من در مواجه به اتفاقات بد زندگیم تنها کاری که بلدم انجام بدم خوابیدنه ، این تنها فرمولی که تو زندگیم یاد گرفتم و قراره ادامه اش بدم.
معمولاً در دوران امتحانات در زشت ترین حالت ممکن به سر میبرم.
صورتی که مثل روح رنگ پریدس.
چشمایی که بر اثر بی خوابی زیرشون گود افتاده.
صورتی که بر اثر استرس پر از جوش میشه.
بدنی که بر اثر افت فشار های پی در پی همیشه سرده.
موهایی که شروع به ریزش میکنن.
و چشمایی که رگ های متورم و قرمز دارن.
بچه ها بیاین از الان بشینیم برای اون شعرای بلند بالای فارسی گریه کنیم که قراره یه شبه همشونو حفظ کنیم🥲
کاش اردیبهشت با این هوای خوبش تموم نشه.
از خرداد به بعد دیگه از گرما پاره ایم مخصوصاً ما یزدیا.
به این نتیجه رسیدم که اصلاً نمیشه در کنار دوستام درس بخونم.
فرض کن نشستی داری ریاضی حل میکنی،بقیه هم دارن درس میخونن بعد یهو یکی بندری پلی میکنه و نمیدونم چه فعل و انفعالاتی توی مغزمون رخ میده که یهو همه میریزیم وسط و یه دور مسخره بازی در میاریم؛یکی دستشو جلوی دهنش بلند گو میکنه و اون یکی گیتار میزنه و دوتای دیگه هم باهم تانگو میرن اصلاً یه وضعیتیه هاا.
تهشم یکیمون فحش میده و میگه بسه دیگه خفه شید درستونو بخونید و همه برمیگردن سر کارشون*
چند سال پیش هم میدونستیم قراره بدبختتر شیم اما نمی دونستیم دیگه انقدر. الانم میدونیم قراره بدبختتر شیم اما نمیدونیم چقدر.