چون آخرین باری که هیچ تلاشی واسه خوب شدن حالم نکردم سگ سیاه افسردگی اومد و منو با خودش به ناکجا آباد برد.
اون دوران سیاه ترین دوران زندگیم بود که تهش به یه خودکشیِ ناموفق هم ختم شد حتی...
و خداروشکر که اون دوران تموم شد و گذشت.
ولی همیشه یادم میمونه که چه بر من گذشت تا تموم شد اون روزا..
اون روزایی که شب و روز برام معنی نداشت. اصلاً نمیفهمیدم کجام و چرا دارم زندگی میکنم. حتی زیارت مکان های مقدس هم کمکی به حالم نکرد و درواقع در خنثی ترین حالت ممکن بودم که مثلاً اگه یکی میومد بهم میگفت فلانی مرده اینجوری بودم که خب که چی؟
و همه ی دوستام ازم دور شدن چون من تبدیل به یه آدم درونگرا و کم حرف شده بودم که نسبت به هر جمعِ خونوادگی و دوستانه ای انزجار داشتم و همش خودمو توی اتاق حبس میکردم.
عصبانیت من خیلی کوتاه و سطحیه، ولی دلشکسته شدنم طولانیه، عمیق و مقاوم؛ اگه از یکی عصبانی بشم خیلی بهتر از اینه که ازش دلخور بشم.
کارای خونه داره مثل تراپی واسم عمل میکنه.
حس میکنم کم کم باید با دوران نوجوونی خداحافظی کنم.
خزعبلات؛
رسماً فوت شدم امشب. واقعاً تمیز کردن خونهی جدید سخت ترین بخشِ جابهجاییعه.
بعد اونجا وقتی میخواستم شروع کنم به تمیزکاری لباسامو با لباسای راحتی و کهنه تر عوض کردم بعد ایرپاد تو گوشم بود و همینطور که داشتم به یه آهنگِ شادِ دیش دیرین دادان گوش میکردم شلوار گل گلیمو تو هوا تاب میدادم یهو دیدم مامان بابام تو چارچوب در وایسادن دارن نگام میکنن و بابام داره آروم در گوش مامانم میگه نگاش کن توروخدا داره با تمبونش میرقصه😔😂😂😂
باز خداروشکر اون موقعی که داشتم واسه جنای اتاق کنسرت زنده اجرا میکردم و با دسته ی تِی گیتار میزدم و داد میزدم مو سوختوم ما برشتوم..منو ندیدن🌝😂
خزعبلات؛
بعد اونجا وقتی میخواستم شروع کنم به تمیزکاری لباسامو با لباسای راحتی و کهنه تر عوض کردم بعد ایرپاد ت
مامانم ؛ با دخترایی که خل و چلن رفاقت نکنیا
موقعیت : خودم سردستهی همه خلوچلهام .