بعد از چندین ماه تونستم دوباره با دوست صمیمی دبیرستانم ارتباط بگیرم و بهش زنگ زدم.
تقریبا یه ساعت باهم تلفنی حرف زدیم تهشم به این نتیجه رسیدیم که ماها دیگه مثل قبل نیستیم و دیگه از اون شور و شوق و ارتباطات گستردهای که با همه داشتیم چیزی باقی نمونده.
ما انسان های شر و شوری بودیم که مدرسه رو میذاشتیم رو سرمون اما حالا خیلی آروم میریم دانشگاه و برمیگردیم و تا خرتناق درگیر زندگی شدیم.
خیلی عجیبه ولی حقیقت داره.
بهش گفتم میدونی آدما در طول زمان بر حسب شرایط و مشکلات زندگیشون تغییر میکنن، این تغییر ممکنه خیلی خوب باشه و تو رو تبدیل به یک آدم بزرگسال و بالغ بکنه اما در عین حال دلت برای خودِ قبلیت تنگ میشه.
پسر یکی یدونه، پسر چراغ خونه.
روز حمایت از کالای ایرانی مبارک❤️
هرگز نشه فراموش چراغ اضافی خاموش*
یکی از کارهایی که برای نشون دادن اون احساس صمیمیت با دوستام انجام میدم، آب خوردن از بطری دهنی و غذا خوردن با قاشق دهنیشونه خیلیم خوبه عق و عوق و نمیخوام هم نداریم اوناهم متقابلاً باید همینجوری باشن🎀
تو خیابون یکی داد زد خوشتیپپپ
خداروشکر بر نگشتم نگاه کنم
شکست خوردی عزیزم دیگه این حیله تکراری شده🤏🏻
در حالی که موهامو بالای سرم جمع کردم و یه آهنگ پلی کردم، دارم کیک توت فرنگی میپزم💅🏻
بعد وسطای کیک پختن یهو محو آهنگای آقای چاووشی میشم و انگار که روح از تنم خارج شده بی حرکت میایستم.
همزمان با اون همزن هم داره تو دستم میرقصه و تا مرز سوختن میره..