(كنايه از اين كه اگر بنى اميه مرا راحت مى گذاشتند، از مدينه بيرون نمى آمدم). زينب اين سخن را شنيد وگفت: " واويلا، برادر جان ! آيا خودت را گرفتار دشمن ومقهور آنها مى دانى واز زندگانى مأيوسى ؟ اين موضوع بيشتر دلم را مى سوزاند و [ اين زخم بر قلب من عميق تر و ] تحمل آن بر من بسيار سخت است. " سپس دست زد و گريبان خود را پاره كرد وبيهوش شد وروى زمين افتاد. حسين (ع) برخاست وآب بر روى وصورت خواهرش زينب (س) پاشيد تا به هوش آمد وبا تلاش خود او را تسلى داد ومصيبت جدش رسول خدا (ص) وپدرش على (ع) را به ياد او آورد تا شهادت خود را كوچك جلوه دهد واو آرام شود.
شايد يكى از علل اين كه حسين (ع) اهل بيت وحرم خود را همراه خويش آورده بود، اين باشد كه اگر آن حضرت، اهل بيت خود را در حجاز يا در يكى از شهرهاى ديگر مى گذاشت، يزيد بن معاويه (لعنة الله عليه) لشكرى مى فرستاد وآنان را اسير مى كرد ودر آزار واذيت آنان مى كوشيد، تا اندازه اى كه حسين (ع) از شهادت و سعادت در راه خدا منصرف شود واز مبارزه با يزيد خوددارى كند. * * *
ادامه دارد..........
ولى از تو تمنا دارم روز قيامت، نزد جد حسين (ع) مرا نيز به ياد آورى. " پس از آن زهير به اصحاب گفت: " هر كه مايل است با من بيايد، وگرنه اين آخرين ديدار ماست. " حسين (ع) از آن منزل حركت كرد تا به منزل " زباله " رسيد. در آن محل بود كه از شهادت مسلم بن عقيل باخبر شد واصحابش نيز از اين خبر مطلع گرديدند. آنان كه به طمع رياست با حسين (ع) آمده بودند، رفتند، ولى اهل بيت وياران باوفاى او ماندند. براى شهادت مسلم فريادهاى گريه وناله از آنان برخاست واشكها از ديدگان جارى شد، ولى حسين (ع) به قصد رسيدن به شهادت، طى طريق مى نمود. فرزدق (1) شاعر به ملاقاتش نايل شد وگفت: " اى پسر پيغمبر ! چگونه به مردم كوفه كه مسلم بن عقيل وياران او را كشتند، اعتماد مى كنى ؟ " حسين (ع) گريست و فرمود: " خدا بيامرزد مسلم را كه به زندگى جاويدان وروزى فراوان خداوند رسيد و داخل بهشت شد وخشنودى خدا را فراهم كرد. او تكليف خود را انجام داد، ولى ما هنوز در راه هستيم. " سپس او اشعارى به اين مضمون را انشا كرد: " اگر دنيا نفيس وباارزش شمرده مى شود، به يقين ثواب خداوند بالاتر واصيل تر است، واگر بدنها براى مرگ آفريده شده اند، به يقين كشته شدن در راه خدا با شمشير، براى مرد نيكوتر است، واگر روزى مردم، تقسيم بندى ومقدر گرديده است، حرص و اشتياق محدود مرد در طلب روزى، زيباتر است، واگر جمع كردن ثروت ومال براى باقى گذاشتن ورفتن است، چرا انسان به چيزى كه آن را ترك خواهد كرد، بخل بورزد ؟ " شهادت قيس بن مسهر راوى مى گويد: حسين (ع) نامه اى به سليمان بن صرد خزاعى ومسيب بن نجبه و رفاعة بن شداد وجمعى از شيعيانش كه در كوفه بودند، نوشت وآن را توسط قيس بن مسهر صيداوى فرستاد. قيس نزديك كوفه رسيده بود كه حصين بن نمير، مأمور ابن زياد او را ديد. خواست او را بازرسى كند، قيس نامه حسين (ع) را بيرون آورد وآن را پاره پاره كرد. حصين او را نزد ابن زياد برد. عبيدالله پرسيد: " تو كيستى ؟ " گفت: " مردى از شيعيان أمير المؤمنين، على بن ابى طالب (ع) واز شيعيان فرزندان او هستم. " گفت: " براى چه نامه را پاره كردى ؟ " قيس گفت: " براى اين كه تو از مطلب آن مطلع نشوى. " ابن زياد پرسيد: " نامه از جانب كى وبه سوى چه كسى بود ؟ " گفت: " از حسين (ع) به جمعى از اهل كوفه بود، كه من نامهاى آنان را نمى دانم. " ابن زياد غضبناك شد وگفت: " به خدا قسم تو را آزاد نمى كنم تا نام آنان را بگويى، يا بر فراز منبر روى وحسين بن على وپدرش را دشنام دهى وناسزا گويى، والا تو را با شمشير قطعه قطعه مى كنم. " قيس گفت: " نام آن جماعت را به تو نخواهم گفت، ولى حاضرم بر منبر بروم و حسين وبرادرش وپدرش را لعن كنم. " سپس بالاى منبر آمد وحمد وثناى خداوند نمود وبر رسول خدا (ص) درود فرستاد وبراى على بن ابى طالب وحسن وحسين (عليهم السلام) بسيار طلب رحمت كرد وبر عبيدالله بن زياد وپدرش وبر سركشان بنى اميه لعنت گفت. پس از آن گفت: " أيها الناس ! من فرستاده حسين (ع) به سوى شما هستم واو در فلان سرزمين است. به سوى او رويد واو را يارى كنيد. "
اين خبر به ابن زياد رسيد. دستور داد او را از بالاى قصر دارالاماره به زمين انداختند وبه شهادت نايل شد. چون خبر شهادت او به حسين (ع) رسيد، گريه كرد وگفت: " خداوندا ! براى ما و شيعيان ما جايگاه نيكويى قرار بده واز راه مرحمت، در مكانى ما وآنها را جمع فرما، زيرا تو بر همه چيز توانايى. " وروايت شده است كه حسين (ع) اين نامه را از منزلى كه معروف به " حاجز " بود فرستاد، وجايى غير از اين منزل هم نقل شده است. جلوگيرى حر بن يزيد راوى مى گويد: از آن منزل گذشتند. دو منزل به كوفه مانده بود كه ناگاه حر بن يزيد با هزار سوار بر حسين (ع) آشكار شد. حضرت پرسيد: " آيا براى يارى ما آمده اى، يا براى جنگ با ما ؟ " حر گفت: " يا ابا عبد الله ! به جنگ شما آمده ام. " حسين (ع) فرمود: " لا حول ولاقوة الا بالله العلى العظيم " وسپس سخنانى به يكديگر گفتند. تا آن كه ابا عبد الله (ع) گفت: " اگر رأى شما با نامه اى كه فرستاديد وبا آنچه فرستادگان شما گفتند مخالف است، به همان جايى كه آمده ام باز مى گردم. " حر ويارانش از مراجعت او جلوگيرى كردند. حر گفت: " يا بن رسول الله ! راهى را انتخاب كن وبرو كه نه به كوفه روى ونه به مدينه، تا من نزد ابن زياد عذرى داشته باشم وبگويم حسين (ع) از راهى رفته بود كه من او را نديدم. " ابا عبد الله راه دست چپ را انتخاب فرمود وبه " عذيب هجانات " رسيد. در اين موقع نامه ابن زياد را به حر دادند. در آن نامه او را در امر حسين سرزنش نموده ودستور داده بود كار را بر او سخت بگيرد.
اگر من در خانه خود بمانم، اين مردم شقى به چه وسيله امتحان شوند وچه كسى در قبر من بخوابد ؟ در صورتى كه خداوند روزى كه زمين را مى گسترد، آن را براى من برگزيده وپناه شيعيان ودوستان ما گردانيده است. اعمال ايشان را در آنجا قبول مى كند ودعاى آنان را در آنجا اجابت مى فرمايد. شيعيان ما در آن زمين مسكن مى كنند وبراى آنها در دنيا و آخرت امان خواهد بود. ولى شما روز شنبه كه روز عاشوراست، نزد من بياييد. " در روايت ديگرى نقل شده كه حضرت به آنها فرمود: " در روز جمعه كه من در پايان آن روز كشته مى شوم وديگر كسى از اهل بيت و خويشان وبرادران من باقى نماند وسر مرا براى يزيد مى برند، نزد من حاضر شويد. " مؤمنين جن گفتند: " به خدا قسم اگر اطاعت امر تو واجب نبود، با تو مخالفت مى كرديم وتمام دشمنان تو را پيش از آن كه به تو آسيبى برسانند، مى كشتيم. " حسين (ع) فرمود: " به خدا قسم قدرت ما براى كشتن آنها بيش از شما است، ولى نظر ما اين است كه بر همه اتمام حجت شود، تا آنهايى كه هلاك مى شوند از روى " بينه " به هلاكت رسند وكسانى كه به سعادت مى رسند نيز از روى بينه بدان نائل شوند. " توقيف هديه بحير بن ريسان سپس، ابا عبد الله به راه ادامه داد تا منزل " تنعيم " رسيد. در آنجا قافله اى را ملاقات كرد كه هديه بحير بن ريسان، والى يمن را براى يزيد بن معاويه مى بردند. چون حاكم واقعى امور مسلمانها حسين (ع) بود، هديه را بازگرفت وبه شترداران فرمود: " هر كه مايل است با ما به عراق آيد، كرايه او را مى پردازيم وبا او نيكويى مى كنيم وهر كه مى خواهد، كرايه مقدار راهى را كه آمده است بگيرد وباز گردد. " جمعى از آنان با حسين (ع) رفتند وعده اى هم امتناع نمودند وبازگشتند. آنگاه از آنجا گذشت تا در منزل " ذات عرق " وارد شد. در آن منزل، بشير بن غالب را كه از عراق مى آمد، ديدار كرد. از او پرسيد كه اهل عراق چگونه هستند ؟ گفت: " در دل، تو را دوست دارند، ولى شمشير آنان بنى اميه را يارى مى كند. " قافله به راه افتاد. اول ظهر بود كه به منزل " ثعلبيه " رسيد. حسين (ع) را خواب در ربود وپس از لحظه اى بيدار شد وفرمود: " هاتفى را شنيدم كه مى گفت: " شما با شتاب مى رويد ومرگ شما را با شتاب به سوى بهشت مى برد. " فرزندش على (ع) گفت: " پدر جان ! مگر ما بر حق نيستيم ؟ " فرمود: " آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم. " گفت: " در اين صورت هرگز از مرگ باكى نداريم. " حسين (ع) فرمود: " پسر جانم ! خدا تو را جزاى خير دهد. " آن شب را در آن منزل به سر برد. ملاقات حسين (ع) با اباهره اول صبح، مردى كه كنيه او " اباهره " بود واز كوفه مى آمد، رسيد وبر آن حضرت سلام كرد وگفت: " اى پسر پيغمبر ! براى چه از حرم خدا وحرم جدت رسول خدا (ص) بيرون آمدى ؟ " فرمود: " اى اباهره ! بنى اميه اموالم را گرفتند، صبر نمودم. با عرض من دشمنى ورزيدند، تحمل كردم. اينك مى خواستند خون مرا بريزند، گريختم. به خدا قسم اين جمعيت ستمكار مرا خواهند كشت، ولى خدا لباس ذلت وخوارى را بر بدن آنان مى پوشاند وشمشير برنده انتقام را بر آنان مى نهد وكسى را بر آنان مسلط مى كند كه آنان را از قوم سبا - كه زنى بر آنها مسلط بود ودر مال وخون ايشان هر طورى كه مى خواست، حكم مى كرد - ذليل تر مى سازد. " اين سخن را گفت واز آن منزل حركت كرد. تشرف زهير بن قين جمعى از طايفه بنى فزاره وبجيله نقل كرده اند كه ما از مكه با زهير بن قين (1) بيرون آمديم وعقب تر از حسين (ع) راه مى پيموديم تا در بين راه با او مصادف شديم. ولى چون زهير نمى خواست با آن حضرت ملاقات كند، هر جا حسين (ع) منزل مى كرد، ما به فاصله دورترى از او منزل مى كرديم. يكى از روزها، حسين (ع) در محلى اتراق كرد وما هم مجبور شديم در همانجا منزل نماييم. هنگامى كه به غذا خوردن مشغول بوديم، شخصى از جانب حسين (ع) آمد وگفت: " اى زهير بن قين ! ابا عبد الله (ع) مرا پيش تو فرستاده است تا به نزد او آيى. " از شنيدن اين سخن همه لقمه ها را از دست افكندند ودر درياى فكر غوطه ور شدند، مانند كسى كه پرنده اى بر سرش قرار گرفته است ومى خواهد او را بگيرد. همسر زهير (ديلم دختر عمرو) گفت: " سبحان الله ! پسر پيغمبر تو را مى طلبد و تو نمى روى ؟ چه مى شود اگر خدمتش برسى وكلام او را بشنوى ؟ " زهير بن قين از جا برخاست وبه سوى حسين (ع) رفت وپس از لحظه اى با چهره باز وخوشحال بازگشت ودستور داد خيمه هاى او را كندند ووسائل او را نيز بردند وچادر او را نزديك خيمه هاى حسين برپا نمودند وبه زوجه خود گفت: " من تو را طلاق دادم، زيرا دوست ندارم به خاطر من زحمتى به تو متوجه گردد. من تصميم دارم با حسين (ع) باشم وتن وجانم را فداى او كنم. " سپس اموال ومهريه زوجه خويش را پرداخت واو را به پسر عموهايش سپرد تا به خويشانش برسانند. آن زن نزد زهير رفت وگريه كرد وبا او وداع نمود وگفت: " خداوند يار وياور تو باشد وتو را به خوشبختى برساند.
