eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل ششم📖 از چادر تا بیمارستان فاصلہ زیادے نبود ڪہ بہ سرعت پُرش ڪردیم... وارد ڪانڪس ڪه شدیم آقایان در حال آماده ڪردن وسایل و اتاق عمل و مرتب ڪردن تختها بودند... نگاهے بہ تنها ساعت روے دیوار ڪردم... شب هنوز بہ نیمہ نرسیده بود... فورے سلام ڪردیم... جوابمان را دادند... دڪتر بہ سمتمان آمد: _بهتر بود امشب استراحت مےڪردید خودمون ڪارا رو انجام مےدادیم... _ممنون آقاے دڪتر ما در خدمتیم چڪار مےتونیم بڪنیم؟... _زحمتے ڪه شما مےڪشید از جعبہ هاے دارویے ڪه با خودمون آوردیم همہ چیز رو مجزا و مرتب توے ڪمدا بچینید و اسم دارو رو رو طبقہ ادیڪت بزنید... _چشم... با بچہ‌ها بہ طرف ڪارتن هاے دارو رفتیم و مشغول شدیم... من از روے اسم هر ڪارتن و اندازه اش طبقہ‌اے را ادیڪت میزدم و بچہ ها همان دارو را در همان طبقہ مےچیدند... ڪمے ڪه گذشت نرگس ڪنارم ایستاد و بہ صورتم زل زد: _خستہ نشے؟!... همانطور ڪه مشغول نوشتن بودم جوابش را دادم: _توام اگه یڪم رو خطت ڪار مےڪردے انقد خرچنگ غورباغہ نبودي الان خستہ نمےشدے!... مشتے بہ شانہ ام زد و دڪتر را صدا زد: _آقاے دڪتر بستہ هاے خون ڪجا باشن؟ _با تفڪیڪ گروه خونے بچینید تو این یخچال نزدیڪ من... _بلہ... دوباره نگاه پرحرصے بہ صورتم انداخت و دور شد... ❄️❄️❄️❄️💕💕💕❄️❄️❄️❄️ ساعت تقریبا ۴ صبح بود ڪه صداے ماشین از محوطہ بہ بیمارستان رسید و متوجہ حضور ڪسانے شدیم... آقایان بهیار فورے چند برانڪارد دست گرفتند تا از در خارج شوند اما... در بیمارستان باز شد و چند مرد با لباسهاے نظامے وارد شدند... یڪے از آنها جلوتر مےآمد... از نظر گذراندمش؛ قد تقریبا بلند و موهاے آشفتہ و خاڪے و صورتے ڪہ چیزے در آن بہ چشم نمےآمد جز خستگے و بےخوابے... و البتہ تعجب فراوان!!!... جلو آمد و با همان تعجب بہ دڪتر و سایرین سلام ڪرد... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل ششم📖 _ببخشید رئیس این بیمارستان شمایید؟ دڪتر خنده ڪوتاهے ڪرد و نگاهے بہ اطراف انداخت: _اگر اینجا بیمارستان محسوب بشہ بلہ بنده‌ام رئیس محسوب مےشم... _میتونم خواهش ڪنم تشریف بیارید چند دقیقہ بیرون در خدمتتون باشم؟ _خواهش مےڪنم بزرگوارید... بفرمایید با هم بہ طرف در حرڪت ڪردند... بیرون رفتند تا مثلا ما چیزے از حرفهایشان نشنویم؟... معنے آن علامت تعجب بزرگ در نگاهش چہ بود؟... چند نفر از بهیار ها دوباره براے آوردن مجروح برانڪارد ها را بلند ڪردند ولے همان جوان بہ آنها گفت هنوز مجروحے نیامده ولے چند آمبولانس در راه هستند ڪه بہ زودے مےرسند... پس اینها ڪه بودند ڪه زودتر از مجروح‌ها رسیده بودند؟ همہ چیز سوال برانگیز و عجیب بود... چهره‌هاے همہ پرسشگر اما خاموش بود... طاقت نیاوردم... ڪارتونهاے خالي را برداشتم و بلند طورے ڪه همہ بشنوند رو بہ نرگس گفتم: _اینا اینجا دست و پا گیرن الان مریض میاد جاے الڪے گرفتن... مےبرمشون بیرون... یڪے از بهیارها جلو آمد: _خانم دڪتر بدید من مےبرم... فورے گفتم: _نہ خودم مےبرم... و سریع بیرون آمدم... ڪارتن ها را گوشہ‌اے دورتر رها ڪردم و گوشهایم را براے شنیدن صدا تیز... آن جوان و همراهانش با دڪتر و چند نظامے ڪه با ما آمده بودند در یڪے از چادرهاے ڪنارے ڪه جزئے از بیمارستان بود جمع شده بودند و صداهاے ناواضحے از آنها شنیده مےشد... اصلا نمےتوانستم درڪ ڪنم این جلسہ‌ے سرے و فورے آنهم در آستانہ رسیدن مجروح این وقت شب آنهم بہ این شڪل تعجب برانگیز چہ دلیلے مےتواند داشتہ باشد... تا اینڪه جلوتر رفتم و شنیدم... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 🎈@khorshidbineshan
