eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
ان شاءلله از فردا میخواهیم بحث ارتباط با نامحرم را در کانال مورد بررسی قرار بدهیم. نکات خیلی خوبی تقدیم خواهد شد. با ما همراه باشید 😊🌹 شبتان خوش🌷 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 ✅نکاتی پیرامون غذا خوردن ✍️کیفیت و نوع غذا بسیار مهم است: غذا هر قدر آرام بپزد، با کیفیت‌تر است. هر قدر از ظروف سنگی یا مسی استفاده شود، بهتر است. هر قدر حاوی گرمی‌جات و ادویه مفید و پیاز و سیر و گوشت گوسفند باشد، بهتر است. هرچه گوشت به سمت کباب زغالی برود، بهتر است؛ مگر آن که مشکل و پرهیز خاصی تجویز شده باشد. هر قدر به جای سالادهای پرچربِ سس مایونزی و ترشی کارخانه‌ای و نوشابه، به عنوان چاشنی، از سبزی و سرکه طبیعی و سوپ سبزیجات استفاده شود، بهتر است. هرچه به جای روغن‌های نباتی از روغن زیتون و دنبه و شحم گاوی استفاده شود، بهتر است. مصلحات غذا، بسیار مهم است. شناسایی مصلح غذای گرم و سرد و‌ تر و خشک، جهت تعدیل مزاج، بسیار مهم است. پرهیزات تغذیه‌ای، نکته نهایی است. پرهیزات غذایی نسبت به بیماری خاص یا وزن یا وقت، باید رعایت شود. 🔰 بنابراین علت اولیه بیماری خود ما هستیم که مراعات حال خود را نمی‌کنیم و روزی سه بار خود را در معرض بیماری‌های متعدد قرار می‌دهیم؛ در حالی که برای این غذا کار و زحمت می‌کشیم و پول خرج می‌کنیم، ولی آن را علیه سلامتی خودمان به کار می‌گیریم. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅
✅درمان سردی مثانه ✍️یکی از قوی‌ترین داروها در درمان سردی مثانه، تکرر و بی اختیاری ادرار، نوشیدن مخلوط شیر و زردچوبه است. بدین منظور یک قاشق چای‌خوری زردچوبه را در یک فنجان شیر داغ حل کرده و پس از اینکه کمی از داغی آن کاسته شد با مقداری عسل شیرین کنید و شب‌ها قبل از خواب میل نمایید. بسته به مزاج بیمار مقدار زردچوبه و شیر متغیر بوده حتی می‌توان به جای شیر از شیر بادام نیز استفاده کرد، همچنین می‌توان به ترکیب فوق یک قاشق چای‌خوری روغن نارگیل افزود. 📚حکیم حسین خیراندیش ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿
دوسـت داری عضو یه کانـال باشـی که همــه چــی تـوش پیـدا میشـه😍😍 یه کانـال انگیزشـی ومثبـت 😍😍 پـس وقـت رو ازدسـت نـده😍👏 یه کانال پراز هرچی که دوست داری👌 😆😆😆 نامـه شهــدا🌹🌹😍 زیارت عاشـورا😍 هـای بروز🎶🎵😍 های جـذاب😜😍 آموزنده 😎🤩 های روانشناسی😍😉 ورزشــی مخصوصا کشتــی😍😍🤼‍♂ عضـو بشید ضــرر نمی کنید😃👌 @pahlevanebrahim
سلام روزتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 🌱 #رایحہ_ے_محراب #قسمت_صد_و_شانزدہ / بخش اول #عطر_نرگس #بخش_دوم .
