دلم نمیخواد واقعا خیابون هارو رها کنم و میدونو خالی کنم ولی چند وقته دیگه انرژی لازم برای برقراری ارتباط با آدمارو ندارم و ترجیح میدم شبو تنها تو اتاقم بگذرونم.
هشت سال پیش همچون موقع هایی تو به دنیا اومدی.
یادمه از وقتی توی شکم مامان بودی باهات حرف میزدم. وقتی به دنیا اومدی من دوازده سالم بود و انگار با به دنیا اومدنت منم یهویی مامان شدم و از اون لحظه به بعد شدم مامان دومِ تو.
پوشکت رو عوض میکردم و تالاپ تالاپ پشتت میزدم تا بعد از شیر خوردن آروق بزنی و دلدرد نگیری.
یکم که بزرگتر شدی و تونستی غذا بخوری و حرف بزنی برات کیک و شیرینی میپختم و تو در حالی که داشتی آشپزی کردنم رو تماشا میکردی و با ذوق برام دست میزدی بهم میگفتی تو بهترین آبجی دنیایی.
روز اولی که میخواستی بری مدرسه با ذوق آماده شدنت رو نگاه میکردم و گاهی وقتا که میومدم دنبالت تا از مدرسه بیارمت خونه کوله پشتی مرد عنکبوتیت رو مینداختم روی دوشم تا تو خسته نشی و باهم برمیگشتیم خونه.
وقتایی بهت املا میگفتم و تو املات رو درست مینوشتی تشویقت میکردم و ذوق میکردم با دیدنت.
توی خانواده تو از همه به من شبیه تری و هر موقع که نگاهت میکنم یاد بچگیهای خودم میوفتم.
حالا درست هشت سال از اون موقعی که تو به خانوادمون اضافه شدی میگذره و الان که دارم اینارو تایپ میکنم تو روی دستم خوابیدی و من توی تاریکی به صورتت زل میزنم و آروم لپتو بوس میکنم.
چقدر زود بزرگ شدی. کاش همیشه داداش کوچولوی من باقی میموندی:>
دلم برای راهیان نور تنگ شد یهو
هیچجا مثل اونجا نمیشه، هیچجا
حس و حال کربلا و دلتنگی داره