eitaa logo
خزعبلات؛
248 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
237 ویدیو
4 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/p-aa738110
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم نمی‌خواد واقعا خیابون هارو رها کنم و میدونو خالی کنم ولی چند وقته دیگه انرژی لازم برای برقراری ارتباط با آدمارو ندارم و ترجیح میدم شبو تنها تو اتاقم بگذرونم.
هشت سال پیش همچون موقع هایی تو به دنیا اومدی. یادمه از وقتی توی شکم مامان بودی باهات حرف میزدم. وقتی به دنیا اومدی من دوازده سالم بود و انگار با به دنیا اومدنت منم یهویی مامان شدم و از اون لحظه به بعد شدم مامان دومِ تو. پوشکت رو عوض میکردم و تالاپ تالاپ پشتت میزدم تا بعد از شیر خوردن آروق بزنی و دلدرد نگیری. یکم که بزرگتر شدی و تونستی غذا بخوری و حرف بزنی برات کیک و شیرینی میپختم و تو در حالی که داشتی آشپزی کردنم رو تماشا میکردی و با ذوق برام دست میزدی بهم میگفتی تو بهترین آبجی دنیایی. روز اولی که میخواستی بری مدرسه با ذوق آماده شدنت رو نگاه میکردم و گاهی وقتا که میومدم دنبالت تا از مدرسه بیارمت خونه کوله پشتی مرد عنکبوتیت رو مینداختم روی دوشم تا تو خسته نشی و باهم برمیگشتیم خونه. وقتایی بهت املا میگفتم و تو املات رو درست مینوشتی تشویقت میکردم و ذوق میکردم با دیدنت. توی خانواده تو از همه به من شبیه تری و هر موقع که نگاهت میکنم یاد بچگی‌های خودم میوفتم. حالا درست هشت سال از اون موقعی که تو به خانوادمون اضافه شدی میگذره و الان که دارم اینارو تایپ میکنم تو روی دستم خوابیدی و من توی تاریکی به صورتت زل میزنم و آروم لپتو بوس میکنم. چقدر زود بزرگ شدی. کاش همیشه داداش کوچولوی من باقی میموندی:>
یچیزی درونم مرده انگار.
چقدر حرف زیاده و چقدر این فضا برای راحت حرف زدن معذب کنندس
دلم برای راهیان نور تنگ شد یهو هیچ‌جا مثل اونجا نمیشه، هیچ‌جا حس و حال کربلا و دلتنگی داره
کاش واقعاً میشد رفت اینستا وقتایی که دلتنگ میشدم خود الگوریتم اینستا زودتر از همه متوجه میشد ریلزای کربلارو میاورد بالا یکم زجه میزدم خالی میشدم بعد میخوابیدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‹ و سبز زیستن هنر ماست☘ ›
پدر داشت با موتور منو میرسوند تجمع و همینطوری تا اونجا با خنده جلو مردم بلند بلند شعار می‌داد یسری جاها هم میگفت من یه تیکه شعارو میگم تیکه بعدی رو تو بگو بعد یجا گفت سید مجید نقطه زنننن منم یهو یادم رفت قسمت بعدیشو بلند گفتم مغزمو با تیر بزنننن واکنش بابام که معتقد بود سید مجید تیرشو قراره حروم کنه چون مغز تو کله‌م نیست اصلا:
واقعا کیف میکنم وقتی مردم رو میبینم که دور میدون دارن پرچم تکون میدن و برامون با دست قلب میگیرن یا اون بچه هایی که تو کاروان ماشینی از پشت شیشه‌ی پنجره برام دست تکون میدن و با لبخند دو میگیرن اصلا دلم قیلی ویلی میره
دوستام معتقدن همیشه نذرام سریع میگیره حالا اگه شماهم خواستید بگید براتون نذر و نیاز کنم کار و‌ بارتون جفت و جور بشه هر نذری پونصد میگیرم💘