بسمه تعالی
همسرم زنگ زد : " آقا پیام دادن. " گفتم : " خوندم. چیکار میکنی؟ " سکوت کرد. شاید منتظر بود من چیزی بگویم. مهلت ندادم.گفتم: " برو ثبت نام کن". صدایم نلرزید. محکم بودم. اما وقتی گوشی را گذاشتم شکستم. بغض کردم. سرم را پشت مونیتورم نگه داشتم، تا همکارانم اشکهایم را نبینند.
همیشه خدا، از انفعال متنفر بودهام. از اینکه بایستم ببینم طرف مقابل چه میکند، بعد بنشینم و فکری شوم که حالا من باید چه کنم، متنفر بودهام. حالا به این درد گرفتار شدم. همهمان گرفتار شدهایم. آنها زدند و ما شعار دادیم. شهید سلیمانی را زدند، هنیه را زدند، فرماندههانمان را در سوریه زدند و ما سکوت کردیم. حالا دیگر به کجا مانده که دست تجاوز دراز کنند؟ آزادانه سینه سپر میکنند و تهران را تهدید میکنند.
مدتهاست دغدغهام فلسطین است. برای بچههایم توی قصههای شب از بچههای فلسطین گفتهام. برای بچههای فلسطین گریه کردهام. دعا خواندهام و از دیشب دیگر تمام شدم. اعتراف میکنم که کورسوی امید در من کم جان شد. میدانم که "فان حزب الله هم الغالبون". اما صبرم تمام شده است.
از دیشب با دوستانم شور کردهایم که چه کنیم؟ چه کاری از دست ما برمیآید. من میدانم دعا کردن خوب است، اما حرکت هم باید کرد. من دعای خالی را قبول ندارم. اشک ریختن خالی را دوست ندارم. از اینکه به زندگی عادیام بپردازم و عدهای آن سوی دنیا زیر ظلم پر پر شوند حالم به هم میخورد. تفریح و شادی و زندگی دنیایی بر ما حرام است. در عوض فرض است که با همه امکاناتمان به کمک برویم. امکانات من چیست؟ جانم، مالم و داشتههایم.
پسرم از توی مدرسه زنگ زد و گفت: " احتمالا سید حسن با کلی فرمانده شهید شدن." گفتم :" میدونم." هنوز دلم نمیآید به او هم بگویم "چه میکنی؟" . فقط میگویم :" میدونم" و با هم به مسامحهکاران انتقاد میکنیم.
#اللهمارزقناتوفیقالشهادتفیسبیلک
#فرض
#همه
#رهبری
#حزبالله https://eitaa.com/khuaan