خیلی جالبه که همشون کار دولتی دارن و نون خور همین دولت و نظامن
و چقد زشته که آدم انقدر دورو و پست باشه
که جایی که به نفعشه بره خودشو پیرو نظام و انقلابی نشون بده و بعد اون روی واقعی خودش رو نشون بده.
یه حرفایی میزنن که گاهی وقتا حس میکنم کاسه سرشون رو باز کردن و به جای مغز، یه لنگ دمپایی پلاستیکی گذاشتن.
با اینکه همیشه خیلی دوسشون داشتم و دارم.
ولی فکر نکنم دیگه سکوت در مقابلشون جایز باشه.
همینطور یکی یکی دارم آدمای امن زندگیم و دوستام رو از دست میدم.
و این تازه شروعشه.
البته که تا وقتی بی احترامی نبینم، متقابلاً بی احترامی و بحث سیاسی نخواهم کرد.
ولی جواب بیاحترامی روهم دیگه قرار نیست با سکوت بدم.
حداقلش اینه که ما تو اغتشاشات دی ماه از مرگ هموطن هامون که گول یه مشت آدم رذل و خارجی نشین رو خورده بودن و کشته شدن ناراحت شدیم.
ولی شماها از مرگ یک انسان ناراحت که نشدید هیچ، تازه خوشحالم شدید و این رو جلوی ما ابراز کردید.
از کی تا حالا انسانیت انتخابی شده؟
مگه جون هر انسانی باارزش نیست؟
مگه ما باهم تو یه سرزمین زندگی نمیکنیم؟
مگه ما هم وطنِ هم نیستیم؟
البته شرمم میاد که از این به بعد به امثال شماها بگم هموطن!
نوه عمم داره گریه میکنه میگه من دوست ندارم بعد از عید برم مدرسه چون دوست ندارم شهید بشم اگه شهید بشم و بمیرم اونوقت چیکار کنم؟=)))
بعد عمم میگه هر روز از استرس جنگ یه تسبیح برمیداره و صلوات میفرسته برای اینکه شهیدش نکنن:))))))
مظلوم ترین قشر توی وضعیت الان همین بچههان که با این سن کمشون یه حجم گندهای از استرس رو مجبورن تحمل کنن و معلوم نیست که این حجم از فشار و استرس تو این سن کم چه آثاری قراره در آینده روی روح و روانشون بذاره.