عوارض دیر خوابیدن در کودک ونوجوان
🔘کاهش آمادگی جسمی و مغزی
🔘پوکی استخوان در دختران
🔘تجمع مواد سمی در بدن
🔘کاهش میزان یادگیری
🔘کاهش رشد قدی
🔘افسردگی
🔘بدغذایی
🔘چاقی
join @khorshidebineshan
تربیت مادی، تربیت دینی
ای عزیز! خاصیت دنیای مادی چنین است که دائما در تغییر و تحول بوده و فراز و فرود دارد؛ دلبستگی به دنیایی این چنین ثمره ای جز اضطراب و دلهره ندارد. لذا هر قدر این محبت بیشتر باشد و گرایشات حیوانی در فرزندت بیشتر تقویت شود، از آرامش حقیقی روحی، بیشتر فاصله می گیرد و با زیاد و کم شدن زرق و برق دنیا حزن و اندوهی پیدا می کند که منتهی به افسردگی ها و ناامیدی ها می شود.
لذا اگر فرزندت را بر محور ارزش های فطری و توحیدی تربیت نمایی ، با کم و زیاد دنیا مایوس و افسرده نخواهد شد چراکه او با خدایی انس گرفته که در اون تغییر و فساد راه ندارد.
همچنانی که خدای متعال همگان را به این حقیقت توجه داده و فرموده: «تنها با یاد خدا دل آرامش پیدا می کند.»
منبع: #سلوک_با_فرزند ، ص شصت و یک
#آرامش_حقیقی
#تربیت_دینی
@khorshidebineshan
اگر شما یکی از آن خانوادههایی هستید که همه کارهای فرزند خود را بهعهده میگیرید به این امید که او درس بخواند و انسان موثری بشود خوب است بدانید رویه اشتباهی در پیش گرفتهاید.
نوجوان باید بتواند همه کارهای شخصیاش را خودش انجام دهد وباید قادر باشد شرایط ارتقای فکری و توانمندی خود را نیز با درس خواندن و مطالعه و آموزش پدید آورد.
فرزندی که چنین تربیت شود، میتواند در جامعه نیز با دیگران تعامل کند و در شبکهای از ارتباطات موثر با جامعه خانواده و محیط کار قرار گیرد.
@khorshidebineshan
🍃بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ 🍃
#برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷
#رمان_حسین_پسر_غلامحسین 📖
زندگینامه و خاطراتِ "شهید محمد حسین یوسف الهی":
🔸به روایت سردار سر افراز سپاه
"شهید حاج قاسم سلیمانی"
🔹صفحه ۶۸_۷۰
#پارت_بیست_و_نهم🦋
((من مست وتودیوانه))
یک بار《برادرمحتاج》مسئول قرارگاه را برای شناسایی منطقه به هور بردم. #محمد_حسین مسئول شناسایی بود و می بایست برای توجیه همراه ما بیاید. سه تایی سوار قایق⛵شدیم. او سکان را به دست گرفت و راه افتادیم.
داخل #هور همین طور که می رفتیم، زیرلب اشعاری را زمزمه میکرد. کم کم صدایش بلندتر شد و به طور واضح خطاب به محتاج شروع به خواندن کرد:
💠《من مست وتودیوانه،ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم،کم خور،دو،سه پیمانه
در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم
هریک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابت آ،تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی،دستی زده بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی،دخلت می و خرجت می
زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن،تو مست تری یا من؟
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه....
چون کشتی بی لنگر کژمی شد و مژمی شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو،تسخر زد وگفت ای جان
نیمیم ز ترکستان،نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب وگل ،نیمیم زجان و دل
نیمیم لب دریا،نیمی همی دردانه
گفتم که رفیقی کن بامن که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی سر و دستارم،در خانهی خمّارم
یک سینه سخن دارم،همین!شرح دهم یانه..》
حالات عجیبی داشت،انگار توی این عالم نبود. بنده خدا،محتاج که با این حالات #محمد_حسین آشنایی نداشت،خیلی تعجب کرده بود.
نگاهی به او میکرد و نگاهی به من.
رو کرد به من :《این حالش خوب است؟!
گفتم :《نگران نباش،این حال و احوالش همین طور است.》
با اشعار #عارفانه سر و سری داشت و با توجه به محتوای اشعار،حالات معنوی خاصی به او دست می داد.
گاهی سر شوق میآمد و میخندید و گاهی هم میسوخت و میگریست.
((دفتر امام جمعه))
یک بار با #محمد_حسین در دفتر #امام_جمعه بودیم،
چند نفر از مسئولین شهر و استان نیز حضور داشتند.
#محمد_حسین ، کنار من نشسته بود، او علیرغم جثه لاغرش بنیهای قوی داشت.
رئیس شهربانی هم طرف دیگر من نشسته بود.
جلوی همه نوشابه گذاشتند، #محمد_حسین، سر انگشتش را گذاشت زیر نوشابه و با قاشق در آن را باز کرد.
صدای بازشدن در نوشابه توجه همه را جلب کرد. رئیس #شهربانی که کنار من بود با دیدن این صحنه خیلی تعجب کرد😳.
همین طور که نگاه میکرد،دیدم او نیز دستش را به تقلید از #محمد_حسین زیر نوشابه گذاشت و قاشق رافشار داد و میخواست درآن را باز کند،اما نمیتوانست.
درهمین موقع #محمد_حسین خندید:《نه جانم! هرکسی نمی تواند این کار را بکند،باید حتما وارد باشید.》
@khorshidebineshan
#پارت_سی_ام 🦋
《حسین ، پسر غلام حسین》
یک روز با محمدحسین به سمت آبادان می رفتیم .عملیات بزرگی درپیش داشتیم.
چندتا از عملیات های قبلی با موفقیت انجام نشده بود و ازطرفی، آخرین عملیات ما هم لغو شده بود و من خیلی ناراحت بودم.😞
به محمدحسین گفتم:
"چند تا #عملیات انجام دادیم،
اما هیچ کدام آن طور که باید، موفقیت آمیز نبود!
به نظرم این یکی هم مثل بقیه نتیجه ندهد."
گفت: "برای چی؟"
گفتم: "چون این عملیات خیلی سخت است؛به همین دلیل بعید می دانم موفق شویم."
گفت: "اتفاقا ما در این عملیات، موفق و پیروز می شویم."😎
گفتم: "محمدحسین دیوانه شدی؟!
عملیات هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم ،نتوانستیم کاری ازپیش ببریم؛
آن وقت در این یکی که اصلا وضع فرق می کند و از همه سخت تر است، موفق می شویم؟"
خنده ای کرد و با همان تیکه کلام همیشگی اش گفت:
"حسین، پسرغلام حسین، به تو می گوید که ما در این عملیات پیروزیم."✌️🏻
خوب می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند.حتما از طریقی به چیزی که می گوید
#ایمان و اطمینان دارد.گفتم: "یعنی چه؟از کجا می دانی؟"
گفت:"بلاخره خبر دارم."
گفتم:"خب ازکجا خبر داری؟"
گفت:"به من گفتند که ما پیروزیم."
پرسیدم:"کی به توگفت؟"
جواب داد: "حضرت زینب(سلام الله علیها)."
دوباره سوال کردم: "در خواب یابیداری؟"
با خنده جواب داد:
"تو چه کار داری؟ فقط بدان ،بی بی به من گفت که شما در این عملیات #پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می گویم که قطعا موفق می شویم."☺️
هرچه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد،چیزی نگفت و به همین چندجمله اکتفا کرد.نیازی هم نبود که توضیح بیشتری بدهد؛ اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم، همیشه به حرفی که می زد،ایمان داشت و من هم به محمدحسین اطمینان داشتم.👌
وقتی که عملیات با موفقیت انجام شد، یاد حرف آن روزِ محمدحسین افتادم و از اینکه به او اطمینان کرده بودم، خیلی خوشحال شدم.
💠عارفان که جام حق نوشیده اند
رازها دانسته و پوشیده اند!
هر که را #اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند!
《قطعه زمین》
محمدحسین قطعه زمینی در #کرمان داشت که پدرش به او بخشیده بود و او به دلیل حضور در #جبهه ، خیلی کم به آن سرکشی میکرد.
آخرین بار وقتی بعد از حدود یک سال به آن جا رفت،
در کمال تعجب دید که یک نفر زمین را ساخته
و در آن ساکن شده است.🏠
بعد از پرس وجو و تحقیق،
فهمید آن شخص، یک نفر #جهادی است!
قضیه را برای من تعریف کرد،گفتم:
"خب! برو شکایت کن و از طریق #دادگاه پیگیر قضیه باش،
بلاخره هرچه باشد، تو مدارکی داری و می توانی به حقت برسی."
گفت:"نه! من نمی توانم این کار را بکنم،
او یک نفر جهادی است و حتما نیازش از من بیشتر بوده است؛
هرچند نباید چنین کاری می کرد و در زمین غصبی می نشست، اما حالا که چنین کرده، دلم نمی آید پایش را به دادگاه بکشم.
عیبی ندارد!
من زمین را ببخشیدم و گذشت کردم."
💠اهل نظر، دوعالم در یک نظر ببازند!
#عشق است و داو اول، بر نقدِ جان توان زد
@khorshidebineshan
🔆💠🔅💠﷽💠🔅
💠🔅💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅
🔅
✅به شما این را نگفتند ...
✍همیشه وقتی کسی از بیماری خاصی فوت می کند، اطرافیانش و پزشکانش می گویند:
🔻 اجلش رسیده بود.
🔻 خواست خدا بوده.
🔻 عمرش به این دنیا نبود.
🔻 قسمتش همین بوده.
🔻 عمر دست خداست.
🔻 بیماری اش نادر بود.
🔻 از دست ما کاری برنیامد.
🔻 و ...
🔰 اما این را نمی گویند:
🌀 قدر سلامتی را نداست.
🌀 هر نوع غذایی می خورد.
🌀 پرهیز نداشت.
🌀 غذای او طیب و سالم نبود.
🌀 هر نوع سم ومواد مضر وارد بدنش شد.
🌀 ما قدرت و فهم درمان را نداشتیم.
🌀 ما ضعیف بودیم.
🌀 و ...
💥قطعا اگر سبک زندگی خودمان را تصحیح کنیم، امراض ما کم تر خواهد بود. بیشتر بیماری ها، از تغذیه ناسالم به وجود می آیند.
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan🌿
🔅
💠🔅
🔅💠🔅
💠🔅💠🔅
🔆💠🔅💠🔅💠🔅
8.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #کلیپ
🔴 آیا نگران عفونت های ناشی از کرونا هستید؟! پس حتما این کلیپ را ببینید
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan🌿
✅سکنجبین را بشناسیم
✍سکنجبین یک فراورده طبی است که کاربرد بسیاری در طب دارد. اول بار سکنجبین توسط حکمای فارس ساخته شده است و بعدها به یونانیان رسیده است. سکنجبین ترکیبی از سرکه و عسل است.
از جمله از خواص آن: ضد تشنگی است. یک داروی مفتح سدد است. یک داروی مقطع اخلاط لزجی است که به سطح و جدار مجاری و اوعیه بدن می چسبند. یک داروی ملطف است، یعنی مواد غلیظ را لطیف می کند. یک داروی تغلیظ کننده مواد رقیق است. یک داروی تسکین دهنده حدت خون و صفرا است. خشکی کام و دهان را برطرف می کند. تسهیل کننده جهت خروج اخلاط ریه و دستگاه تنفس. مخرج اخلاط رقیق از طریق ادرار. در اطفال مسهلی مناسب است. پاک سازی مجاری هوا و تنفس.
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan🌿
✍️ #دمشق_شهرِ_عشق
#قسمت_بیست_و_پنجم
💠 منتظر پاسخم حتی لحظهای صبر نکرد، در را پشت سرش آهسته بست و همه در و دیوار دلم در هم کوبیده شد که شیشه بغضم شکست.
به او گفته بودم در #ایران جایی را ندارم و نمیفهمیدم چطور دلش آمد به همین سادگی راهی ایرانم کند که کاسه چشمانم از گریه پُر شد و دلم از ترس تنهایی خالی!
💠 امشب که به #تهران میرسیدم با چه رویی به خانه میرفتم و با دلتنگی مصطفی چه میکردم که این مدت به عطر شیرین محبتش دل بسته بودم.
دور خانه میچرخیدم و پیش مادرش صبوری میکردم تا اشکم را نبیند و تنها با لبخندی ساده از اینهمه مهربانیاش تشکر میکردم تا لحظهای که مصطفی آمد. ماشین را داخل حیاط آورد تا در آخرین لحظات هم از این #امانت محافظت کند و کسی متوجه خروجم از خانه نشود.
💠 درِ عقب را باز کردم و ساکت سوار شدم، از آینه به صورتم خیره ماند و زیر لب سلام کرد. دلخوری از لحنم میبارید و نمیشد پنهانش کنم که پاسخش را به سردی دادم و دیدم شیشه چشمانش از سردی سلامم مِه گرفت.
در سکوتِ مسیر #داریا تا فرودگاه دمشق، حس میکردم نگاهش روی آینه ماشین از چشمانم دل نمیکَند که صورتم از داغی احساسش گُر گرفت و او با لحنی ساده شروع کرد :«چند روز پیش دو تا ماشین بمبگذاری شده تو #دمشق منفجر شد، پنجاه نفر کشته شدن.»
💠 خشونت خوابیده در خبرش نگاهم را تا چشمانش در آینه کشید و او نمیخواست دلبسته چشمانم بماند که نگاهش را پس گرفت و با صدایی شکسته ادامه داد :«من به شما حرفی نزدم که دلتون نلرزه!»
لحنش غرق غم بود و مردانه مقاومت میکرد تا صدایش زیر بار غصه نلرزد :«اما الان بهتون گفتم تا بدونید چرا با رفتنتون مخالفت نمیکنم. ایران تو امنیت و آرامشه، ولی #سوریه معلوم نیس چه خبر میشه، خودخواهیه بخوام شما رو اینجا نگه دارم.»
💠 بهقدری ساده و صریح صحبت میکرد که دست و پای دلم را گم کردم و او راحت حرف دلش را زد :«من #آرامش شما رو میخوام، نمیخوام صدمه ببینید. پس برگردید ایران بهتره، اینجوری خیال منم راحتتره.»
با هر کلمه قلب صدایش بیشتر میگرفت، حس میکردم حرف برای گفتن فراوان دارد و دیگر کلمه کم آورده بود که نگاهش تا ایوان چشمانم قد کشید و زیرلب پرسید :«سر راه فرودگاه از #زینبیه رد میشیم، میخواید بریم زیارت؟»
💠 میدانستم آخرین هدیهای است که برای این دختر #شیعه در نظر گرفته و خبر نداشت ۹ ماه پیش وقتی سعد مرا به داریا میکشید، دل من پیش زینبیه جا مانده بود که به جای تمام حرف دلم تنها پاسخ همین سؤالش را دادم :«بله!»
بیاراده دلم تا دو راهی زینبیه و داریا پر کشید، #نذری که ادا شد و از بند سعد آزادم کرد، دلی که دوباره شکست و نذر دیگری که میخواست بر قلبم جاری شود و صدای مصطفی خلوتم را پُر کرد :«بلیطتون ساعت ۸ شب، فرصت #زیارت دارید.»
💠 و هنوز از لحنش حسرت میچکید و دلش دنبال مسیرم تا ایران میدوید که نگاهم کرد و پرسید :«ببخشید گفتید ایران جایی رو ندارید، امشب کجا میخواید برید؟»
جواب این سوال در حرم و نزد #حضرت_زینب (سلاماللهعلیها) بود که پیش پدر و مادرم شفاعتم کند و سکوت غمگینم دلش را بیشتر به سمتم کشید :«ببخشید ولی اگه جایی رو ندارید...»
💠 و حالا که راضی به رفتنم شده بود، اگرچه به بهای حفظ جان خودم، دیگر نمیخواستم حرفی بزنم که دلسوزیاش را با پرسشم پس دادم :«چقدر مونده تا برسیم #حرم؟»
فهمید بیتاب حرم شدهام که لبخندی شیرین لبهایش را بُرد و با خط نگاهش حرم را نشانم داد :«رسیدیم خواهرم، آخر خیابون حرم پیداست!» و چشمم چرخید و دیدم #گنبد حرم در انتهای خیابانی طولانی مثل خورشید میدرخشد.
💠 پرده پلکم را کنار زدم تا حرم را با همه نگاهم ببینم و #اشکم بیتاب چکیدن شده بود که قبل از نگاهم به سمت حرم پرید و مقابل چشمان مصطفی به گریه افتادم. دیگر نمیشنیدم چه میگوید، بیاختیار دستم به سمت دستگیره رفت و پایم برای پیاده شدن از ماشین پیشدستی کرد.
او دنبالم میدوید تا در شلوغی خیابان گمم نکند و من به سمت حرم نه با قدمهایم که با دلم پَرپَر میزدم و کاسه احساسم شکسته بود که اشک از مژگانم تا روی لباسم جاری شده بود.
💠 میدید برای رسیدن به حرم دامن صبوریام به پایم میپیچد که ورودی حرم راهم را سد کرد و نفسش به شماره افتاد :«خواهرم! اینجا دیگه امنیت قبل رو نداره! من بعد از #زیارت جلو در منتظرتون میمونم!»
و عطش چشمانم برای زیارت را با نگاهش میچشید که با آهنگ گرم صدایش به دلم آرامش داد :«تا هر وقت خواستید من اینجا منتظر میمونم، با خیال راحت زیارت کنید!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
✍️ @khorshidebineshan
✍️ #دمشق_شهرِ_عشق
#قسمت_بیست_و_ششم
💠 بیهیچ حرفی از مصطفی گذشتم و وارد صحن شدم که گنبد و ستونهای #حرم آغوشش را برای قلبم گشود و من پس از اینهمه سال جدایی و بیوفایی از در و دیوار حرم خجالت میکشیدم که قدمهایم روی زمین کشیده میشد و بیخبر از اطرافم ضجه میزدم.
از شرم روزی که اسم زینب را پس زدم، از شبی که #چادرم را از سرم کشیدم، از ساعتی که از نماز و روزه و همه مقدسات بریدم و حالا میدیدم #حضرت_زینب (علیهاالسلام) دوباره آغوشش را برایم گشوده که با دستانم، دامن ضریحش را گرفته و به پای محبتش زار میزدم بلکه این زینب را ببخشد.
💠 گرمای نوازشش را روی سرم حس میکردم که دانهدانه گناهانم را گریه میکردم، او اشکهایم را میخرید و من #ضریحش را غرق بوسه میکردم و هر چه میبوسیدم عطشم برای #عشقش بیشتر میشد.
با چند متر فاصله از ضریح پای یکی از ستونها زانو زده بودم، میدانستم باید از محبت مصطفی بگذرم و راهی #ایران شوم که تمنا میکردم گره این دلبستگی را از دلم بگشاید و نمیدانستم با پدر و مادرم چه کنم که دو سال پیش رهایشان کرده و حالا روی برگشتن برایم نمانده بود.
💠 حساب زمان از دستم رفته بود، مصطفی منتظرم مانده و دل کندن از حضور #حضرت_زینب (علیهاالسلام) راحت نبود که قلب نگاهم پیش ضریح جا ماند و از حرم بیرون رفتم.
گره گریه تار و پود مژگانم را به هم بسته و با همین چشم پُر از اشکم در #صحن دنبال مصطفی میگشتم که نگاهم از نفس افتاد. چشمان مشکی و کشیدهاش روی صورتم مانده و صورت گندمگونش گل انداخته بود.
💠 با قامت ظریفش به سمتم آمد، مثل من باورش نمیشد که تنها نگاهم میکرد و دیگر به یک قدمیام رسیده بود که رنگ از رخش رفت و بیصدا زمزمه کرد :«تو اینجا چیکار میکنی زینب؟»
نفسم به سختی از سینه رد میشد، قلبم از تپش افتاده و همه وجودم سراپا چشم شده بود تا بهتر او را ببینم. صورت زیبایش را آخرین بار دو سال پیش دیده بودم و زیر محاسن کم پشت مشکیاش به قدری زیبا بود که دلم برایش رفت و به نفسنفس افتادم.
💠 باورم نمیشد او را در این حرم ببینم و نمیدانستم به چه هوایی به #سوریه آمده که نگاهم محو چشمانش مانده و پلکی هم نمیزدم.
در این مانتوی بلند مشکی #عربی و شال شیری رنگی که به سرم پیچیده بودم، ناباورانه #حجابم را تماشا میکرد و دیگر صبرش تمام شده بود که با هر دو دستش در آغوشم کشید و زیر گوشم اسمم را #عاشقانه صدا میزد.
💠 عطر همیشگیاش مستم کرده بود، تپش قلبش را حس میکردم و دیگر حال و هوا از این بهتر نمیشد که بین بازوان #برادرانهاش مصیبت دو سال تنهایی و تاریکی سرنوشتم را گریه میکردم و او با نفسهایش نازم را میکشید که بدنش به شدت تکان خورد و از آغوشم کنده شد.
مصطفی با تمام قدرت بازویش را کشید تا از من دورش کند، ابوالفضل غافلگیر شده بود، قدمی کشیده شد و بلافاصله با هر دو دستش دستان مصطفی را قفل کرد.
💠 هنوز در هیجان دیدار برادرم مانده و از برخورد مصطفی زبانم بند آمده بود که خودم را به سمتشان کشیدم و تنها یک کلمه جیغ زدم :«برادرمه!»
دستان مصطفی سُست شد، نگاهش ناباورانه بین من و ابوالفضل میچرخید و هنوز از ترس مرد غریبهای که در آغوشم کشیده بود، نبض نفسهایش به تندی میزد.
💠 ابوالفضل سعد را ندیده بود و مصطفی را به جای او گرفت که با تنفر دستانش را رها کرد، دوباره به سمت من برگشت و دیدن این سعد خیالی خاطرش را به هم ریخته بود که به رویم تشر زد :«برا چی تو این موقعیت تو رو کشونده #سوریه؟»
در سرخی غروب آفتاب، چشمان روشن مصطفی میدرخشید، پیشانیاش خیس عرق شده و از سرعت عمل حریفش شک کرده بود که به سمتمان آمد و بیمقدمه از ابوالفضل پرسید :«شما از نیروهای #ایرانی هستید؟»
💠 از صراحت سوالش ابوالفضل به سمتش چرخید و به جای جواب با همان زبان عربی توبیخش کرد :«دو سال پیش خواهرم به خاطر تو قید همه ما رو زد، حالا انقدر #غیرت نداشتی که ناموست رو نکشونی وسط این معرکه؟»
نگاه #نجیب مصطفی به سمت چشمانم کشیده شد، از همین یک جمله فهمید چرا از بیکسیام در ایران گریه میکردم و من تازه برادرم را پیدا کرده بودم که با هر دو دستم دستش را گرفتم تا حرفی بزنم و مصطفی امانم نداد :«من جا شما بودم همین الان دست خواهرم رو میگرفتم و از این کشور میبردم!»
💠 در برابر نگاه خیره ابوالفضل، بلیطم را از جیب کاپشنش بیرون کشید و به رفتنم راضی شده بود که صدایش لرزید :«تا اینجا من مراقبش بودم، از الان با شما!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
✍️ @khorshidebineshan