وقتی بیبی بهمان گفت بعد از فوت همسرش، دیگر اجازه ندارد زائر به خانه راه دهد، صبر کردیم تا بخوابد. بعد بی سر و صدا کولههامان را انداختیم روی دوشمان و راهی حرم شدیم. سر راه هر موکبی را که میدیدیم سر زدیم ولی جا نبود. خستگی و گرما و سنگینی کوله امانمان را بریده بود. گرما وجودمان را برده بود توی آب گرم و شوری که ردهای سفیدش روی لباس و چادرهایمان افتاده بود. رسیدیم به حسینیه خراسانیها. گفته بودند برای اسکان خانمهاست. ایستادیم مقابل میز مردی که با آرامش تمام، یک سوال از خانمها میکرد، گذرنامهشان را مهر میزد و کارت تردد میداد. سلام کردیم و درخواستمان را گفتیم. پرسید: از کجایید؟ گفتم: تهران و مشهد و شیراز.
گفت : اینجا مخصوص خراسانیهاست.
گفتیم: خب ما چه کنیم؟ جدا جدا که نمیشه! و مرد در حالیکه انگار توی قالب یخ نشسته باشد گفت: "از خونه که راه افتادید کجا میخواستید برید؟ برید همونجا"و بعد قلمبه رنگی چشمهایش را دوخت به طاق بالای چشمش و لبخند پیروزمندانهای گوشه لبش نشست.
#دیگهنمیشمرمچندچند
#اربعین۰۳
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مدامِ دو؛ سفر
#سفر_مدام
با آثاری از (به ترتیب حروف الفبا):
#فرامرز_پارسی
#محمد_جوان_الماسی
#مارال_جوانبخت
#شبیه_عباس_خان
#رامبد_خانلری
#علی_خدایی
#آزاده_رباطجزی
#امیرمحمد_رضایی
#حنانه_سلطانی
#سعیده_سهرابیفر
#سمیه_شاکریان
#منصور_ضابطیان
#لادن_عظیمی
#کوثر_علیپور
#عطیه_عیار_دولابی
#مسعود_فروتن
#نعیمهسادات_کاظمی #منصوره_مصطفیزاده
#حدیثه_میراحمدی #طاهرهسادات_موسوی #سعادت_حسن_منتو
#آلمودنا_سانچز
#جوآن_فرانک #آلخاندرو_کارتاجنا
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
بسمه تعالی
همسرم زنگ زد : " آقا پیام دادن. " گفتم : " خوندم. چیکار میکنی؟ " سکوت کرد. شاید منتظر بود من چیزی بگویم. مهلت ندادم.گفتم: " برو ثبت نام کن". صدایم نلرزید. محکم بودم. اما وقتی گوشی را گذاشتم شکستم. بغض کردم. سرم را پشت مونیتورم نگه داشتم، تا همکارانم اشکهایم را نبینند.
همیشه خدا، از انفعال متنفر بودهام. از اینکه بایستم ببینم طرف مقابل چه میکند، بعد بنشینم و فکری شوم که حالا من باید چه کنم، متنفر بودهام. حالا به این درد گرفتار شدم. همهمان گرفتار شدهایم. آنها زدند و ما شعار دادیم. شهید سلیمانی را زدند، هنیه را زدند، فرماندههانمان را در سوریه زدند و ما سکوت کردیم. حالا دیگر به کجا مانده که دست تجاوز دراز کنند؟ آزادانه سینه سپر میکنند و تهران را تهدید میکنند.
مدتهاست دغدغهام فلسطین است. برای بچههایم توی قصههای شب از بچههای فلسطین گفتهام. برای بچههای فلسطین گریه کردهام. دعا خواندهام و از دیشب دیگر تمام شدم. اعتراف میکنم که کورسوی امید در من کم جان شد. میدانم که "فان حزب الله هم الغالبون". اما صبرم تمام شده است.
از دیشب با دوستانم شور کردهایم که چه کنیم؟ چه کاری از دست ما برمیآید. من میدانم دعا کردن خوب است، اما حرکت هم باید کرد. من دعای خالی را قبول ندارم. اشک ریختن خالی را دوست ندارم. از اینکه به زندگی عادیام بپردازم و عدهای آن سوی دنیا زیر ظلم پر پر شوند حالم به هم میخورد. تفریح و شادی و زندگی دنیایی بر ما حرام است. در عوض فرض است که با همه امکاناتمان به کمک برویم. امکانات من چیست؟ جانم، مالم و داشتههایم.
پسرم از توی مدرسه زنگ زد و گفت: " احتمالا سید حسن با کلی فرمانده شهید شدن." گفتم :" میدونم." هنوز دلم نمیآید به او هم بگویم "چه میکنی؟" . فقط میگویم :" میدونم" و با هم به مسامحهکاران انتقاد میکنیم.
#اللهمارزقناتوفیقالشهادتفیسبیلک
#فرض
#همه
#رهبری
#حزبالله https://eitaa.com/khuaan