eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
25.apk
21.57M
👆👆 💠 مبین 📚 همراه با ترجمه و برهان 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 ✅ در یک 👌قیاس غلط ♻️شخصی نزد خواجه نصیر الدین طوسی آمد و نوشته ای از شخص دیگری به وی تقدیم کرد که در آن، به خواجه داده بود و خواجه را کلب بن کلب خوانده بود. خواجه در پاسخ گفت: این که او مرا خوانده است درست نیست؛ زیرا سگ از جمله چهارپایان است، عوعو می کند، پوستش پوشیده از پشم است و های دراز دارد، در حالی که قامت من راست است، تنم بی پشم و ناخن هایم پهن است و و خندانم. 📚 🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم 4⃣ های و را از این کانال به دوستان خود تقدیم کنیم. 👇👇 🆔 @khorshidbineshan
🌹موعظه 🌹 گویند : صاحب دلى ، براى به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد! کسى برنخاست. گفت : حالا هر کس از شما که خود را آماده کرده است ، برخیزد ! باز کسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید 💜💥اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ 💚⭐️وآلِ مُحَمَّدٍ ♥️🌙وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ 🎀 @khorshidbineshan 🎀 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
سلام شبتون مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرسین تا ان شاالله قسمتهای جدید رو بذارم😊
🍃🍒 💚 - اگه راست می گی و شانسی نبوده دوباره بازی کن - واقعاً که پوستت کلفته. اون دفعه کنف شدی بس نبود؟ آرش توپید: -خیلی زبونت دراز شده. حیف که استادت اینجاست وگرنه حالت رو می گرفتم شاهرخ گفت: -من مزاحم شما نمی شم شروین به شاهرخ گفت: -عرضه این چیزا رو نداره. داره خالی می بنده آرش عصبانی گفت: - من خالی می بندم؟ و به طرف شروین حمله ور شد. یکدفعه شاهرخ جلوی شروین ایستاد و آرش مجبور شد بایستد. همه تعجب کردند. شاهرخ گفت: -بهتره بازی کنید. نیازی به زدن و کوبیدن همدیگه نیست - اما اون تقلب می کنه - جلو این همه آدم نمیشه تقلب کرد. خودت هم می دونی بابک هم ساکت نماند: -هرچند قبلاً بازی کردید ولی پیشنهاد خوبیه. سر 500تومن شاهرخ جواب داد: - بدون پول هم میشه خوب بازی کرد بابک نگاهی به شروین کرد و رو به شاهرخ گفت: -اینجا رسم همینه. بازی بدون پول رسمیت نداره - پس شروین بازی نمی کنه آرش با تمسخر گفت: -این دیگه چه شاسکولیه شروین داد زد: - عوضی! مواظب حرف زدنت باش - توهم مواظب این رفیق پاستوریزت باش! فکر کرده اینجا مهدکودکه؟ و بعد ادای شاهرخ را درآورد: بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 -شروین بازی نمی کنه - خیلی پررو شدی آرش. اگه راست می گی بازی کن تا نشونت بدم - من که آماده ام تو جا زدی شاهرخ روبروی شروین که عصبانی دستکش می پوشید ایستاد و گفت: - نه شروین. این کار درست نیست اما شروین گوشش بدهکار نبود. با چهره ای پر ازخشم رفت سر میز. شاهرخ دوباره کنارش ایستاد: - برای چی خودتو درگیر می کنی؟ نیاز نیست بازی کنی - نیاز نیست؟ با اون حرف زدنت خراب می کنی بعد می گی نیاز نیست. باید حالش رو بگیرم شاهرخ دست شروین را گرفت. شروین به تندی دستش را بیرون کشید شاهرخ در چشم هایش خیره شد: –مطمئنی داری حال اونو می گیری؟ با دیدن شاهرخ لحظه ای از تب و تاب خارج شد و بی حرکت ماند اما فقط چند لحظه چون آرش توپ را روی میز به طرف شروین هل داد و گفت: - اجازه بازی صادر نشد؟ اگه مربی مهدتون اجازه نمیدن می تونی بی خیال شی ها شروین با این حرف دوباره به حال قبلی اش برگشت - تو پولت رو آماده کن و رفت آن طرف میز. شاهرخ نگاهی مأیوسانه به شروین کرد، چند قدم به عقب رفت، چرخید و به طرف در خروجی سالن رفت. آرش گفت: - هه! مربی مهد رفتن شروین سر بلند کرد و شاهرخ را دید که در دود و تاریکی سالن گم شد. در فکر فرو رفت. آرش رشته افکارش را پاره کرد: - اگر بخوای می تونی پولت رو بذاری بری دنبالش ها! نگاهی غضب آلود به آرش انداخت و خم شد روی میز تا توپ را بزند... شاهرخ توی ماشین منتظر شروین نشسته بود و چشمش را به در سالن دوخته بود. بالاخره شروین آمد. از همان دور معلوم بود که عصبانی است. وقتی به ماشین رسید بدون اینکه حرفی بزند بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 سوار شد کمربند را بست و ماشین را روشن کرد. حرکات تندش نشان دهنده شدت عصبانیتش بود. شاهرخ ناخودآگاه خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد. کمی که رفتند شروین نگاهی به شاهرخ کرد و لبخند را روی لبش دید با تندی پرسید: -خیلی خنده داره نه؟ شاهرخ که به زور خنده اش را قورت داده بود نتوانست طاقت بیاورد. - آره ... خنده داره بخند، من به خاطر تو شرط بستم حالا بهم می خندی شاهرخ سعی کرد به خودش مسلط باشد: -بهت گفتم بازی نکن، نگفتم؟ شروین نگاهش کرد بعد یکدفعه فرمان را چرخاند و ماشین را کنار خیابان برد و خاموش کرد. چرخید رو به شاهرخ و گفت: -زحمت کشیدی. منو انداختی تو هچل با اون حرف زدنت بعد راه حل هم میدی؟ واقعاً چقدر دلسوز! - تو به خاطر غرور خودت توی هچل افتادی نه به خاطر من - غرور؟ من از تو دفاع کردم. جای تشکرته؟ -یادم نمیاد ازت خواسته باشم در برابر تیکه های آرش از من حمایت کنی! اگر خودش و حرف هاش رو نادیده می گرفتی بیشتر ادب می شد تا اینکه نشون بدی تونسته ذهنت رو کنترل کنه. اون عصبانیت تو رو می خواست و موفق شد. به درست و غلط بودن کارت توجه نکردی چون خالی کردن خشمت برات مهم تر بود - خودت پیشنهاد بازی رو دادی، ندادی؟ -پیشنهاد بازی دادم نه شرط بندی - همین دیگه. بدون شرط بندی که بدتر بود. اگه شرط بندی رو قبول نمی کردم که باید شکست رو قبول می کردم - قبول کردن باخت بهتر از زیر پا گذاشتن باورت بود. تو برای اینکه اون قبولت کنه خودت رو زیر پا گذاشتی. چرا اون خودش و اشتباهاتش رو به تو تحمیل کنه؟ به خاطر ترس از تمسخرش پیشنهاد اشتباهش رو پذیرفتی. شکست واقعی این ترسه - نخیر، من شرط رو قبول کردم تا بتونم از تو دفاع کنم - وقتی من خودم چنین دفاعی رو نمی خواستم تو کاسه داغ تر از آش شدی؟ اگر به تصمیم من احترام میذاشتی محترمانه تر بود تا اینکه هر جور دلت می خواد رفتار کنی به اسم دفاع از من. از کاری که اشتباهه نمیشه استفاده خوب کرد. بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍁چگونه برای نوجوانان ایجاد کنیم؟ دلایل زیادی برای انگیزه نداشتن نوجوانان وجود دارد، البته نوجوانان برای انجام کارهایی که والدین شان از آنان می خواهند ، انگیزه ندارند اما برای کارهایی که خودشان دوست دارند (مثل گفت وگوی تلفنی با دوستانشان ، مهمانی دوستانه ، بازی با دوستان) با انگیزه عمل می کنند. در اینجا به بعضی از دلایل بی رغبتی نوجوانان به پیروی از دستورات والدین اشاره می کنیم : ✨✨✨ ۱) پدر و مادرها وقتی کاری را از نوجوان خود می خواهند عجول و عصبی رفتار می کنند، در نتیجه فرزند خود را دعوت به مقاومت می کنند. ۲) نوجوانان احساس می کنند عشق والدینشان به آنان عشقی مشروط است (اگر مطابق خواسته های آنان عمل کنم مرا دوست دارند). این حس آسیب زننده است و نوجوان را دچار سرخوردگی و مقاومت بیشتر می کند. ۳) پدر و مادر اجازه نمی دهند فرزندشان چیزهایی را که به خودش مربوط می شود و برایش اهمیت دارد کشف کند. ۴) والدین به فرزندان خود اجازه نمی دهند از شکست خود درس بگیرند. یکی از راههای آموزش مسؤولیت پذیری به نوجوانان ، بی مسؤولیتی آگاهانه است. به آنان اجازه دهید کاری را شروع کنند ، در آن شکست بخورند ، سپس با آنان همدردی نشان دهید ، به آنان کمک کنید بفهمند چه اتفاقی افتاده ، اشکال کار در کجاست ، چه درسی از آن گرفته اند و در آینده چه باید بکنند که در چنین موقعیتی موفق شوند. ۵) والدین در اکثر موارد به جای آنکه از فرزند خود بخواهند با منطق و استدلال صحیح ، راه حل مسأله را پیدا کند ، به فرزند خود «می گویند» چه باید بکند. نوجوانان بیشتر دوست دارند برنامه ای را که در طراحی آن کمک کرده اند دنبال کنند. ۶) والدین انتظار دارند فرزند نوجوانشان فراموش نکند کارها و وظایف شخصی خود را در منزل انجام دهد، گویی این کار نشان دهنده مسؤولیت پذیری اوست. نوجوانان حتی وقتی خودشان در طراحی برنامه ای همکاری کرده اند بازهم فراموش می کنند برنامه را به طور منظم و مستمر دنبال کنند ، چون این کارها در فهرست اولویتهای آنان مقام اول را ندارند. این به معنی بی مسؤولیتی آنان نیست. بلکه به این معناست که آنان نوجوان هستند. یک یادآوری دوستانه مشکل بزرگی ایجاد نمی کند. از حس شوخ طبعی خود برای این کار استفاده کنید و سعی کنید زیاد بحث نکنید. مثلاً یادداشتی بنویسید. اگر مجبور شدید حرف بزنید می توانید فقط از او بپرسید : «چه قراری باهم داشتیم؟» ۷) لازم است والدین در عین قاطعیت، مهربان باشند. در فضایی به دور از عصبانیت و ایجاد تنش ، همه بهتر و راحت ترکار می کنند. ۸) والدین معمولاً «مهارتهای حل مسأله» را به فرزندان خود آموزش نمی دهند. این مهارتها را می توان درحین ملاقاتهای خانوادگی و صحبتهای فردی با نوجوان به وی انتقال داد. ۹) مهارتهای «مدیریت زمان» را با انجام کارها و فعالیتهای روزانه به کودکان و نوجوانان یاد دهید. کلید موفقیت شما در «مشارکت» نهفته است. ۱۰) وظایفی بیش از حد توان به فرزند خود واگذار نکنید. حواستان به تعداد وظایف محوله و سنگینی آنها برای نوجوانتان باشد. ۱۱) اکثر والدین نمی دانند چگونه به فرزند نوجوان خود بگویند : «دوستت دارم. اما با این خواسته ات موافق نیستم.» ۱۲) والدین بیشتر به دنبال نتایج کوتاه مدت و سریع هستند تا نتایج درازمدت و ماندنی. مثلاً ، نوجوان را وادار می کنند در همان لحظه تکالیف خود را حتی با بی دقتی و عجولانه انجام دهد. به جای اینکه به او فرصت دهند پس از استراحتی کوتاه ، با دقت و علاقه بیشتر به انجام کارها یا تکالیف مدرسه خود بپردازد. @khorshidbineshan
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ دانشگاه مشهور همپشایر آمریکا کلیپ لذت بخشی را پیرامون معجزه ی قرآن کریم در موضوع "جنین شناسی" منتشر کرده است. 👌گوینده ی کلیپ تصریح میکند که حتی متعصبین هم به این معجزه الهی اعتراف کرده اند !/دروِغ‌ها و خرافات ملحدین @khorshidbineshan
🍃🍒 💚 هدف وسیله رو توجیه نمی کنه. نمیشه پولی رو بدزدی و بعد صدقه بدی شروین شروین در حالیکه دست هایش را تکان می داد گفت: -خیلی خب، قبول، حرفهات درست. حالا نمیشد همونجا بمونی تا حواسم جمع بشه بعد این حرفها رو بزنی؟ عین بچه ها قهر کردی - ایستادن من یعنی تأیید کار غلط تو. رفتم تا مگر تو هم به بهانه من بیای اما تو اینقدر غرق در خشم خودت بودی که به هیچ چیز توجه نکردی. قبل از اینکه بخوای آرش رو کنترل کنی بهتره یاد بگیری چطوری خودت رو کنترل کنی شروین لحظه ای در چشمان شاهرخ خیره ماند، حرفهایش منطقی بود اما قبولش برای جوان مغروری مانند شروین سخت بود. سرش را برگرداند و گفت: - آره، اگر منم برده بودم اینجور قشنگ نصیحت می کردم شاهرخ رویش را از شروین به سمت خیابان چرخاند و گفت: -من بردم چون بابک می خواست. من تو بازی شاگرد اون هم نیستم. کارهایی که اون انجام میده چیزیه که من اگر سال ها هم تمرین کنم نمی تونم انجام بدم. میدونی یعنی چی به پیتوک جوری کات بدی که به دو تا توپ ضربه بزنه و هر دو رو بندازه تو پاکت؟ اون عمداً باخت شروین با ناباوری به شاهرخ چشم دوخت و شاهرخ ادامه داد: -فکر می کنی هر دفعه برای چی آرش با تو دعوا و مرافعه می کنه؟ توجه نکردی که همیشه سروکلش پیدا می شه و شروع می کنه به تیکه انداختن تا تو رو عصبانی کنه؟ دفعه اول که بازیش رو دیدم شک کردم اما حالا مطمئنم خیلی بهتر از تو بازی می کنه. اگر یه ذره به نحوه چوب گرفتن، چرخش هاش،سرعت بازی، استراتژیشو َبنکینگ های دو تائیش توجه می کردی می فهمیدی چی میگم. تو هنوز گاهی دستت می لرزه و پیتوک میدی اما اون خیلی راحت یه توپ فریز شده رو گل می کنه! اونوقت فکر می کنی بازیت از اون بهتره؟ با دقت بیشتری آدم های اطرافت رو نگاه کن این را گفت و در حالیکه به چشمهای بهت زده شروین خیره می شد گفت: -آروم باش تا بتونی بهتر ببینی و بهتر تصمیم بگیری. آدم عصبانی نمی تونه عاقل باشه و هرکسی می تونه کنترلش رو دست بگیره بعد لبخندی زد و مشغول حرف زدن با گوشی اش شد که داشت زنگ می خورد. شروین هم بعد از کمی مکث در حالیکه ذهنش در گیر حرفهای شاهرخ شده بود ماشین را روشن کرد و راه