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل ششم📖 یڪے از ارتشےها ڪه همراه ما بود احتمالا رو بہ آن جوان مےگفت: _آقا انقدر حرص خوردن نداره والله... به شرط اومدن خود حاجے هم در جریانہ... دڪتر هم بہ حرف آمد: _تعجب مےڪنم مگہ شما درجریان نیستید اصلا دلیل این همہ حساسیت رو نمےفهمم... _آقاے دڪتر دلیل حساسیتش چیہ؟ فڪر مےڪنید خط درگیرے از اینجایے ڪه شما مستقرید چقدر فاصلہ داره؟ تو این شرایط ڪه با سقوط شاید فقط چند ساعت فاصلہ داشتہ باشیم حضور این خانما اینجا چہ دلیلے داره... والله رضا جان من از شما انتظار ندارم... واجبه ڪه حتما دڪتر و پرستار زن اینجا داشتہ باشیم؟ یعنے من باید نگران اینم باشم ڪه نڪنہ اگہ اینجا سقوط این خانما اینجان... لاالہ‌الاالله... بخدا دیگہ نمےدونم چے بگم... دڪتر با صداے آهستہ گفت: _یعنے انقدر سقوط محتملہ؟ اگہ اینجورے بود این ڪانڪس و تجهیزات رو چرا اینجا دایر ڪردید ڪه غنیمت بدید؟ _اولا برادر من بیمارستان داشتن الان دیگہ نزدیڪ خط واجبہ نصف شهداے ما تو این راهاے طولانے دارن شهید مےشن... ولے حضور دڪتر و پرستار زن ڪه الزامے نیست مگه مردامون مردن ڪه خانوما همچین شرایطے داشته باشن؟ ثانیا اینجا امن بود... منتها امشب غافلگیر شدیم آمار تلفاتمون بالاست ممڪنه براے چند روز مجبور بہ عقب نشینے بشیم... بعدا پسش مےگیریم بیمارستان رو ڪه نمیتونن بڪنن ببرن... ولے این خانوما اینجان بہ‌ قرآن تمام بدنم الان داره مےلرزه... _شما درست مےگے ولے بخدا خودشون خواستن اونقدر اصرار ڪردن ڪه حاجے رو راضے ڪردن... پزشڪ متخصص هم توشون هست خوب لازمہ... چند ثانیہ مڪث ڪرد: _باشہ...حالا فعلن بفرستیدشون عقب إن‌شاءالله هر جورے هست این اطرافو امن مےڪنیم... هر وقت تونستیم این جاده رو ڪامل آزاد ڪنیم دوباره بیان... ولے الان اینجا نباشن نمےخوام وقتے داریم مےجنگیم فڪرمون درگیر باشہ... بخدا هنوز بابت اون اتوبوس شبا خواب ندارم... صدایش رنگ بغض گرفت و تعجبم را چند برابر ڪرد... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 @khorshidbineshan 🎈
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل ششم📖 اما زود نفس عمیقے ڪشید و گریہ‌اش را جمع ڪرد... دڪتر ناراحت گفت: _ببخشید ما شما رو درڪ نمےڪنیم... درست مےگید... چیزے نگفت... آن نظامے ڪه همراه ما بود دنبال حرف دڪتر را گرفت: _قربونت برم حسین جان اینڪه انقدر ناراحتے نداره... گفتم ڪه حاج آقا مشروط فرستادشون ڪه هر وقت بپیم برن... بزار صبح شہ مےفرستمشون عقب... بہ حرف آمد: _صبح؟... دیره بابا جان الان بفرستیدشون ما همین الان درگیرے داریم من قبل مجروحا اومدم یہ سر بزنم اینجا رو ببینم... سپس زیر لب زمزمہ ڪرد: _بخدا بہ دلم افتاده بود یہ مشڪلے اینجا هست... خوب شد اومدم... دوباره بلند گفت: _همین الان بفرستیدشون... _تو چند ساعتہ نخوابیدے حاجے حالت خوبہ؟ الان ڪجا بفرستم با ڪے بفرستم؟ دو ساعت دیگہ آفتاب مےزنہ مےفرستمشون دیگہ خیالت راحت... صداے قدمهایش نزدیڪ شد و گفت: _پس یادت نره...