eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
796 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎥دوربین چهارم(پیامبران و شهیدان) 📖و جیءَ بالنبیین و الشهداءِ نامه‌های اعمال را میآورند و پیامبران و شهدا (گواهان) را حاضر میسازندزمرآیه۶۹ 📖وَلاَتَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی‌سَبیلِ‌اللّهِ أَمْوَاتٌ... آنهاکه‌درراه‌خدا کشته شده‌اندمرده نگویید؛ بلکه آنان‌زنده‌انداماشما نمیفهمید.بقره۱۵۴ 🌸روایت:شهید را شهید می‌گویند چون همراه پیامبر درمورد امت‌های گذشته شهادت میدهد 📚دانشنامه اخلاق شیعه ج۱۶،ص۱۷۸ از آثار استاد حاتم‌پوری کرمانی 🎥دوربین‌پنجم(ملائک‌وفرشتگان الهی) 📖ما یلفِظُ من قول الا لَدَیهِ رقیبُُ عتید انسان هیچ سخنی را به زبان نمی‌آورد مگر اینکه همان‌دم فرشته مراقب‌وآماده برای ضبط آن است (ازشما حرکتی سر نمی‌زند مگر اینکه دو مأمور در حال نوشتن آن هستند.یکی مأمور نوشتن خوبی‌ها ویکی مأمور نوشتن بدی‌هاست البته‌این دو ملک یک تفاوتی باهم دارند: یکی‌ازآن‌ها اگرنیت‌خوبی هم بکنید می‌نویسد اماآن‌یکی‌،اگر نیت‌بدی کردید اما مرتکب گناه نشدید، یادداشت نمی‌کند ضمنا برای گناهان ۷ ساعت فرصت توبه داده شده ؛ که اگر توبه نکردید نوشته خواهد شد) 📖و جاءت کلُّ نفس مَعَها سائق و شهید هرانسانی که به محشر می‌آید فرشته‌‌ی شاهدی او را همراهی می‌کند.ق،آيه۱۸و ۲۱ 🆔باماهمراه باشید ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
15.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم‌ها نباید در عراق چفیه بندازند‼️ + حجت الاسلام سید رضا موسوی واعظ، محقق و پژوهشگر قرآن ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴رفته بود تا گواهی تولد دوقلوهای تازه به دنیا آمده‌اش را بگیرد 🔹اما وقتی برگشت، دوقلوهای ۴روزه و مادر و مادربزرگشان شهید شده بودند ای امید مظلومان و بی‌پناهان بیا، مولانا یا صاحب الزمان ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❌️دردی که مرد رو به این وضع بندازه بی درمونه خاک بر سر این دنیا خاک بر سر حکام کشور های عربی خاک بر سر بی غیرتتون خاک بر سر اول و اخرتون ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
سانسور قاتل در BBC ✖️تیتر BBC: کشته شدن دو قلوهای نوزاد در غزه همزمان با ثبت تولد توسط پدر. 👈🏻بی بی سی با این تیتر هیچ اشاره‌ای به جنایتی که رژیم صهیونیستی مرتکب شده است نکرده و قاتل را سانسور کرد. ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
سلام روزتان مهدوی 🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید ان شاءالله داستان جدید خاطرات واقعی * تقدیم نگاه مهربانتان میشود.👇👇👇
🌸🍃 عاطفه مرور و دیدن اون تعداد عکس ها توی آلبوم اون‌شب منو بیاد گذشته خودمو فریبا انداخت روزی‌که به دستور خاله رفتیم عطاری آقای مرندی تا هل و برگ گل‌محمدی بخریم همون‌جا بود که فریبا عاشق سروش شد همون‌طور که گرم صحبت با هم بودیم رسیدیم عطاری ولی آقای مرندی مغازه‌اش بسته بود فریبا با دیدن کرکره پایین مغازه گفت این که بسته‌است گفتم می‌خوای چند دقیقه منتظر بمونیم شاید آقای مرندی اومد فریبا گفت نه بابا کی حوصله داره تو این آفتاب تابستون منتظر بمونه بیا لااقل بریم تا سر بازارچه و برگردیم گفتم بازارچه؟ دیرمون میشه‌ها فریبا به راه افتاد و گفت به مامانم می‌گم عطاری بسته بوده تا منم همراهش شدم و چند قدم از عطاری دور  شدیم صدای بالا کشیدن کرکره مغازه آقای مرندی باعث شد به پشت سر نگاه کنیم خوشحال گفتم چه به‌موقع فریبا اما چشماشو تنگ کرد و همان‌طور که زل زده بود به مغازه گفت پسر کوچیکه آقای مرندی مگه نه؟ گفتم اره چطور ؟ فریبا گفت به‌نظرت زیادی خوش‌تیپ نیست؟ نگاهمو از سمت مغازه گرفتم و گفتم دقت نکردم فریبا دستمو گرفت و گفت بیا بریم تنهاست الان بهترین موقعیت به حرفش کنیم گفتم به حرفش کنیم که چی بشه؟ فریبا گفت هیچی بابا توام بریم هل بخریم و برگردیم خونه وارد مغازه که شدیم فریبا با صدای بلند گفت سلام سروش چند ثانیه بعد از پشت قفسه بیرون اومد گفت سلام بفرمایید فریبا با شیطنت نگاه کوتاهی به من کرد و رو به سروش گفت آقای مرندی نیستن؟ سروش گفت حاجی نیستن ولی من در خدمتم فریبا به کل مغازه نگاهی انداخت گفت یعنی شما هم می‌تونین کمکم کنید؟ آخه چون مامانم اسم یه گیاهی رو گفته بخرم اما من فراموشم شده اسمش چی بود متعجب به فریبا نگاه کردم که سروش گفت نگفتن اون گیاه چه خاصیت دارویی داره؟ فریبا مثلاً فکر کرد و گفت راستش یادمه مامانم گفت برای رودل خوبه سروش مکث کرد و سوالی گفت رودل؟ فریبا گفت همون که وقتی غذاهای خوشمزه زیاد می‌خوری رودل می‌کنی ولی اون دارو رو که می‌خوری فوری خوب میشی سروش پرسید گیاه بود یا دارو؟ نگاه فریبا و سروش به هم بود که فریبا جوابی نداد اما بعد چند ثانیه همون‌طور که زل زده بود به سروش گفت هل دارین؟ سروش نگاهشو از فریبا گرفت سوالی و متعجب گفت هل؟ برای رودل؟ فریبا گفت نه  برای چایی سروش خم شد زیر میز و گفت هل بله داریم چقدر می‌خواین؟ فریبا به من نگاه کرد و گفت چقدر می‌خواییم عاطی؟ با حرص بهش اخم کردم که فریبا بی‌توجه گفت نیم کیلو سروش سربلند کرد و متعجب تر گفت نیم کیلو؟ فریبا روسری شو مرتب کرد و گفت یک کیلو سروش سر پاکت کوچیک پر هل رو دوخت زد و گفت فکر می‌کنم همین‌قدر کافی باشه فریبا با لبخند گفت چقدر می‌شه؟ سروش سربه‌زیر گفت قابل نداره دویست تومن تا فریبا خواست حساب کنه آهسته زدم به پهلوش و گفتم گل‌محمدی فریبا دستمو کنار زد و گفت آها راستی گل‌محمدی هم بدین بی‌زحمت سروش دوباره پرسید اون‌چه قدر؟ فریبا با خنده گفت هرچقدر خودتون می‌دونین من که وارد نیستم سروش پاکت دیگه‌ای هم گل‌محمدی گذاشت روی‌میز و گفت بفرمایید امر دیگه‌ای؟ فریبا گفت شما تا شب هستین من برم از مادرم بپرسم اسم اون گیاهی چی بود؟ سروش گفت بله هستیم خود حاجی هم بعد نماز میاد مغازه فریبا گفت نه خونه ما نزدیکه همین‌جاست رفت و برگشتم ده دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه سروش گفت بله می‌دونم فریبا لپاش گل انداخت و خوشحال گفت مرسی پس فعلا خداحافظ از مغازه که بیرون اومدیم آهسته با ذوق همون‌طور که راه می‌رفتیم فریبا گفت دیدی دیدی گفت می‌دونم این یعنی منو می‌شناسه نکنه اونم چشش دنبال منه؟ شاکی گفتم چرا دروغ گفتی چرا الکی گفتی دارو برای رودل میخوای؟   فریبا بی‌توجه همچنان با ذوق ادامه داد شرط می‌بندم اونم دلش گیره منه نفس عمیقی کشید و گفت وای عاطی چشاشو دیدی چه درشت بود ماشالا دقت کردی یه سر شونه از من بلندتر بود فریبا مکث کرد و گفت صداش چه متین و... کلافه ایستادم فریبا چند قدم جلوتر ایستاد  بهم نگاه کرد و گفت چیه چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ گفتم فریبا آقا سروش پسر همسایمونه پسر رقیه خانوم کاری نکن آبرومون توی محل بره زشته فریبا گفت چی‌کار کردم مگه این‌که برم ازش دارو برای رودل بگیرم آبروت توی محل میره؟ گفتم سبک بازی تو دختری باید باحیا باشی فریبا خندید و گفت بابا باحیا از اون روز این‌قدر رفت‌وآمد منو فریبا به عطاری زیاد شد طوری که می‌ترسیدم یکی از کاسب‌های محل بالاخره به عزیز بگه البته فقط وقتی می‌رفتیم اونجاکه سروش تنها بود کم‌کم یخ بین فریبا و سروش آب شد و فریبا روزبه‌روز بیشتر به سروش دل بست تا جایی‌که بالاخره بیرون مغازه‌ام قرار داشتن ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
🌸🍃 عاطفه منم تبدیل شدم براشون به نگهبان و البته بهتره بگم یه طعمه گرچه با فریبا و عشقی که در دلش جوونه زده بود مخالف بودم ولی اون دلش از حرارت این عشق گرم شده بود و گوشاش حرف‌های منو نمی‌شنید اون سال،سال تحصیلی برای فریبا رنگ‌وبوی جدیدی داشت حواسش دیگه کامل پی درس‌ومشق نبود مکالمه‌های یواشکی با تلفن داشت و بروبیاش تو کوچه خیابون بیشتر شده بود اما من یه چیزو مطمئن بودم من فریبا رفیق خودمو خوب می‌شناختم اون واقعاً عاشق سروش بود واقعاً اونو دوست‌داشت مطمئنم اگه سر و کله شاهرخ و وسوسه خارج رفتن نبود فریبا ده سال دیگه هم بدون تضمین پای عشق سروش می‌موند صبح جمعه به یاد همه برف‌بازی های راه مدرسه با فریبا یه آدم‌برفی گوشه حیاط درست کردم عزیز لب پنجره ایستاد و شاکی گفت عاطفه می‌چایی بیا تو دستمو از دستکش بیرون کشیدم و گفتم خوب شده عزیز ؟ عزیز به آدم‌برفی نگاهی انداخت و با مکث گفت اون سطل سیاهه گوشه‌ی انباری رو بزار سرش خندیدم و گفتم آفرین عزیز واقعاً یه کلاه کم داشت با شنیدن صدای گریه روح‌الله از زیرزمین گفتم روح‌الله هم بیدار شد عزیز گفت پس برو کوثر خانومو صدا کن بیاد بالا باهم صبحونه بخوریم اعترافات محمود آقا از اون گروه و کارهایی که انجام داده بود باعث شد چهار سال بره حبس و کوثر خانوم و روح‌الله پسر دو ماهش تنها با منو عزیز زندگی کنه بعد خوردن صبحونه کوثر خانوم طبق روال همیشه روح‌الله به منو عزیز سپرد و رفت ملاقات محمود آقا عزیز مشغول دوخت‌ودوز شد اما گفت این‌قدر این بچه رو تکونش نده هرچی شیر خورد کره شد توی معدش گفتم عزیز تازه انگار داره گردنشو نگه می‌داره روح‌الله صاف تو بغلم گرفتم و گفتم   نگاه کن عزیز عزیز از بالای عینک نگاهی انداخت و گفت باشه حالا بچه مردمو نندازی زمین گونه‌اش رو بوسیدم و گفتم بچه خون‌گرمی عزیز قبول دارین ؟ عزیز با تاخیر بی‌توجه به حرفم گفت دیشب فریبا چیا می‌گفت بهت؟ با اومدن اسم فریبا دوباره حالم گرفته شد اما گفتم هیچی گفت هفته آینده همراه آقا شاهرخ می‌ره خارج و درسشو اون‌جا ادامه می‌ده عزیز گفت از وصلتشون راضیه ؟ گفتم آره خیلی از همسرش تعریف می‌کرد می‌گفت هر چی اراده کنه آقا شاهرخ براش می‌خره عزیز پارچه رو زیر چرخ تنظیم کرد اما قبل دوختنش گفت عاطفه یه وقت با تعریف و تمجیدهاش هوایی نشی لبخند غمگینی زدم و گفتم نه عزیز مگه دیوونه‌ام که هوایی بشم عزیز اون پارچه رو ندوخت به پشتی تکیه داد اه کشید انگار غرق شد در گذشته و گفت سر این تعریف و تمجیدها یه طرفه تهش یه طرف دیگه طول‌ودرازه عزیز دوباره آهی کشید و گفت حسین نجار شیرپاک‌خورده بود کمد و میز و صندلی‌های مردمو با دقت و درست حسابی می‌ساخت یا میخی به تخته نمی‌زد یا اگه می‌زد و کاری قبول می‌کرد درست حسابی انجامش می‌داد ولی یه خصلت بدی که داشت این بود که روی خوش نداشت مدام اخماش گره و قیافش درهم بود آقام اگر کار نجاری داشت خودش نمی‌رفت خلیل برادرمو می‌فرستاد بره سراغ حسین نجار خلاصه اسم و رسمش اون زمانا توی ده حسین نجار نبود همه به‌عنوان حسین بدخلق یادش می‌کردن حالا ما هم اسمو آوازش شنیده بودیم دیگه ولی اشرفی حرفش بعد آشناییش با حسین نجار هر بار که می‌رفت دیدنشو میومد تعریف بود و تعریف از ظاهرش بگیر تا باطنش مثلاً اشرفی می‌گفت حسین نجار خنده‌رو مهربونه می گفت دل صافی داره و اصلا اهل خساست نیست عزیز لبخند تلخی زد و گفت منم مونده بودم کدومو باور کنم آخه یه روز که از باغ برمی‌گشتم خودم دیدم و شنیدم که حسین نجار سر یه چند ریالی با یه مرد دعوا گرفته عزیز نگام کرد و گفت آقات خدابیامرز به چشم همه بیمار بود اما برای من بیمار که نبود هیچ‌ یه پا  طییب محسوب می‌شد حسین نجار برای اشرفی اقات برای من و حالا شوهر فریبا براش از بقیه متمایز و متفاوته این تعریف و تمجیدها به کار تو نمیاد تو فقط باید شنونده‌اش باشی دلت نلرزه پی داشته‌های اونو نداشته های خودت زمانش که برسه روزی هم یکی می‌شه سوژه تعریف و تمجیدهای تو کنار عزیز نشستم و گفتم تا عمر دارم سوژه همه تعریف و تمجیدهای من شمایید یه کدبانوی هنرمند که گفتن خوبی‌ها و هنراش بی‌شک تمومی نداره عزیز از حال‌وهوای گذشتش دور شد و با خنده طعنه‌آمیز گفت بشه که از این عزیز کدبانو یکم کار یاد بگیری خندیدم و گفتم من هر کاری هم بکنم به گرد پای شما نمی‌رسم ╭─┅─🍃🌺🌸🌺🍃─┅─╮ بما بپیوندید 👇 .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
🔴 فریب نخورید!! همین؟! یارو نماینده مجلس ششم بوده و در یک اقدام غیرقانونی و گردن کشی علیه نظام، تحصن کرده و همچنین نامه گستاخانه و ذلیلانه و دشمن شادکن به مقام معظم رهبری را امضا نموده حالا یواشکی یک کلمه به یک نماینده گفته "اشتباه کردم" و تمام؟!! مگر قحط الرجال است که نمایندگان مجبور باشند به یک چنین شخصی با سوابق مشعشع برای تصدی وزارت بسیار مهم تعاون، کار و رفاه اجتماعی دولت جمهوری اسلامی رای اعتماد بدهند؟!!! ✍ "قاسم اکبری" 🔴 👇 @bidariymelat