من شمارو همیشه یجور دیگهای دوست داشتم و دارم امام رضا. نمیدونم اصلا چیشد که انقدر امام رضایی شدم و از همون بچگی هرسال دلم برای دیدن شما تالاپ تولوپ میکرد.
انگار از همون موقع که توی شکم مامانم بودم و برای اولین بار اومدم پا بوستون دل بستهی شما شدم.
بعد از اون هرسال اومدم حرمتون و جلوی شما و توی حرم شما قد کشیدم و بزرگ شدم.
از همون وقتی که یه بچهی شیش هفت ساله بودم به خادماتون با ذوق نگاه میکردم و میرفتم باهاشون حرف میزدم و همش به مامان میگفتم کاش منم یه روزی مثل این خادما بشم.
وقتی که یه نوجوون چهارده پونزده ساله بودم مدام توی حرم دنبال خادما میرفتم و ازشون پرس و جو میکردم که چجوری میتونم خادم شما بشم.
هیجده ساله که بودم درست ده روز قبل از کنکور اومدم حرمتون و گفتم میشه راه منو تغییر بدید؟ میشه یکاری کنید من این کنکور رو از سر بگذرونم و برم دنبال علاقم؟
و بعدش طوری راهم عوض شد که حتی خودمم باورم نمیشد.
اون سال بعد از کنکور خیلی یهویی به واسطه یکی از همکلاسیهام پام به کانون جوانان رضوی باز شد و عضو شدم.
وقتی که نوزده سالم شد درست چند روز بعد بازگشت از سفرم به مشهد مسئول کانونمون بهم زنگ زدن و گفتن مدارکت رو بردار بیار. وقتی که رفتم، اونجا ازم پرسیدن تو رفتی توی حرم امام رضا چی گفتی و چیکار کردی و چه دعایی کردی؟ راستشو بگو. گفتم چطور مگه؟ گفتن آخه تو خیلی یهویی به دلمون افتادی و اسمتو برای خادمی رد کردیم و از بین بقیهی دخترای کانون انتخابت کردیم. حالا هم مدارکتو بردار بیار برای ثبت نام.
یادمه از شدت شوق روی پاهام بند نبودم و چشمام پر از اشک شده بود.
الان که دارم آرزوی بچگیهامو زندگی میکنم، همش پیش خودم میگم میدونم که من خیلی خیلی بی لیاقت تر از این حرفام که خادم شما باشم ولی شما دل اون دختر بچهی پنج شیش ساله که آرزوش خادمی توی حرم شما بود رو نشکستید و قبولش کردید.
من تا همیشه ممنون و مدیون شمام آقای امام رضا. شما نجات دهندهی زندگی منید.
تولدتون مبارک ای امیدِ روزهای نا امیدی من و ای روشنیِ تاریکیهای زندگیم.
خزعبلات؛
من شمارو همیشه یجور دیگهای دوست داشتم و دارم امام رضا. نمیدونم اصلا چیشد که انقدر امام رضایی شدم و
امشب:
امیر چخماق کنار مزار هشت شهید گمنام، مراسم قرار هشتم اردیبهشت ماه، ورود خدام امامِ هشت به همراه پرچم.