افتاد. بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) و @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 شاهرخ سنگ ریزه جلوی پایش را شوت کرد و گفت: -بچه که بودم همیشه دروازه بان بودم. هنوز جای زخم هائی که روی زمین می افتادم مونده بعد کف دستش را نشان داد ادامه داد: -اینم یکیش، هفته ای یه شلوار ورزشی پاره می کردم. به اندازه کلاس های ورزش شلوار ورزشی خریدم و خندید. - هنوزم شیطنت توی چشمهات هست. البته شیطنتی که حبسش کردی. آدم شیطون بخواد موقر باشه خیلی سخته، نیست؟ -نه به اندازه شیطنتی که پشت بی حالی و کسلی پنهان بشه شروین منظورش را فهمید. دستش را توی جیبش کرد و سرش را تا یقه آورکتش پائین کشید و زیر لب گفت: -شیطنت من حبس نشده، خفه شده - تا حالا فکر کردی چرا اینجوریه؟ چرا ما آدم ها از بعضی چیزا که بدمون میاد هی تکرارش می کنیم؟ -شاید چون راهی برای عوض کردنش نداریم. یه بن بست - قبول ندارم! وقتی تقلا میکنی پس هنوز بن بست نیست - من که دیگه تقلا هم نمی کنم - همین ناراحتی یعنی تقلا، فقط شکلش فرق داره شروین نفس عمیقی کشید: -نمی دونم، شاید! چند دقیقه ای به سکوت گذشت - هفته دیگه میان ترمه، امتحان میدی یا انصراف؟ -فعلاً دانشگاه بهتر از خونه است - پس می خونی؟ شروین با قیافه ای حق به جانب گفت: -مگه با اون همه مسئله ای که من حل کردم نیازی به درس خوندن هم هست؟ شاهرخ روی نیمکت پارک نشست، آرنج هایش را روی پشتی نیمکت گذاشت و پاهایش را روی هم انداخت: - اون که جریمه گرفتن یقه من بود بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
🍃🍒 💚 - می خوای بدونی راجع بهت چی فکر می کنم؟ - بدم نمیاد شروین کنارش نشست و ادامه داد: -اینکه تو همه مدت منو زیر نظر داشتی. اون موقع هم از عمد اومدی جلوی من. یا اون روز که حالت بد شد؟ خودت رو زدی به مریضی که من پارتی نرم شاهرخ ابروئی بالا برد و گفت: - واقعاً؟ و احتمالاً در حین بیهوشی دکتر رو خریدم که قضیه رو لو نده؟ شروین کمی فکر کرد و گفت: - آ... خب آره... اینش جور در نمیاد بعد انگار چیز تازه ای به ذهنش رسیده باشد داد زد: -آها! قبلش که داشتی با تلفن حرف می زدی با دکتر هماهنگ کردی شاهرخ حرفی نزد و فقط یکی از ابروهایش را بالا برد و به شروین خیره شد. شروین که فهمید سوتی داده گفت: -آره، حرف احمقانه ای بود، خودم بردمت بیمارستان و بعد ادای خنده را درآورد. - هه هه! شاهرخ بلند شد و چند ضربه به کله شروین زد و گفت: -پوک پوک و همین طور که راه می افتاد گفت: -بهتره به جای این شرلوک هلمز بازی ها بری بشینی درست رو بخونی. من به کسی نمره الکی نمی دم شروین کنارش راه افتاد. - قبول کن اومدن تو و رفیق شدن ما یه کم عجیبه - مگه هرچی عجیبه تقلبیه؟ شروین دستهایش را بالا برد: -اوکی، تسلیم بعد مکثی کرد و پرسید: -از کدوم فصل ها بیشتر سئوال دادی؟ بہ قلــم🖊: ز.جامعے(میم.مشــڪات) @khorshidbineshan 🍃🍒
👆👆👆👆👆 نام رمان 🍃 🍃 میباشد به معناے راهنما برگرفته از آیه 7 سوره رعد "و لڪل قوم . هاد"😌👌 از همه دعوت میڪنم ڪه این رمان جذاب را از دست ندهند. موفق وپیروز باشید 😍✋🏻 😉 @khorshidbineshan 🍃🍒