خزعبلات؛
رسماً فوت شدم امشب. واقعاً تمیز کردن خونهی جدید سخت ترین بخشِ جابهجاییعه.
بعد اونجا وقتی میخواستم شروع کنم به تمیزکاری لباسامو با لباسای راحتی و کهنه تر عوض کردم بعد ایرپاد تو گوشم بود و همینطور که داشتم به یه آهنگِ شادِ دیش دیرین دادان گوش میکردم شلوار گل گلیمو تو هوا تاب میدادم یهو دیدم مامان بابام تو چارچوب در وایسادن دارن نگام میکنن و بابام داره آروم در گوش مامانم میگه نگاش کن توروخدا داره با تمبونش میرقصه😔😂😂😂
باز خداروشکر اون موقعی که داشتم واسه جنای اتاق کنسرت زنده اجرا میکردم و با دسته ی تِی گیتار میزدم و داد میزدم مو سوختوم ما برشتوم..منو ندیدن🌝😂
خزعبلات؛
بعد اونجا وقتی میخواستم شروع کنم به تمیزکاری لباسامو با لباسای راحتی و کهنه تر عوض کردم بعد ایرپاد ت
مامانم ؛ با دخترایی که خل و چلن رفاقت نکنیا
موقعیت : خودم سردستهی همه خلوچلهام .
وقتی میبینم آدمای عزیزِ زندگیم دارن توی مشکلات و غم و غصه هاشون غرق میشن و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد واسشون انجام بدم دلم میخواد بمیرم.
شمام بی دلیل یهو مرگ عزیزانتون رو تصور میکنین و در حد مرگ غصه میخورین و گریه میکنین یا فقط من از بچگی این جنون رو داشتم؟!