eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ 💠 هیاهوی مردم در گوشم می‌کوبید، در تنگنایی از به خودم می‌پیچیدم و تنها نگاه نگران سعد را می‌دیدم و دیگر نمی‌شنیدم چه می‌گوید. بازوی دیگرم را گرفته و می‌خواست در میان جمعیتی که به هر سو می‌دویدند جنازه‌ام را از زمین بلند کند و دیگر نفسی برای ناله نمانده بود که روی دستش از حال رفتم. از شدت ضعف و ترس و خونریزی با حالت تهوع به هوش آمدم و هنوز چشمانم را باز نکرده، زخم شانه‌ام از درد نعره کشید. کنار دیواری سیاه و سنگی روی فرشی قرمز و قدیمی افتاده بودم، زخم شانه‌ام پانسمان شده و به دستم سِرُم وصل بود. 💠 بدنم سُست و سنگین به زمین چسبیده و نگاه بی‌حالم تنها سقف بلند بالای سرم را می‌دید که گرمای انگشتانش را روی گونه‌ام حس کردم و لحن گرم‌ترش را شنیدم :«نازنین!» درد از روی شانه تا گردنم می‌کشید، به‌سختی سرم را چرخاندم و دیدم کنارم روی زمین کز کرده است. به فاصله چند متر دورمان پرده‌ای کشیده شده و در این خلوت فقط من و او بودیم. 💠 صدای مردانی را از پشت پرده می‌شنیدم و نمی‌فهمیدم کجا هستم که با نگاهم مات چشمان سعد شدم و پس از سیلی سنگینش باور نمی‌کردم حالا به حالم گریه کند. ردّ روی پیراهن سفیدش مانده و سفیدی چشمانش هم از گریه به سرخی می‌زد. می‌دید رنگم چطور پریده و با یک دست دلش آرام نمی‌شد که با هر دو دستش صورتم را می‌کرد و زیر لب می‌گفت :«منو ببخش نازنین! من نباید تو رو با خودم می‌کشوندم اینجا!» 💠 او با همان لهجه عربی به نرمی صحبت می‌کرد و قیل و قال مردانی که پشت پرده به فریاد می‌زدند، سرم را پُر کرده بود که با نفس‌هایی بریده پرسیدم :«اینجا کجاس؟» با آستینش اشکش را پاک کرد و انگار خجالت می‌کشید پاسخم را بدهد که نگاهش مقابل چشمانم زانو زد و زیر لب زمزمه کرد :«مجبور شدم بیارمت اینجا.» 💠 صدای امام جماعت را شنیدم و فهمیدم آخر کار خودش را کرده و مرا به عُمری آورده است و باورم نمی‌شد حتی به جراحتم رحمی نکرده باشد که قلب نگاهم شکست و او عاشقانه التماسم کرد :«نازنین باور کن نمی‌تونستم ببرمت بیمارستان، ممکن بود شناسایی بشی و دستگیرت کنن!» سپس با یک دست پرده اشک را از نگاهش کنار زد تا صورتم را بهتر ببیند و با مهربانی دلداری‌ام داد :«اینجام دست کمی از بیمارستان نداره! برا اینکه مجروحین رو نبرن بیمارستان، این قسمت مسجد رو بیمارستان کردن، دکتر و همه امکاناتی هم اوردن!» 💠 و نمی‌فهمید با هر کلمه حالم را بدتر می‌کند که لبخندی نمکین نشانم داد و مثل روزهای خوشی‌مان شیطنت کرد بلکه دلم را به دست آورد :«تو که می‌دونی من تو عمرم یه رکعت نخوندم! ولی این مسجد فرق می‌کنه، این مسجد نقطه شروع مبارزه مردم بوده و الان نماد مخالفت با شده!» و او با دروغ مرا به این کشانده بود که به جای خنده، چشمانم را از درد در هم کشیدم و مظلومانه ناله زدم :«تو که می‌دونستی اینجا چه خبره، چرا اومدی؟» با همه عاشقی از پرسش بی‌پاسخم کلافه شد که گرمای دستانش را از صورتم پس گرفت و با حالتی حق به جانب بهانه آورد :«هسته اولیه انقلاب تو تشکیل شده، باید خودمون رو می‌رسوندیم اینجا!» 