خزعبلات؛
راستی با این دختره حسابی صمیمی شدم.
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتابخونه خیلی برام کسل کننده بود و زمان دیر میگذشت ولی الان خیلی زمان زود میگذره و با تو توی کتابخونه خیلی بهم خوش میگذره.
خزعبلات؛
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتاب
اینارو که داشت میگفت از شدت ذوق نیشم تا بناگوش باز شده بود.
خزعبلات؛
انقد تو کتابخونه به اسکل بازیای همدیگه خندیدیم که وقتی داشت میرفت میگفت نمیخام ازت جدا شم قبلنا کتاب
دیروز کنار هم نشسته بودیم داشتیم درس میخوندیم بعد یه پریز برقم کنارمون بود یه دختره اومد گفت میشه من اینجا اتو مو مو بزنم تو برق؟🤡
منو دوستم همزمان یه نگاه به هم انداختیم بعد پقی زدیم زیر خنده بش گفتم ببین من با این قیافه بی رنگ و رو توهم که با دمپایی قرمز پلاستیکی اینجا نشستی.
چرا انقد اینا به خودشون میرسن و خوشگل و آرایش کردن؟ پس چرا منو تو قیافه هامون شبیه کلثوم اکبری میمونه؟
گفتن این جمله همانا و منفجر شدن از خنده همانا😂😂😂
دیگه کم مونده بود از کتابخونه پرتمون کنن بیرون😔😂
داشتم برا مامانم تعریف میکردم که اره مامان یبار داشتم تو سالن غذاخوری غذا میخوردم شنیدم که چند تا دختر داشتن پشت سرم حرف میزدن میخواستم برم گیس و گیس کشی راه بندازم و باهاشون یه دعوایی کنمااا
مامانمم خیلی پوکر نگام کرد گفت حالا دو روزه داری میری کتابخونه چرا انقد شاخ شدی برا من؟😂😂😂😂
گفتم وای ماماننننن یعنی چی که شاخ شدم؟چرا انقد ادبیاتت تغییر کرده؟😔😂
وا
خزعبلات؛
داشتم برا مامانم تعریف میکردم که اره مامان یبار داشتم تو سالن غذاخوری غذا میخوردم شنیدم که چند تا دخ
خیلی بد تخریبم میکنه ولی عاشقشم🌝
وسط درس خوندن خیلی خسته شدم رفتم تو پارک کنار کتابخونه یکم هوام عوض بشه.
همین که پامو گذاشتم توی پارک دیدم این دختر پسرا جوری توی هم میلولن و ماچ و موچ راه انداختن که حالم بد شد و از خجالت با سرعت نور از اونجا دور شدم🌚
عاخه مکان عمومی جای این کاراس؟
خانومِ مراقب امروز وقتی داشت کد روی کارت ورود به جلسمو اسکن میکرد به طورِ خیلی بازجویانه ای بهم زل زده بود و داشت چهرمو با عکس سه در چار روی کارت مطابقت میداد و میخواستم بهش بگم ببخشید که من تو این عکس یکم شبیه قوزمیت افتادم و چهرم خیلی با خود واقعیتم فرق داره ولی بخدا خودمم زن باور کن خودمم😭😂
این داداش کوچیکه ی گوگولِ ما انقد گاهی وقتا ناز و شومبوسگومبولی میشه که میخوام درسته قورتش بدم:)
خزعبلات؛
این داداش کوچیکه ی گوگولِ ما انقد گاهی وقتا ناز و شومبوسگومبولی میشه که میخوام درسته قورتش بدم:)
اومده نشسته کنارم داره لپامو میکشه و میگه وای آجی چرا انقد لپات مثل خمیر نرمه؟
هیچی دیگه نیم ساعته نشستم یه جا تا خان داداش با لپام نون درست کنه🥲
من نمیدونم پس چرا این نونا آماده نمیشه؟بابا صدتا کار دارم بچه ولم کن😔😂