هدایت شده از شروق
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در این فیلم کوتاه یک گفتگوی آخرالزمانی میبینم، گفتگویی از جنس دنیای بعد از ظهور.
دو رهبر روبروی هم نشستهاند. چهره هر دو با شکوه و نورانیست. هر دو درگیر نبرد بسیار سختی هستند و در این نبرد یاران بسیاری را از دست دادهاند، اما آرامش و شجاعت در لحن و زبانشان موج می زند.
یکی فارسی صحبت می کند و آن دیگری عربی و هر دو زبان هم را می فهمند، هیچ مترجمی بینشان ننشسته است.
لبخند رضایت هنیئه در بیان عدد شهدای خانوادهاش دیوانهام می کند، و سکوت و بهت رهبری از شنیدن این عدد و غبطه ای که در دعایشان حس میشود.
و بعد تواضع هنیئه در مقابل ملتش و آیههایی که خوانده می شود.
و حس غنی بودنی که در تمام ذرات این گفتگو غلیان می کند، صداها، نگاه ها، لبخندها، نشستنها و هر حرکت و تصویری که در این گفتگو میبینیم.
https://eitaa.com/shoruq
هدایت شده از شروق
عزت و خواری آدمها فقط در دست خداست. پایان زندگی همه آدمها مرگ است. پایان زندگی مردان خدا شهادت.
هنیه را بلاخره یک روزی می زدند، در هر نقطه ای که برایشان ممکن بود، به خیال خودشان او را در ایران زدند تا پیام شکستن هیمنه مقاومت را به جهان مخابره کنند، غافل از اینکه خداوند خودش صحنه گردان ماجراست.
همانطور که به مادر موسی گفت موسی را به رود نیل بیانداز و نگران نباش و کاری کرد تا فرعونی که همهی پسران بنی اسرائیل را کشت تا موسایی نباشد، موسی را در قصر خودش بزرگ کند.
خبرنگار اسرائیلی درست فهمیده بود، شهید بزرگ مقاومت هر جای دیگر ترور میشد، اینطور گرامی داشته نمیشد.
حتی غزه هم اینقدر جمعیت نداشت تا بتواند تشییعی درخور یکی از بزرگترین رهبران مقاومت برگزار کند.
و خداوند، خودش صحنه گردان ماجراست، هر کس را بخواهد عزت می بخشد و هر کس را بخواهد خوار می گرداند.
https://eitaa.com/shoruq
دلم کسی را میخواهد که بگوید کمتر از ۳ ماه دیگر نابودی اسراییل را اعلام میکنم.
https://eitaa.com/khuaan
با دوستانم گاهی در مورد موضوعی صحبت میکنیم و بعد میبینیم همان موضوع نقل محافل شده است. مثل امروزی که تور تورنتو را خواندم و اسماعیل هنیه هم همین امروز تشییع شد. خدایا چه صبری داری؟! اگر من جای تو بودم....
این پذیرش ها از کجا میآید؟
پسر رشیدت را بدهی به دست خود خدا که او به تو داده اش و بعد بپذیری که دیگر نمیبینیاش. آه!
من هم یک مادرم. من هم پسر دارم .میدانم این امتحان سخت ترین امتحان روی زمین است. بچهات از تو گرفته شود آن هم در شرایط خاص روزگار و بعد تو بپذیریاش. خودت را گم نکنی. دم به دم دشمنان سرزمینت ندهی و صبور باشی.
اللهاکبر
https://eitaa.com/khuaan
اسرائیل قمار کرد. همه آن بیهمهچیزیاش را ریخت روی میز. برای بقا و فنایش پشت میز نشست و مثل کفتاری در انتظار واکنش جبهه مقاومت است.
منتظر روزی هستم که همهشان بیایند و اعتراف کنند که: #باختهاند_بدهمباختهاند.
https://eitaa.com/khuaan
🥰 سلام به رفقای خوب کتابخوان
وقت شروع دوره دوم حلقه کتاب نوجوان رسیده است و قلبمان تالاپ و تلوپ می کند که زودتر همراه با دختران و پسران گلمان باشیم .
🍀 انشاالله آغاز دوره ما از ۱۹ مرداد، جمعه خواهد بود.
☘از نوجوانان ۱۱ تا ۱۷ ساله دعوت میشود همراه با تسهیلگران مبنا ، دو جلد کتاب را همخوانی کنیم.
🍀مدت زمان تقریبی دوره یک ماه است اما به دلیلی تداخل با سفر اربعین، این دوره به مدت یک هفته تعطیل خواهد بود
🍀هزینه شرکت در این دوره ۴۰۰ هزار تومان است.
🍀کتابهایی که در این دوره می خوانیم و تسهیلگرهای شما ، هنگام ثبت نام معرفی میشوند.
🍀برای ثبت نام وارد لینک زیر شوید:
https://formafzar.com/form/ko4vt
🍀هر سوالی در مورد دوره داشتید،به آیدی زیر در ایتا پیام بدید:
@babaee1983
امیدوارم این مدت کوتاه، آغازگر یک دوستی طولانیمدت باشد😍🌸🌸
*بسم الله الرحمن الرحیم*
امام رضا علیه السلام:
هرکه اندوه و مشکلی از مؤمنی برطرف کند ، خدا روز قیامت قلب او را شاد میکند.
با سلام و احترام
🔸️ما دانش آموزان دوره ۲۶ دبیرستان صلحا بنا داریم در ادامه اقدامات جمعیِ خیرخواهانه و خداپسندانه در راستای رشد اخلاقی و اجتماعی خود و همچنین کمک به مردم محروم، گامی دیگر برداریم.
🔸️این بار قصد داریم با ترمیم و رنگآمیزی یک دبستان در روستای کمبرخوردار خمارآباد که دانشآموزان این روستا و روستاهای مجاور در آن تحصیل میکنند، کاری جهادی انجام دهیم.
*🔸️زمان برگزاری اردوی جهادی:* چهارشنبه ۲۴ مرداد الی جمعه ۲۶ مرداد
🔸️لازم به ذکر است بودجه اصلی این کار با کمک، همیاری و همکاری شما اولیای محترم و اقوام و آشنایان شما بزرگواران تامین میگردد. 🙏🌹
🔸️شما میتوانید با کمک مالی و یا بانی شدن در تهیه لوازم مورد نیاز، به ما در این کار خیر کمک کنید.
*💳شماره کارت جهت واریز کمکهای مردمی:*
۶۱۰۴_۳۳۸۶_۹۵۶۳_۴۱۱۹
بهنام امیرمهدی نبینهاوندی
بسم الله
خادمی!؟ من؟ مگه میشه. انقدر هول شده بودم که یکربعه مدارکم را برای آقای من=هیچ(اسمش را هنوز نمیدانستم) فرستادم. او هم آن چنان از سرعت عملم، ذوق زده شد که در گروه اعلام کرد. چند روز بعد بلیط رفت به نجف توی گوشیام بود و داشتم برنامه ریزی روزهای نبودنم کنار بچهها را مینوشتم. کلی سوال داشتم. کلی صوت گوش دادم تا فهمیدم قرار است همایل سبزی روی چادرم بیندازم و چند ساعت توی حرم امیرالمونین خدمت کنم. دلم داشت پر میزد. برنامه ریختم که زبان عربیام را تقویت کنم. توی همه سرشلوغیها دنبال جای خالی برای یاد گرفتن کلمه هایی به زبان مردم مولایم بودم. خرید رفتم. لباس باب میل خانمهای عراقی که عبای بلند تا روی سینه پا بود را خریدم. میخواستم چند تا کتاب با خودم همراه کنم تا توی وقتهای خالی جبران نخواندنهای عمرم را کنم. برای مامان بلیط جور کردم که با هم باشیم. دو روز مانده بود به رفتنمان. ساعت ۶ بعد از ظهر خانمی زنگ زد که عکستان گم شده، دوباره بفرستید برای صدور کارت خادمی، یک ربع نشده برایش فرستادم و دو ساعت بعد که وارد گروه خادمین شدم دیدم که همه چیز به هم ریخته. انگار که سیلی آمده و رفته و فقط خرابیها به جا مانده بود. همه در حال اشک و آه بودند. صوتها را گوش دادم و فهمیدم برنامه خادمی به هم خورده و مرا در سکوتی سهمگین رها کرده است. پس آن تلفن دو ساعت پیش برای چه بود؟ آن همه امیدواری و آن همه برنامه ریزی کجا رفت؟ من داشتم برای مولی میرفتم که خدمت کنم. همه اش به واسطه نوشتن بود. اما حالا آن را هم از من گرفته بودند. به مامان تا لحظه آخر حرفی نزدم. میترسیدم ناراحت شود. خواستم بلیطم را باطل کنم. بلیط مامان را هم. اما مشاوران مهربانم اجازه ندادند. دایی گفت: مگه نمیخواستی بری خدمت؟ خادم مامانت شو" .
حالا قرار است با مادرم باشم. خادم مادرم.
#یکهیچطلبمن
#اربعیننامه۰۳