من فردا دوباره سر مےزنم ببینم رفتن یا نہ... دڪتر شما همین الان بهشون بگید ڪه معطل نڪنن تا هوا روشن شد فورے عازم شن... خواستم بہ پشت ڪانڪس پناه ببرم تا مرا نبیند ڪه صداے همان "رضا" بلند شد: _پنج دقیقہ دیگہ اذانہ ڪجا مےرے حالا نمازو با ما بخون بعد برو... متوقف شد و پرسید: _مگہ ساعت چنده؟ بعد انگار ساعت را دیده باشد خودش جواب خودش را داد: _راست مےگے... شما ڪجا وضو مےگیرید؟... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈 @khorshidbineshan 🎈
📿بِسمـِ‌اللهِ‌الرَّحمنِ‌الرَّحیمِ📿 🕊 فصل ششم📖 _پشت ڪانڪس تانڪر هست بیا با هم مےریم... فورے عرض ڪانڪس را طے ڪردم و پشتش پنهان شدم... چادر را ڪه دور زدند برگشتم داخل بیمارستان... نرگس با دیدنم فورے سمتم آمد و آهستہ گفت: _ڪجا بودے این همہ وقت؟ دستپاچہ فڪرے ڪردم و گفتم: _رفتم توے چادر جورابمو عوض ڪردم خیس شده بود سرما مےزد اعصابمو خورد ڪرده بود... اما دسپاچگےام نگذاشت باور ڪند... خیره طر چشمهایم نگاه ڪرد تا راستش را بگویم!... آهستہ از ڪنارش گذشتم و گفتم: _بهت مےگم... دیگر چیزے نپرسید... عصبانے و ناراحت از چیزے ڪه شنیده بودم گوشہ‌اے نشستم و دنبال راهے براے نرفتن تمام ذهنم را گشتم... ڪمے بعد صداي اذان بلند شد و همگے مهیاے نماز مےشدند... اما من ڪماڪان فڪر مےڪردم هیچ دلیل منطقے براے مخالفت وجود نداشت ضمن اینڪه ما قبلا قول داده بودیم... اما ما هنوز هیچ ڪارے نڪرده بودیم... بہ همین زودے موج مجروحین بہ اینجا مےرسید آنوقت ما باید اینجا را ترڪ مےڪردیم... و این بہ هیچ وجہ براے من قابل قبول نبود... ✍شین.الفـــ ادامه دارد... 💕 👇 🎈@khorshidbineshan 🎈
🔴عملیات فریب وقتی #روزنامه_سازندگی از یک سو کاهش #قیمت_ارز را تیتر می‌کند و از سوی دیگر از #بازگشت_به_دیپلماسی سخن می‌گوید، یعنی قرارست باز هم شاهد همان بازیِ همیشگی با قیمت ارز و به گروگان گرفتن معیشت مردم برای فراهم آوردن زمینه‌ی #مذاکرات_جدید و یا دستاورد سازی برای دولت و مقصر تراشی (در صورتِ افزایش دوباره‌ی قیمت ارز) باشیم؛ هرچند بنظر می‌رسد این کاهش قیمت‌ها بیشتر تابع معادلات جهانی می‌باشد و #کدخداپرستان در حال نذر کردنِ روغن ریخته هستند اما اگر واقعاً این تغییر قیمت‌ها #مصنوعی باشد، به اندازه‌ی همان طرح توزیع نامحدود دلار ۴۲۰۰ تومانی می‌تواند برای اقتصاد کشور مهلک باشد!! #عملیات_فریب 🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇 http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
🔴وقتی میگیم این گرونی ها ربطی به تحریم نداره و بخاطر مدیریت ضعیفه..... جالبه یاداوری کنم مانیتوری که پارسال با دلار ۴۰۰۰ تومنی ۶۵۰هزار تومن بود و با دلار ۱۴۰۰۰ تومنی یک میلیون و ششصد شد و بعد با دلار ۱۳۵۰۰ تومنی یهو شد سه میلیون و ششصد! حالا با دلار ۱۱ هزارتومنی شده ۵میلیون و صد و نود! خداکنه بالاخره زودتر بتونم بخرمش تا دلار ارزونتر نشده 🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇 http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