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 🌱 / بخش دوم . تا مهتاب نگاهش را از او بگیرد و بہ امیرے بدهد، معراج در یڪ ثانیہ فاصله‌اش با امیرے را طے ڪردہ بود. مشتش ڪہ با شدت وسط صورت امیرے نشست و قطره‌هاے خون از دماغ امیرے روے زمین چڪید، دست مهتاب روے دهانش نشست. وای‌اے گفت و چند قدم عقب رفت. صورت معراج آنقدر سرخ و رگ‌هاے پیشانے و گردنش طورے متورم شدہ بود ڪہ مهتاب ترسید! امیرے تلوتلو خورد و عقب رفت. صورتش از شدت درد جمع شد. دستش را زیر بینی‌اش گرفت. گوشه‌ے چشم‌هایش چین خورد. تا خواست سر بلند ڪند معراج مشت بعدے را زد و یقه‌ے پیراهنش را با انگشت‌هاے لرزانش گرفت. دندان‌هایش را روے هم سابید و گفت: واسہ حرف بہ حرف اونے ڪلمه‌اے ڪہ از دهنت دراومد، دندوناتو خورد می‌ڪنم! دست و پاے مهتاب خشڪ شد. نیاز هم دست ڪمے از او نداشت. هیچڪدام‌شان معراج آرام و سرد را اینطور ندیدہ بودند. هنوز مهتاب ڪامل پلڪ نزدہ بود ڪہ معراج میان جمعیتے ڪہ بہ سمتش هجوم بردند گم شد. نیاز دستش را روے دهانش گذاشت و بلند گفت: اے واے! چرا اینطورے شد؟! نگاہ مهتاب همانطور خیرہ ماندہ بود. شوڪہ و ملتهب. نیاز با فشار دست مهتاب را مجبور ڪرد عقب‌تر برود. هنوز نگاہ خشڪ شده‌ے مهتاب بہ جمعیت بود. هر چہ چشم گرداند معراج را ندید. چند لحظہ بعد نگاهش بہ او افتاد. یقه‌ے امیرے را چسبیدہ بود و رها نمی‌ڪرد! نیاز با صدایے مرتعش گفت: بیا بریم مهتاب! دعواشون بالا گرفتہ. این وسط واسہ مام دردسر می‌شہ. قفسه‌ے سینه‌ے مهتاب چند بار بالا و پایین شد تا بتواند نفسش را بیرون بدهد و از بهت خارج شود. مردمڪ‌هاے از حدقہ بیرون زده‌اش هنوز دنبال معراج بود. چند نفر از پسرهاے ڪلاس روے سرش ریختہ بودند و سعے داشتند با چڪ و لگد امیرے را از زیر دستش بیرون بڪشند. دو سہ نفر خودشان را وسط انداختند ڪہ واسطہ شوند. اما ڪسے توجہ نداشت و ڪار خودش را می‌ڪرد. در عرض چند ثانیہ جمعیت داخل سالن چند برابر شد. همہ از ڪلاس و طبقه‌ها بیرون ریختہ بودند. چند نفر از بچه‌هاے مذهبے دانشڪدہ بہ هواے ڪمڪ بہ معراج جلو رفتند و درگیر شدند. نگاہ همہ مات و ترسیدہ بود. چند نفر فیلم می‌گرفتند و چشم مهتاب هنوز بہ جمعیت بود. صداے قدم‌هاے تندے باعث شد نگاہ مهتاب برگردد. سلالہ را دید ڪہ با رنگ پریدہ و قدم‌هاے بلند از سالن بیرون رفت. استاد خاتم و دو سہ نفر از اساتید دیگر هم وارد معرڪہ شدند تا جمعیت را آرام ڪنند. سر مهتاب سنگین شدہ بود. صداها در گوشش بد می‌پیچیدند. نمی‌دانست چقدر گذشت ڪہ از حراست آمدند‌. سلالہ هم پشت سرشان بود. حتما او خبرشان ڪردہ بود. به‌خاطر معراج! چند نفر با دیدن نگهبان‌ها سریع خودشان را ڪنار ڪشیدند. بہ مرور جمعیت عقب رفت. چشم مهتاب بہ معراج افتاد. ڪاپشنش از تنش افتادہ بود. صورتش سرخ بود، مثل شعله‌هاے آتش! صداے نفس‌هاے تند و عصبانی‌اش را از آن فاصلہ می‌شنید. بدتر از همہ رگ ورم ڪرده‌ے پیشانی‌اش بود و نبض ڪوبنده‌اش‌. دست راستش را زیر بینے خون آلودش گرفت و تلاشے براے مرتب ڪردن موهاے پریشانش نڪرد. یڪے از نگهبان‌ها محڪم دستش را گرفت و نگهبان دیگر دست امیرے را. نگهبانے ڪہ اخمش غلیظ‌تر بود بلند گفت: هیچڪس حق ندارہ بیرون برہ تا تڪلیف این آشفتگے مشخص بشہ! هرڪسے تو درگیرے بودہ خودش دنبال ما بیاد. چند نفر از بچه‌ها پشت امیرے ایستادند و چند نفر دیگر پشت معراج. نگهبان با شدت دست معراج را ڪشید. یڪے از دخترها با غیظ معراج را نگاہ ڪرد و زیر لب چیزے گفت. مهتاب نشنید اما حتما معراج شنید ڪہ ایستاد. نگهبان با شدت بیشترے دستش را ڪشید و فریاد زد: بقیہ ڪنار! معراج از جایش تڪان نخورد. نگهبان ڪہ تیز نگاهش ڪرد با صدایے خش دار گفت: یہ چیزے بگم بعد هرجا خواستید میام! نگهبان خواست چیزے بگوید اما استاد خاتم اجازہ نداد. خودش را ڪنار معراج رساند و دستش را روے شانه‌ے معراج گذاشت. چیزے ڪنار گوشش گفت. سعے داشت آرامش ڪند. معراج با صداے خش دار گفت: فقط می‌خوام چند ڪلمہ حرف بزنم! بعد آب دهانش را با شدت فرو داد. شاید براے برگرداندن فریادش شاید هم بغضش! استاد خاتم بہ صورتش دقیق نگاہ ڪرد. پوفے ڪرد و رو بہ نگهبان گفت: چند لحظہ اجازہ بدید صحبت ڪنہ! نگهبان گفت: ڪہ دوبارہ درگیرے شروع بشہ؟ معراج با تحڪم گفت: من دنبال دعوا نیستم. فقط می‌خوام حرف بزنم! دارم خفہ می‌شم! استاد خاتم با آرامش چشم‌هایش را بست و باز ڪرد. . ✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 🌱 #رایحہ_ے_محراب #قسمت_صد_و_شانزدہ / بخش دوم #عطر_نرگس #بخش_اول . ت
نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 🌱 / بخش دوم . نگهبان مردد چشمش را میان استاد خاتم و معراج چرخاند. چند لحظہ بعد دست معراج را رها ڪرد. معراج ڪہ دوبارہ آب دهانش را فرو داد، سیب گلویش لرزید. نگاهش را روے تڪ‌تڪ صورت‌ها انداخت و با سرفه‌اے گلویش را صاف ڪرد. همہ ساڪت بودند و ڪنجڪاو. معراج درماندہ بود. خواست سمت نگهبان برود و حرفش را بخورد اما پشیمان شد! چند قدم عقب رفت و خودش را بہ پله‌ها رساند. نگهبان بہ سمتش خیز برداشت‌. وقتے دید معراج روے پله‌ے چهارم ایستادہ، سرجایش ماند. معراج با انگشت خون دماغش را گرفت و پوزخند زد. لب زد: اینم یڪے دیگہ از سهماے من! عضلات صورتش منقبض شدہ بود. انگار حرف زدن برایش آسان نبود. صورت سرخش درماندہ بود و بی‌جان. نگاہ همہ روے او ثابت ماند. پچ‌پچ‌ها ڪہ شروع شد، معراج زبان باز ڪرد. تن صدایش بلند بود! دستش را محڪم بہ قفسه‌ے سینه‌اش ڪوبید و گفت: حق با شماست. من بچہ سهمیه‌ای‌ام! درست می‌گید! خیلے چیزا بہ من رسیدہ ڪہ بہ شما نرسیدہ. سرش را عصبے تڪان داد. _ این چند روزہ ڪہ بہ این اسم صدام زدید یادم آوردید من خیلے سهم داشتم ڪہ غافل بودم ازشون یا غافل شدہ بودم! بغض صدایش را لرزاند. چند ثانيہ مڪث ڪرد. زبانش را روے لبش ڪشید و بغضش را پس زد _ آرہ، پدر من پاسدار بودہ! حدود دوازدہ سال. اما شاید بہ اندازه‌ے دو سال اون لباساے سبزو تنش ڪردہ باشہ. عصبے خندید و لبش را جوید. _ بعضے از دوستاش بہ زبون ما بهش می‌گن ترڪیبے پررو! آخہ..‌. آخہ هم روز آزادہ رو بهش تبریڪ می‌گیم، هم روز پاسدار و جانبازو! سهم پدرِ من از جنگ شد اعصاب ناآروم! شد یہ آدم تنها و جاموندہ! شد یہ جوونے ڪہ بیست و پنج سالگے از شهرش رفت و سے و پنج سالگے از غربت برگشت! شد حدود دہ سال اسارت! شد چشم انتظار موندن پدر و مادرش بہ در! پدر و مادرے ڪہ تو تمام این دنیا همین یہ بچہ رو داشتن. شد سوختن جوونے مادرم! شد دہ سال بی‌خبر موندنش از مردے ڪہ دوستش داشت و تیڪہ تیڪہ شدن قلبش. از این قصه‌ها زیاد شنیدید اما قصه‌ے ما واقعیہ! از وسطش شروع می‌ڪنم. یڪے بود یڪے نبود! یہ روزے یہ باباے جوون، ڪہ اون روزا نہ زنے داشت نہ بچه‌اے، با دوتا از دوستاش از میدون جنگ راهے اسارت‌ شد. از شانسش قرعه‌ے تڪریت خورد بہ نامش! اردوگاہ مرگ! یہ جوون بیست و پنج سالہ با ڪلے امید و آرزو. یہ جوون عاشق ڪہ تازہ داشتن رضایت می‌دادن برسہ بہ وصال معشوقش! یہ بهار، دوتا بهار، سہ تا بهار! هر دہ تا انگشتش را رو بہ جمعیت گرفت و ادامہ داد: شد دہ تا بهار! دہ تا بهار و تابستون و پاییز گذشت تا جوون برگردہ بہ شهرش. بہ وطنش‌. وقتے برگشت یڪے از دوستاش نبود! بابا دوستشو جا گذاشتہ بود! سهم بابا از جنگ شد یہ تیڪہ از قلب و غرورش ڪہ تو خاڪ دشمن جا موند! شد شرمندگے، شد شڪستن جلوے مادرِ رفیقش! آخہ رفیقش سربازش بود. حالا سربازش ڪے بود؟ پسر عمہ مهلامون. همسایه‌ے چشم تو چشم‌مون! یہ عمہ مهلا داشتیم، عمہ مهلاے مامانم. یہ پسر داشت ڪہ ما فقط اسمشو شنیدہ بودیم. پسرے ڪہ از اون همہ تعریف، یہ تیڪہ استخوونم ازش برنگشت. عمہ مهلا همیشہ چشمش بہ در بود. همیشہ منتظر بود... سر باباے من همیشہ جلوے عمہ مهلا خم بود. هیچوقت تو چشماش نگاہ نمی‌ڪرد. دستش را تڪان داد و محڪم‌تر گفت: هیچوقت! هیچوقت! تو عالم بچگے نمی‌فهمیدیم چرا. انقدر پرسیدیم تا فهمیدیم عمہ مهلا، مادر همون دوست باباست ڪہ تو تڪریت جاموندہ. تو ناڪجاآباد! بدون نام و نشون. فهمیدیم بابا ازش خجالت می‌ڪشہ! خجالت می‌ڪشہ ڪہ تنها برگشتہ. بدون سربازش. مام از عمہ مهلا خجالت می‌ڪشیدیم. آخہ باباے ما، داماد شدہ بود اما امیرعباسِ عمہ مهلا نہ. باباے ما بابا شدہ بود اما امیرعباسِ عمہ مهلا نہ. بابا زندہ بود اما امیرعباسِ عمہ مهلا نہ. هروقت ڪہ جلوے در می‌شست و نگاهشو بہ سر ڪوچہ بند می‌ڪرد، دلشو نداشتیم تو ڪوچہ بازے ڪنیم. من و امیرعباس، پسرخاله‌م ڪہ هم اسم امیرعباسِ عمہ مهلا بود. عمہ ما رو ڪہ می‌دید هم می‌خندید هم بغض می‌ڪرد! قربون صدقه‌ے قد و بالامون می‌رفت اما تهش با یہ پز مادرانه‌اے می‌گفت: هِشڪیم منیم امیریمدن اوجاتر دَییر! (هیچڪس از امیرِ من بلندتر نیست) عمہ مهلا ڪم براے ما مادرے نڪرد. انگار ما امیرعباساش باشیم ڪہ دوبارہ دارہ بزرگمون می‌ڪنہ. اما پسرداراے فامیل خیلے مراعات دلشو می‌ڪردن. ڪہ یہ وقت خیلے پز پسرشونو ندن. از قد ڪشیدنش نگن. واسہ داماد شدنش خیلے خوشحالے نڪنن! عمہ مهلا براے همه‌ے ما مادر بود‌. بہ خصوص براے شهیداے گمنامِ بهشت زهرا! این یہ سهم ما بود. خجالت و مراعات پیش عمہ مهلا. اما بیشتر سهم شرمندگے و غمش براے بابا بود تا ما! . ✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 Join @khorshidebineshan
جوابهای خود را همراه نام و نام خانوادگی و تلفن به آیدی @mahdavi255 ارسال فرمایید
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
Farahmand-Doaa-Ahd_SoftGozar.com.mp3
9.72M
🌺 ═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan