eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
796 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
1_1668575913.mp3
4.98M
🔳 🌴ای صاحب مشک و علم 🌴سقای طفلان حرم 🎙 👌بسیار دلنشین ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 برنامه ریزی جریان فتنه برای تسخیر ۵ وزارتخانه راهبردی ⏪برای اصلاحطلبان و جریان فتنه ۵ وزارتخانه اهمیت راهبردی دارد. وزارت آموزش و پرورش وزارت علوم وزارت اطلاعات وزارت فرهنگ و ارشاد وزارت کشور این ۵ وزارت خانه به جهت توان مهندسی در سرمایه های انسانی و مهندسی افکار عمومی برای جریان لیبرال ارزش راهبردی دارد و بیشترین فشار برای نفوذ و تسخیر این وزارتخانه ها برای پیشبرد اهداف جنگ شناختی غرب در درون نظام است. سایر وزارتخانه ها حکم قلک را برای این جریان برانداز دارد. ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
🔺طعنه یک اصلاح طلب به خروجی های کمیته انتخاب وزیر علوم ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کوچک‌زاده، نمایندۀ مجلس: با ظریف نمی‌توان کشور را به وحدت رساند 🔹آقای رئیس‌جمهور منتخب، شما دعوت به وحدت می‌کنید ولی نمی‌شود با سمبل اختلاف و نفاق در کشور یعنی محمدجواد ظریف این مملکت را به وحدت رساند. 🔹ظریف در کارگروهایش آدم‌هایی که اصل روحانیت و جمهوری اسلامی را نفی می‌کنند قرار می‌دهد که وزیر به مجلس معرفی کند. 🔹امیدوارم این اتفاق نیفتد ولی این مسیری که شما می‌روید به آنجایی که باید باشد، نیست. ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
وفاداری یعنی در مورد همسرتان بد صحبت نکنید 👈 به عنوان یک دوست وفادار حتما اجازه نمی‌دهید کسی در مورد دوست‌تان بد حرف بزند و شما هم پشت سر او حرف ناخوشایندی نمی‌زنید. در زندگی زناشویی هم باید در مورد همسرتان و پشت سر او، از هر گونه کلام منفی خودداری کنید. ✅ وفاداری یعنی اینکه تحت هر شرایطی پشت سر همسرتان خوب حرف بزنید. اگر مشکلی دارید که باید آن را مطرح کنید، فقط با همسرتان و در خلوت خودتان این کار را بکنید. ‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
هرگز زنت را تحقیر نکن! چون بار بیماری اش را سالها باید به دوش بکشی. هرگز به زنت بی اعتنایی نکن! چون سالها باید بی توجهی اش را تحمل کنی. هرگز به زنت پرخاش نکن! چون سالها سکوت مرگبارش را باید طاقت بیاوری. هرگز از محبت به روح او غافل نباش! چون سالها باید در بستری سرد بخوابی. هرگز او را مقابل دیگران کوچک مکن! چون به بزرگی یاد کردن از تو را فراموش میکند. هرگز نقص هایش را بازگو نکن! چون از تو در نهان متنفر خواهد شد. هرگز انتقاد و شکایت او را مسخره نکن! چون از تو برای همیشه ناامید میشود. هرگز به رویاهایش نخند!اگر نمیتوانی براورده شان کنی چون یا افسرده میشود و اگر شهامت داشته باشد خودکشی میکند. هرگز زنت را اسیر خانه و فرزند نکن! چون اینگونه او را بیصدا کشته ای و فقط قانون تو را مجرم نمیداند. خود را با زنت برابر بدان در همه چیز! وگرنه فرقی با یک زندانبان نخواهی داشت. ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
سلام روزتان مهدوی 🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید ان شاءالله داستان جدید خاطرات واقعی * تقدیم نگاه مهربانتان میشود.👇👇👇
🌸🍃 عاطفه فریبا گفت همون دیروز زدم دو سه بارم زدم ولی همش زن‌داداشش جواب می‌ده دوباره فکر کردم و گفتم یکیو بفرستیم... عقلانی نبود حرفمو ادامه ندادم و گفتم من نمی‌دونم فریبا فریبا با تفکر گفت توپ چی توپ دارین؟ بهش لبخند زدمو گفتم پاشو بریم تو حیاط یه چنددقیقه‌ای می‌شد که مثلاً با فریبا  شروع کردیم به بازی با توپ که عزیز شاکی گفت عاطفه توپو تو هوا گرفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم بله عزیز ؟ عزیز گفت خوبیت نداره صبحی این‌قدر سروصدا می‌کنین گفتم ببخشید عزیز دیگه آروم بازی می‌کنیم فریبا توپو از دستم گرفت و گفت خب دیگه بسه بذار پرتش کنم توی حیاطشون فریبا تا خواست توپو پرت کنه سمت دیوار عزیز دوباره بلند گفت عاطفه گفتم بله؟ عزیز گفت جای بازی چند مشت شاتوت از شاخه جدا کن کاسه رقیه خانمو پرکن ببر براشون فریبا و منو با شوق وصف نشدنی به‌هم نگاه کردیم  بی‌خیال توپ‌بازی شدیم و شروع کردیم به شاتوت چیدن فریبا فوری و دست‌پاچه سر انگشتای قرمزشو زیر شیر آب گرفت و گفت دستام قرمز شد گفتم از بس هولی یکی‌یکی شاتوت می‌چینن نه مشتی گفت دل تو دلم نیست می‌فهمی؟ گفتم نه والا نمی‌فهمم باعجله اشاره کرد و گفت برو دیگه برو چادر سرکن کاسه رو ببریم قبل بیرون رفتن بلند گفتم عزیز منو فریبا کاسه‌ی رقیه خانومو می‌بریم و برمی‌گردیم عزیز با تاخیر جواب داد چادر تو سر کنی گفتم سر کردم کردم عزیز خیالت راحت فریبا دستشو گذاشت رو قلبش و زنگ در خونه رقیه خانومو فشرد طولی نکشید تا صدای مردونه‌ای بگه کیه؟ فریبا با دقت اخم کرد و آهسته گفت صدای سروش بود؟ دندونامو روی‌هم فشار دادم و با حرص گفتم چه می‌دونم مگه من صدای پسر نامحرمو بلدم ؟ تا در حیاط توسط پسر بزرگ رقیه خانوم‌باز شد فریبا از در فاصله گرفت و ناامید ب من چشم دوخت بی‌اراده صدامو صاف کردم کاسه روگرفتم سمتش و با لکنت گفتم ب بفرمایید عزیز دادن بدم رقیه خانم کاسه رو از دستم گرفت و گفت دست شما درد نکنه سرمو انداختم پایین و گفتم خداحافظ خیلی ریز و زیرپوستی دست فریبا رو که از یک گوشه سعی داشت حیاط خونه رقیه خانومو دید بزنه گرفتم و دنبال خودم کشیدم... فریبا گفت حالا چه کار کنیم؟ کوبیدم رو پیشونیم و گفتم من چه می‌دونم فریبا فریبا با بغض گفت عاطی تورو خدا یه کاری بکن یه فکری بکن رو به آسمان پوف بلندی کشیدم و گفتم وای خدایا منو از دست این دو تا نجات بده فریبا گرفته گوشه‌ی حیاط نشست و گفت ببخشید من همش تورو اذیت می‌کنم نمی‌تونستم این‌طوری ناراحت ببینمش مغزمو به کار گرفتم و جرقه وار گفتم فریبا مگه یه‌بار تو نگفتی اون گفته هر وقت بتونه می‌ره نماز جماعت فریبا نگام کرد سر تکون داد و گفت آره گفت هر وقت بشه و بتونه میره مسجد یا امامزاده نماز پرسیدم خب الان ساعت چنده؟ گفت یازده و نیم گفتم نیم‌ساعت دیگه اذان ظهر باید امیدوار باشیم بره مسجد یا امامزاده فریبا گفت خوب ما کدومو بریم مسجد یا امامزاده؟ گفتم من میرم مسجد توهم برو امامزاده احتمال امامزاده رفتنش بیشتره فریبا سوالی پرسید چرا این‌جوری فکر می‌کنی؟ گفتم چون هر دوتاتون لنگه همین هر گیری به کارتون می‌افته میرین امامزاده فریبا با لبخند بلند شد و گفت آره آره راست می‌گی یهو ایستاد و گفت ولی اگه اومد مسجد چی؟ ناچار فقط برای آروم شدن دل فریبا گفتم من سعی می‌کنم بهش بگم شب بهت زنگ بزنه فریبا تندی اومد سمتم بغلم کرد و گفت عاطی تو یه فرشته‌ای پس اگه دیدیش بگو بیاد امامزاده اون‌جا ببینمش فریبا رفت سمت امامزاده و منم طبق روال همیشه رفتم مسجد زیر لب وقتی چشم دوخته بودم به‌در ورودی آقایون تو مسجد فقط می‌گفتم خدایا ازسر تقصیرم بگذر قول می‌دم این‌بار آخرین بار باشه دنبال نامحرم می‌گردم وقتی صدای پیش‌نماز مسجد رو از بلندگو شنیدم که گفت الله‌اکبر دیگه رفتم داخل و امیدوار شدم که سروش رفته امامزاده بازم سرنماز برای فریبا دعا کردم دعا کردم امروزسروشو تو امامزاده ببینه ومن یکی راحت شم نمازم تموم شده بودتوحیاط مسجد بودم همین‌که می‌خواستم برم سمت خروجی دیدم سروش باسری تراشیده مشغول صحبت باچندتا ازدوستاشه دلم فروریخت حالابایدچه کارمی‌کردم؟ من فقط برای آرامش دل فریبابدون فکرگفته بودم باسروش هم‌کلام می‌شم درمونده به خودم ودهانی که بی‌موقع بازشده بودلعنت میفرستادم که سروش ازدوستاش جداشدوازمسجدبیرون رفت چاره‌ای نداشتم بالاخره حرف زده بودم وباید پاش می‌ایستادم تقریباًسرکوچه رسیده بودیم که باهزاران ترس ودلهره به اطراف نگاه کردم و وقتی ازخلوت بودن کوچه مطمئن شدم بالرزشی که توی صدام هویدا بودگفتم ببخشید صدامونشنیددوباره امااین‌بارتقریباًبلندترگفتم ببخشید ایستادبرگشت سمتم وگفت بله ؟ سرموانداختم پایین آب دهنموقورت دادم وگفتم.. .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
🔹من حسین دارابی کارزار "درخواست اقدام سریع برای آزادی اسیر مدافع حرم و وطن محمدرضا نوری" را امضا کردم🔹 🔹محمدرضا نوری (ابوعباس) جانباز مدافع حرمی است که نزدیک به ۵۰۰ روز است در اسارت آمریکایی ها در عراق به سر میبرد و به دلیل شکنجه های زیاد ، وضعیت سلامتی بسیار نا مساعدی دارد و هر چه سریع تر ، طبق قانون بین دو کشور ایران و عراق باید به کشور منتقل شود اما حکومت عراق با فشار آمریکایی ها از انتقال او امتناع کرده است. 🔹پویش جمع‌آوری امضا، اعلام حمایت عمومی از این قهرمان ملی است. هر امضای من و تو یعنی یک گام برای نزدیک شدن وصال ام البنین و ابوالفضل با پدرشان ، یعنی وصال مادر نگران با تک پسرش 🔹لطفا وارد لینک زیر شوید و پس از ثبت‌نام برای ورود، بر گزینه « امضاء » کلیک کنید.👇 https://www.karzar.net/140297 🔹این پیام را برای دوستان، آشنایان و همراهان خود ارسال کنید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا