ناستنکا...آیا در دل تو تلخی ملامت و افسون افسوس می دمم و آن را از ندامت های پنهانی که آزرده میخواهم و آرزو میکنم که لحظات شادکامی ات را با اندوه بر آشوبم و آیا لطافت گل های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن ها آراستی که با آن به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده میخوام؟
نه
هرگز
هرگز و صد بار هرگز
آرزو میکنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو برای آن دقیقه ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدر شناس بخشیدی دعا میکنم.
یادت باشد به شرطی میآیم که عاشق من نشوی... مطمئن باش که من حاضرم دوست تو باشم... ولی نباید عاشق من بشوی، ازت خواهش میکنم