟ همونی که از اون اوضاع وحشتناک (دژبان مرکز بصره) نجاتمون داد، همونم از ما نگهداری می کنه"، غذا که ظاهرا" وعده شام ما بود تمام شد، ظرف را در گوشه سلول گذاشت و برگشت پیش من.
بعداز شام نطق بچه ها باز شد و دو به دو با صدای آهسته با هم شروع به صحبت کردند. منوچهر هم با من شروع کرد صحبت کردن تا شاید ذهن من را از وضعیت جسمانیم دور کند. از هر دری صحبت می کرد و در حین صحبتهای او خوابم برد. نمی دانم چقدر در خواب بودم که با صدای بازشدن درب سلول ناگهان از جا پریدم. مثل اینکه بعد از غذا بچهها عطش کرده و تقاضای آب کرده بودند که یکی از نیروهای امنیتی با یک پارچ بزرگ آب وارد شد. پارچ آب را پشت درب به زمین گذاشت و از سلول خارج شد.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
#یحیای_آزاده_39
#یحیای_آزاده_40
@khorshidbineshan
🍂
هدایت شده از استیکر و عکس پروفایل ثامن
♦️ آیا نظام با این مشکلات دوام میاره⁉️
#قرآن_پاسخ_میدهد
@saeer_ir
✅شعری زیبا درباره مناجات با امام زمان علیه السلام 📝
من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم
از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن
که از نفرین و عاق والدین بسیار میترسم!
هزاران بار من رفتم،ولي شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!
🌹شاعر مهدی بقایی
🌺 🌺
#صلوات
🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺
1⃣ سایر متن های کاربردی و ارزشی را در این کانال دنبال کنید.
👇👇
@khorshidbineshan
🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌹
🌹پیام یک آيه زیبا
🌿قُل لَن یُصیبَنا الاّما کَتَبَ اللهُ لَناهُوَ مَو لا نا وعَلَی اللهِ فَلَیَتَوَکَّلِ المومنون
💐بگو : هیچ حادثه ای برای ما رخ نمی دهد،،
مگر آنچه خداوند برای ما نوشته،
ومقرّر داشته است ...
اوسرپرست ماست و
مومنان تنها براو تکیه کنند...
🔲 ازاین آيه این حقیقت توحیدی
فهمیده می شود ،،،
که تصرف در عالم به معنای واقعی ،
برای خداست وهیچ کس جز او
مستقلاََ اختیار واراده ای ندارد ،،
🌹اگر انسان به این حقیقت ایمان
داشته باشد ،،،بی شک بر خدا توکل
می کند وخود را تسلیمِ خواست خداوند
می نماید ،،،،
ودیگر در برابر گرفتاری ومصیبت
جزع وفزع نمی کند ،،،،
🔲وبرای رسیدن به نعمتی
خوشحالی وفخر فروشی
نمی کند.
🔲 نقل شده است
که پس از اسارت خاندان امام حسین
علیه السلام
ابن زیاد به حضرت زینب سلام الله
علیها گفت
رفتار خدا با برادرت را
چگونه دیدی ؟؟؟؟؟؟
ان بانوی بزرگواردر پاسخ فرمودند ،،،،
👌من جز زیبایی چیزی ندیدم.
آنها گروهی بودند که خداوند ،
کشته شدن را برای ایشان ،،،
مقدّر کرده بود ،،،
وآنها به سمت قتلگاهشان شتافتند.
📚اطیب البیان ،، ج۶،،ص ۲۳۷
➖➖➖➖➖➖➖
#متن_کوتاه #پیام_قرآن #اعتقادی #اخلاقی
❤️ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
1⃣
🙏 رویکرد این کانال بر اساس قرآن و عترت، می باشد.
💕سایر متن های کاربردی و ارزشی را در این کانال دنبال کنید.
👇
@khorshidbineshan
👆
🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
🌹پیام یک آيه زیبا
🌿قُل لَن یُصیبَنا الاّما کَتَبَ اللهُ لَناهُوَ مَو لا نا وعَلَی اللهِ فَلَیَتَوَکَّلِ المومنون
💐بگو : هیچ حادثه ای برای ما رخ نمی دهد،،
مگر آنچه خداوند برای ما نوشته،
ومقرّر داشته است ...
اوسرپرست ماست و
مومنان تنها براو تکیه کنند...
🔲 ازاین آيه این حقیقت توحیدی
فهمیده می شود ،،،
که تصرف در عالم به معنای واقعی ،
برای خداست وهیچ کس جز او
مستقلاََ اختیار واراده ای ندارد ،،
🌹اگر انسان به این حقیقت ایمان
داشته باشد ،،،بی شک بر خدا توکل
می کند وخود را تسلیمِ خواست خداوند
می نماید ،،،،
ودیگر در برابر گرفتاری ومصیبت
جزع وفزع نمی کند ،،،،
🔲وبرای رسیدن به نعمتی
خوشحالی وفخر فروشی
نمی کند.
🔲 نقل شده است
که پس از اسارت خاندان امام حسین
علیه السلام
ابن زیاد به حضرت زینب سلام الله
علیها گفت
رفتار خدا با برادرت را
چگونه دیدی ؟؟؟؟؟؟
ان بانوی بزرگواردر پاسخ فرمودند ،،،،
👌من جز زیبایی چیزی ندیدم.
آنها گروهی بودند که خداوند ،
کشته شدن را برای ایشان ،،،
مقدّر کرده بود ،،،
وآنها به سمت قتلگاهشان شتافتند.
📚اطیب البیان ،، ج۶،،ص ۲۳۷
➖➖➖➖➖➖➖
#متن_کوتاه #پیام_قرآن #اعتقادی #اخلاقی
❤️ لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم
1⃣
🙏 رویکرد این کانال بر اساس قرآن و عترت، می باشد.
💕سایر متن های کاربردی و ارزشی را در این کانال دنبال کنید.
👇
@khorshidbineshan
👆
🌹اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم