دلم برای راهیان نور تنگ شد یهو
هیچجا مثل اونجا نمیشه، هیچجا
حس و حال کربلا و دلتنگی داره
کاش واقعاً میشد رفت اینستا
وقتایی که دلتنگ میشدم خود الگوریتم اینستا زودتر از همه متوجه میشد ریلزای کربلارو میاورد بالا یکم زجه میزدم خالی میشدم بعد میخوابیدم
پدر داشت با موتور منو میرسوند تجمع و همینطوری تا اونجا با خنده جلو مردم بلند بلند شعار میداد یسری جاها هم میگفت من یه تیکه شعارو میگم تیکه بعدی رو تو بگو بعد یجا گفت سید مجید نقطه زنننن
منم یهو یادم رفت قسمت بعدیشو بلند گفتم مغزمو با تیر بزنننن
واکنش بابام که معتقد بود سید مجید تیرشو قراره حروم کنه چون مغز تو کلهم نیست اصلا:
واقعا کیف میکنم وقتی مردم رو میبینم که دور میدون دارن پرچم تکون میدن و برامون با دست قلب میگیرن
یا اون بچه هایی که تو کاروان ماشینی از پشت شیشهی پنجره برام دست تکون میدن و با لبخند دو میگیرن
اصلا دلم قیلی ویلی میره
بچه هایی که هر شب میان غرفهمون رو دیگه همه به اسم میشناسیم
هر موقع که میان دونه به دونه به هممون سلام میکنن و بعد یکم تو کارای غرفه بهمون کمک میکنن و بازی میکنن و وقتی هم که میخوان برن میگن خداحافظ خالههابطبنیفمسبنسقتش😭😭😭😭😭
من واقعاً احساس پیری میکنم وقتی بچهها بهم میگن خاله😭😭😭