💠 و من از اخبار بی‌خبر نبودم و می‌دیدم درعا با آمادگی کامل به سمت جنگ می‌رود که با همه خونریزی و حال خرابم، با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، بازخواستش کردم :«این چند ماه همه شهرهای تظاهرات بود! چرا بین اینهمه شهر، منو کشوندی وسط میدون جنگ درعا؟» حالت تهوع طوری به سینه‌ام چنگ انداخت که حرفم نیمه ماند و او رنگ مرگ را در صورتم می‌دید که از جا پرید و اگر او نبود از تنهایی جان می‌دادم که به التماس افتادم :«کجا میری سعد؟» 💠 کاسه صبرم از تحمل اینهمه در نصفه روز تَرک خورده و بی‌اختیار اشک از چشمانم چکید و همین گریه بیشتر آتشش می‌زد که به سمت پرده رفت و یک جمله گفت :«میرم یه چیزی برات بگیرم بخوری!» و دیگر منتظر پاسخم نماند و اگر اشتباه نکنم از شرّ تماشای اینهمه شکستگی‌ام فرار کرد. تازه عروسی که گلوله خورده و هزاران کیلومتر دورتر از وطنش در غربتِ مسجدی رها شده، مبارزه‌ای که نمی‌دانستم کجای آن هستم و قدرتی که پرده را کنار زد و بی‌اجازه داخل شد. 💠 از دیدن صورت سیاهش در این بی‌کسی قلبم از جا کنده شد و او از خانه تا اینجا تعقیبم کرده بود تا کار این را یکسره کند که بالای سرم خیمه زد، با دستش دهانم را محکم گرفت تا جیغم در گلو گم شود و زیر گوشم خرناس کشید :«برای کی جاسوسی می‌کنی ؟»... ✍️نویسنده: ✍️ @khorshidebineshan
✍️ 💠 دیگر درد شانه فراموشم شده که فک و دندان‌هایم زیر انگشتان درشتش خرد می‌شد و با چشمان وحشتزده‌ام دیدم را به سمت صورتم می‌آورد که نفسم از ترس بند آمد و شنیدم کسی نام اصلی‌ام را صدا می‌زند :«زینب!» احساس می‌کردم فرشته به سراغم آمده که در این غربتکده کسی نام مرا نمی‌دانست و نمی‌دانستم فرشته نجاتم سر رسیده که پرده را کشید و دوباره با مهربانی صدایم زد :«زینب!» 💠 قدی بلند و قامتی چهارشانه که خیره به این تنها نگاه‌مان می‌کرد و با یک گام بلند خودش را بالای سرم رساند و مچ این سنگدل را با یک دست قفل کرد. دستان همچنان روی دهان و با خنجر مقابل صورتم مانده و حضور این غریبه کیش و ماتش کرده بود که به دفاع از خود عربده کشید :«این رافضی واسه جاسوسی می‌کنه!» 💠 با چشمانی که از خشم آتش گرفته بود برایش جهنمی به پا کرد و در سکوت برگزاری جماعت عشاء، فریادش در گلو پیچید :«کی به تو اجازه داده خودت حکم بدی و اجرا کنی؟» و هنوز جمله‌اش به آخر نرسیده با دست دیگرش پنجه او را از دهانم کَند و من از ترس و نفس تنگی داشتم خفه می‌شدم و طوری به سرفه افتادم که طعم گرم خون را در گلویم حس می‌کردم. یک لحظه دیدم به یقه پیراهن عربی‌اش چنگ زد و دیگر نمی‌دیدم چطور او را با قدرت می‌کشد تا از من دورش کند که از هجوم بین من و مرگ فاصله‌ای نبود و می‌شنیدم همچنان نعره می‌زند که خون این حلال است. 💠 از پرده بیرون رفتند و هنوز سایه هر دو نفرشان از پشت پرده پیدا بود و صدایش را می‌شنیدم که با کلماتی محکم تحقیرش می‌کرد :«هنوز این شهر انقدر بی‌صاحب نشده که تو بدی!» سایه دستش را دیدم که به شانه‌اش کوبید تا از پرده دورش کند و من هنوز باور نمی‌کردم زنده مانده‌ام که دوباره قامتش میان پرده پیدا شد. چشمان روشنش شبیه لحظات آفتاب به طلایی می‌زد و صورت مهربانش زیر خطوط کم پشتی از ریش و سبیلی خرمایی رنگ می‌درخشید و نمی‌دانستم اسمم را از کجا می‌داند که همچنان در آغوش چشمانش از ترس می‌لرزیدم و او حیرت‌زده نگاهم می‌کرد. تردید داشت دوباره داخل شود، مردمک چشمانش برایم می‌تپید و می‌ترسید کسی قصد جانم را کند که همانجا ایستاد و با صدایی که به نرمی می‌لرزید، سوال کرد :«شما هستید؟» 💠 زبانم طوری بند آمده بود که به جای جواب فقط با نگاهم التماسش می‌کردم نجاتم دهد و حرف دلم را شنید که با لحنی دلم را قرص کرد :«من اینجام، نترسید!» هنوز نمی‌فهمید این دختر غریبه در این معرکه چه می‌کند و من هنوز در حیرت اسمی بودم که او صدا زد و با هیولای وحشتی که به جانم افتاده بود نمی‌توانستم کلامی بگویم که سعد آمد. با دیدن همسرم بغضم شکست و او همچنان آماده دفاع بود که با دستش راه سعد را سد کرد و مضطرب پرسید :«چی می‌خوای؟» در برابر چشمان سعد که از شعله می‌کشید، به گریه افتادم و او از همین گریه فهمید محرمم آمده که دستش را پایین آورد و اینبار سعد بی‌رحمانه پرخاش کرد :«چه غلطی می‌کنی اینجا؟» 💠 پاکت خریدش را روی زمین رها کرد، با هر دو دست به سینه‌اش کوبید و اختیارش از دست رفته بود که در صحن فریاد کشید :«بی‌پدر اینجا چه غلطی می‌کنی؟» نفسی برایم نمانده بود تا حرفی بزنم و او می‌دانست چه بلایی دورم پرسه می‌زند که با هر دو دستش دستان سعد را گرفت، او را داخل پرده کشید و با صدایی که می‌خواست جز ما کسی نشنود، زیر گوشش خواند :« دنبالتون هستن، این مسجد دیگه براتون امن نیست!» 💠 سعد نمی‌فهمید او چه می‌گوید و من میان گریه ضجه زدم :«همونی که عصر رفتیم در خونه‌اش، اینجا بود! می‌خواست سرم رو ببُره...» و او می‌دید برای همین یک جمله به نفس نفس افتادم که به جای جان به لب رسیده‌ام رو به سعد هشدار داد :«باید از اینجا برید، تا رو نریزن آروم نمی‌گیرن!» دستان سعد سُست شده بود، همه بدنش می‌لرزید و دیگر رجزی برای خواندن نداشت که به لکنت افتاد :«من تو این شهر کسی رو نمیشناسم! کجا برم؟» و او در همین چند لحظه فکر همه جا را کرده بود که با آرامشش داد :«من اهل اینجا نیستم، اهل . هفته پیش برا دیدن برادرم اومدم اینجا که این قائله درست شد، الانم دنبال برادرزاده‌ام زینب اومده بودم مسجد که دیدم اون نامرد اینجاست. می‌برمتون خونه برادرم!»... ✍️نویسنده: ✍️ @khorshidebineshan
✨📖✨ ✍کسانی که قالی می‌بافند.. یک نگاه به نقشه دارند و یک نگاه به قالی؛ ما نیز بایدچشم به قرآن داشته باشیم و بر اساس آن تار و پود زندگی خود را ببافیم.. این است که قرآن می‌فرماید: { یا یحیی خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیاً } "خذ الکتاب" یعنی کتاب را بگیر؛ یعنی بی‌نقشه نباش... !! 📚سوره‌ مریم 👤استادرنجبر •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
نذر 2.pdf
3.66M
🌸🌺 طرح غذای نذری برای اهل خانه به نیابت از امام زمان: عزیزان دلم این هم یک طرح قشنگ برای اجرای در خانه حتی میتوانید آنرا تکثیر کنید و به اعضای فامیل و دوستان هدیه بدهید و آنهارا تشویق به اینکار کنید با این توضیح که: چرا مافکر میکنیم نذری حتما باید یک کار بزرگ باشد؟؟!! ما میتوانیم حتی هر روز به نیابت از امام زمان اهالی خانه خودمان هر وعده غذا مهمان یکی از چهارده معصوم عزیزمان کنیم تازه صبحانه ها را هم میتوانیم نذر عزیزانی کنیم چون حضرت ابالفضل، حضرت زینب، حضرت علی اکبر و.... نشر حداکثری☺️ @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨📖✨ ✍کسانی که قالی می‌بافند.. یک نگاه به نقشه دارند و یک نگاه به قالی؛ ما نیز بایدچشم به قرآن داشته باشیم و بر اساس آن تار و پود زندگی خود را ببافیم.. این است که قرآن می‌فرماید: { یا یحیی خذ الکتاب بقوه و آتیناه الحکم صبیاً } "خذ الکتاب" یعنی کتاب را بگیر؛ یعنی بی‌نقشه نباش... !! 📚سوره‌ مریم 👤استادرنجبر •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• @khorshidebineshan
نذر 2.pdf
3.66M
🌸🌺 طرح غذای نذری برای اهل خانه به نیابت از امام زمان: عزیزان دلم این هم یک طرح قشنگ برای اجرای در خانه حتی میتوانید آنرا تکثیر کنید و به اعضای فامیل و دوستان هدیه بدهید و آنهارا تشویق به اینکار کنید با این توضیح که: چرا مافکر میکنیم نذری حتما باید یک کار بزرگ باشد؟؟!! ما میتوانیم حتی هر روز به نیابت از امام زمان اهالی خانه خودمان هر وعده غذا مهمان یکی از چهارده معصوم عزیزمان کنیم تازه صبحانه ها را هم میتوانیم نذر عزیزانی کنیم چون حضرت ابالفضل، حضرت زینب، حضرت علی اکبر و....
نذر 2.pdf
3.66M
🌸🌺 طرح غذای نذری برای اهل خانه به نیابت از امام زمان: عزیزان دلم این هم یک طرح قشنگ برای اجرای در خانه حتی میتوانید آنرا تکثیر کنید و به اعضای فامیل و دوستان هدیه بدهید و آنهارا تشویق به اینکار کنید با این توضیح که: چرا مافکر میکنیم نذری حتما باید یک کار بزرگ باشد؟؟!! ما میتوانیم حتی هر روز به نیابت از امام زمان اهالی خانه خودمان را هر وعده غذا مهمان یکی از چهارده معصوم عزیزمان کنیم تازه صبحانه ها را هم میتوانیم نذر عزیزانی کنیم چون حضرت ابالفضل، حضرت زینب، حضرت علی اکبر و.... نشر حداکثری☺️ @khorshidebineshan
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت مادر 🔹صفحات ۴۵_۴۴ 🦋 《مسجد جامع 》 سوال کردم:«خب!! کاپشن چی شد؟» گفت:«کاپشنم زمان انتقال مجروحان به بیمارستان خونی و کثیف شد؛ آن را لای درختی🌲کنار بیمارستان گذاشتم.» صادقانه حرف می زد،همه چیز را باور کردم.👌 پدرش که از وضعیّت شهر و محمّدحسین آگاه بود ، از او خواست به آن محل بروند و کاپشن را نشانش بدهد. قبول کرد و دوتایی راهی بیمارستان "کرمان درمان" شدند. وقتی برگشتند،حال غلام حسین اصلاً خوب نبود. منتظر شدم تا موقعیتی به دست آید تا علّت را بپرسم! محمّدحسین مشغول شستن کاپشنش بود و همسرم غرق در تفکر!!🤔 کنارش نشستم، گفتم: «آقا غلام حسین!...چیزی شده که من از آن بی خبرم؟» گفت:«چیزی نیست.به این اتّفاق فکر می کنم و رفتار این پسر!!!» گفتم:«چی شد؟ کاپشن آنجایی که گفته بود،نبود؟» گفت:«چرا...دقیقا همانجا که گفته بود.» بعد گفت:«این بچّه خیلی است؛ در طول مسیر برایم چیزی گفت که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.» گفتم:«بگو من هم بدانم.» گفت:«راجع به خودش بود، ندانی بهتر است.» اصرار کردم:«بگو، این طوری راحت ترم.» گفت.... @khorshidebineshan
