ساعت یازده و نیم شب یه دختر کوچولو اومد پیش من و روی یه پاش وایستاده بود که خاله حتماً باید برام روی صورتم پروانه بکشی.
منم با یه قیافه درمونده نگاهش کردم و گفتم خاله آخه من که پروانه نکشیدم تا حالا دورت بگردم. میخوای برات یه موشک یا پرچم ایران بکشم؟
بغض کرد و دست و به سینه نشست و گفت نه من فقط پروانه میخوام.
هیچی دیگه یه پروانه هم با هر بدبختی ای که بود با تم رنگای پرچم برای خانوم خوشگله کشیدیم تا باهامون قهر نکنه.