داشتیم از خونه میومدیم بیرون که بریم تجمع
بعد امیررضا (داداش کوچیکم) یهو پرید مامانمو بغل کرد و مظلومانه داشت نگاهش میکرد بعد مامانم گفت چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
امیررضا هم گفت یچیزی میخوام بگم روم نمیشه مامانمم گفت بگو عزیزم اونم گفت مامان خواستم برای آخرین بار بغلت کنم چون ممکنه اونجا برات اتفاقی بیوفته اونوقت دیگه هیچوقت نمیتونم بغلت کنم:))))))))))