⭐️بشنوید خاطره اۍ از مادر : 《شب بود و بچه ها که مشتاق دیدار محمد حسین بودند، به خانه ما آمدند. همه خانواده دور هم جمع شدیم تا یک شب از همنشینۍ با او لذت ببریم!🤗 محمدحسین شروع کرد به تعریف کردن از و نیازمندۍ هاۍ جبهه هاۍ جنگ و آخر صحبتش گفت: "حالا برادران و خواهران! سکه هایۍ که عیدۍ گرفتید، براۍ کمک به جبهه تحویل من بدهید." هیچکس مخالفت نکرد. بیشتر بچه هایم فرهنگۍ بودند و آن شب کمک خوبۍ براۍ رزمنده ها جمع شد.👌 محمد حسین یک جمله گفت که اعضاۍ خانواده را متحول کرد: "وقتۍ سکه را به من میدهید، نگویید دادم به محمد حسین؛ بگویید براۍ رضاۍ بخشیدم.❤️ بگذارید نیت شما خالص باشد ؛ زیرا با خدا معامله کردید‌." 》 💐
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃 🇮🇷 📖 زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی": 🔸به روایت مادر 🔹صفحه ۴۵ 🦋 《مسجد جامع 》 گفت:«محمّدحسین هم مورد ضرب و شتم مهاجمان قرار گرفته و به خاطر اینکه شما ناراحت نشوی، حرفی به زبان نیاورد.» با شنیدن این سخن از درون داغ شدم، ولی خویشتن داری کردم.😓 پرسیدم:«چیزی هم شده؟ زخمی؟جراحتی؟» گفت:«بله!!...سرش شکسته،امّا خیلی زخم آن عمیق نبوده.» پیش از آمدن به خانه، داخل باغ مجاور خانه موهایش را شسته تا آثاری از خون در آن باقی نماند. چنین مسائلی که برایش پیش می آمد، مهر و محبّتش را در دلم بیشتر و بیشتر می کرد و واقعاً به داشتنش افتخار می کردم.👌 چیزی نگذشت کنار پدرش نشست، خواهش کرد که دوباره به مسجد برود. گفت:«پدر درکم کن!! تا اوضاع شهر آرام نشود، توی خانه آرام و قرار ندارم.» پدر اجازه داد و او رفت. شب هنگام که همه آشوب ها و ناآرامی ها به پایان رسید، به خانه برگشت. در این میان آن کس که از دل من خبر داشت، فقط و فقط بود. مردم از جوّ حاکم بر شهر وحشت زده شده بودند؛😰 شهر بوی خفقان می داد، خانواده ها سعی می کردند از ترس جانشان، در مسیر و یا مقابل نیروهای رژیم👮‍♂ قرار نگیرند؛ امّا عده ای بودند که برای مبارزه با ظلم، از جان خود می گذشتند. شاه که موقعیت خود را در خطر می دید مرتّب در شهرهای بزرگ اعلام می کرد. دانشگاه های تهران به صورت نیمه تعطیل در آمده بود. یک روز..... @khorshidebineshan
🔆💠🔅💠﷽💠🔅 💠🔅💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅 🔅 ✍ برخی از مواد غذایی با گرم کردن تبدیل به مواد سمی، زیان آور و سرطان زا میشوند. ✅این مواد غذایی عبارتند از: 1⃣ قارچ: با گرم کردن قارچ تغییراتی در ترکیب پروتئین و مزه این غذا ایجاد میشود و موجب مشکلات گوارشی میشود. 2⃣ مرغ: دوباره گرم کردن مرغ باعث تغییر ترکیب پروتئین درآن میشود. مرغ را طولانی مدت و با حرارت بسیار ملایم گرم کنید. تا از سمی شدن آن جلوگیری شود. 3⃣ سیب زمینی: با گرم کردن مجدد، سمی میشود. 4⃣ اسفناج : دارای درصد بالایی نیترات است که با گرم کردن مجدد، نیترات به نیتریت ( ماده ای سرطان زا) تبدیل میشود. 5⃣ کرفس: کرفس را تازه تازه مصرف کنید. کرفس هم حاوی نیترات است که گرم کردن مجدد نیترات موجود آن را به نیتریت ( ماده ای سرطان زا) تبدیل میکند. اگر میخواهید سوپ را دوباره گرم کنید بعد از پختن، کرفس وهویج آن را جدا کنید. 6⃣ چغندر: مثل اسفناج حاوی نیترات است.البته به این معنانیست که شما نمیتوانید دوباره آن را مصرف کنید فقط دوباره آن را گرم نکنید. 7⃣ تخم مرغ: تخم مرغ از پر خطرترین مواد غذایی است که اگرآن را بادرجه حرارت زیاد گرم کنید سمی میشود. 👌دوستان عزیز لطفا این پیام را در همه جا پخش کنید 🍏 @khorshidebineshan 🌿 🔅 💠🔅 🔅💠🔅 💠🔅💠🔅 🔆💠🔅💠🔅💠🔅