آقای امام رضا!
من آخرِ شب ها،بارها و بارها با آمدم ای شاه پناهم بده خودم رو کنج صحن گوهرشاد تصور میکنم و سیل اشکام رخت خوابم رو میبره.
بنده بسیار لوس و نازک نارنجی و گریه عو،هستم.
لطفاً ملاحظه ی دلِ مارا بکنید ای انسان ها.
الان خوابم میاد و دلم میخواد با همه ی موجودات رویِ زمین و آسمون قهر باشم و سرمو ببرم زیر لحافم و گریه کنم.
من هنوزم معتقدم که لحافم قدرت اینو داره که در مقابل همهی موجودهای خیالی و واقعی و فضایی ازم محافظت کنه.