چند هفته قبل ایران یک پیشنهاد برای فرانسه داشت، عراقچی بلند شد رفت اونجا پیشنهادمونو بهشون بده، خب طبیعیه، هرکی پیشنهاد داره، خودش باید بلند بشه بره پیش طرف مقابل با احترام پیشنهادشو تقدیم کنه کاری ندارم چجوری از عراقچی استقبال کردن و گفتن برو بده به سفارت خودمون میگیریم و این حرفا. کاری به این چیزا ندارم الان که اونا پیشنهاد داشتن چرا دوباره ما بلند شدیم رفتیم اونجا؟ چرا بعضیا از ذلت، لذت میبرن؟ در بحبوحه این خبرها که بوی مسائل خطرناکی از توش درمیاد، تو همایش در زیرساختهای روستاییان، رئیس جمهور از یک سری خانومای بیحجاب رونمایی کردن. خیلیا هم سرگرم این مسأله شدن و کلا خبراصلیو ول کردن. کلا عادت داریم به حاشیه بچسبیم و بازی بخوریم و مشغول باشیم دفتر رییس جمهورم اطلاعیه داد ببخشید ، اشتباه شد، هیچی. همین. مشکل خیلیا حل شد. آش رو با جاش دارن میبرن، مشکل بعضیا شده لحاف ملّا @hosein_darabi
یه روز مش حسن و مش حسین داشتن با تراکتورِ مش حسین میرفتن سر زمین کشاورزیشون کار کنن. تو راه میبینن یه گوشه‌ای فضولات گاو ریخته شده. مش حسین به مش حسن میگه اگه راست میگی برو اونو بخور. مش حسن میگه اگه بخورم چی بهم میدی؟ مش حسین میگه تراکتورمو میدم مش حسن میره همه‌ی اون فضولات رو میخوره و تراکتورو صاحب میشه از زمین که برمی‌گشتن مش حسن باخودش داشته فکر میکرده که اگه رفتیم تو روستا، بهم گفتن تراکتورو از کجا آوردی؟ چجوری صاحب شدی، چی بگم؟ بگم چی خوردم که خیلی زشته که. این خفت و خواری دیگه رو پیشونی من میمونه. آخه تراکتور به چه قیمتی؟ یکم جلوتر که میرن، دوباره مقداری پهن گاو میبینن. مش حسن به مش حسین میگه، اگه اونو بخوری، تراکتورتو برمیگردونم. مش حسین هم که در غم فراق تراکتورش به سر میبرده، میره و همشو میخوره و تراکتورشو دوباره صاحب میشه بعدش مش حسن به مش حسین میگه، آقا ما که داشتیم میرفتیم این تراکتور مال تو بود. الانم که داریم برمیگردیم هم مال توعه، پس این چیزارو برای چی خوردیم؟ اگه فکر کردید این داستان حکایت این روزهای سیاست خارجه کشور ما در مذاکرات هست، سخت در اشتباهید چون ما تو برجام هم خوردیم، هم تراکتورمونو گرفتن هم رآکتورمونو. نمیدونم چه اصراری داریم به خوردن اون محتویات و دادن راکتورها و چیزای دیگه. آخرشم هیچی که هیچی 👇 @khorshidbineshan
بچه های مظلوم و تو سری خور در جامعه بچه هايی هستند كه هرگز اجازه دفاع از خود در خانه را نداشتند. اگر نميخواهيد فرزندتان در مدرسه و جامعه كتك بخورد مورد ظلم قرار بگيرد و ساكت گوشه ای گريه كند كار را از منزل شروع كنيد. هر گاه از كار اشتباه فرزندتان عصبانی يا ناراحت شديد، قبل از هر اقدام و حرفی به او اجازه دهيد از خود دفاع كند. اين اقدام شما هم به شما فرصتی ميدهد از روي عصبانيت اقدامی اشتباه نكنيد هم فرزندتان می آموزد ميتواند از خود دفاع كند و در محيط بيرون مظلوم نباشد. با عصبانيت فرياد نزنيد چرا اين كار رو كردی! دليل كارش رو بپرسيد و تا پايان حرفش گوش كنيد، به او بياموزيد با تمام اشتباهاتش هنوز ارزشمند است. 👇 Join @khorshidbineshan
🔴از هفت سالگي تا هجده سالگي دو كار در كنار تحصيل، كودكان و نوجوانان را ميسازد. 🔸داشتن دوستي خوب تا روزي چند ساعت با هم حرف بزنند و از طريق حرف زدن اسيبهاي كودكي را جبران كنند و خود را بشناسند.  🔸عضو ورزش گروهي باشند (بسكتبال واليبال فوتبال) و هفته يي چند ساعت در زمين ورزش بدوند. ⚠دوست خوب دوستي است كه طاعت خدا برایش مهم باشد، درس بخوانند و دردسر درست نكنند. @nooredideh_nojavan