حر ويارانش سر راه حسين (ع) را گرفتند واو را از رفتن منع كردند. حضرت فرمود: " مگر تو نگفتى كه راه خود را بگردانيم وبه راهى برويم كه غير از راه كوفه ومدينه باشد ؟ " گفت: " بلى، وليكن نامه امير عبيدالله به من رسيده ودر آن نامه مرا امر كرده است بر تو سخت گيرى كنم، وجاسوسى بر من گماشته كه دستورات او را اجرا نمايم. " پس از آن، حسين (ع) ميان اصحاب خود بر پا ايستاد. حمد وثناى الهى نمود و درود بر جدش رسول خدا (ص) فرستاد وسپس فرمود: " اى مردم ! شما آنچه را كه براى ما پيش آمده است مى بينيد. به راستى دنيا تغيير نموده وزشتيهاى خود را آشكار ساخته واز نيكيهايش روى گردانده است وپيوسته برخلاف مراد انسان عمل مى نمايد. ولى از دنيا چيزى باقى نمانده است مگر مقدار كمى به اندازه قطراتى كه پس از ريختن آب در ظرف مى ماند وجز يك زندگى پست كه مانند زمين شوره زار است. مگر نمى بينيد به حق عمل نمى شود واز باطل جلوگيرى نمى گردد ونتيجه آن، اين است كه مؤمن، خواستار شهادت در راه حق مى شود وبه راستى مرگ را بجز سعادت، وزندگى با ستمكاران را جز ملالت وسختى نمى بينم. نوع مردم، برده وبنده دنيا هستند ونام دين را تنها بر زبان مى رانند تا روزى كه زندگيشان بر وفق مراد باشد، از دين دم مى زنند، ولى اگر در محاصره بلاها قرار گيرند و به بوته آزمايش درآيند، معلوم مى شود كه دين داران حقيقى تعدادشان اندك است. " آنگاه زهير بن قين برخاست وگفت: " يا بن رسول الله ! ما سخنان تو را شنيديم. اين دنياى فانى نزد ما ارزشى ندارد. اگر هم دنيا پايدار بود وما در آن جاويدان بوديم، كشته شدن در راه تو را بر آن زندگى هميشگى دنيا ترجيح مى داديم. " بعد از او هلال بن نافع بجلى ايستاد وگفت: " به خدا قسم ما از شهادت ومرگ باكى نداريم وبر همان نيت وبصيرت خود، باقى هستيم. با دوستان تو دوست وبا دشمنانت دشمنيم. " پس از او برير بن خضير برخاست وگفت: " اى پسر پيغمبر ! به خدا قسم، خداوند به وجود تو بر ما منت گذاشت كه براى يارى تو بجنگيم وبدنهاى ما در راه تو قطعه قطعه شود ودر عوض، جدت، روز قيامت شفيع ما باشد
ورود حسين (ع) به كربلا راوى مى گويد: سپس حسين (ع) از جا برخاست وسوار شد، ولى لشكر حر گاهى از رفتن ممانعت مى كردند وگاهى از عقب او مى آمدند، تا آن كه روز دوم محرم به سرزمين كربلا رسيدند. چون حضرت حسين (ع) وارد آن زمين شد، پرسيد: " نام اين زمين چيست ؟ " گفتند: " كربلا ". گفت: " خداوندا ! به تو پناه مى برم از غمها وبلاها. " پس از آن فرمود: " اينجا محل اندوه وبلاست. پياده شويد. اينجا جاى پياده شدن ومحل ريختن خون ما وجايگاه قبور ماست. اين خبر را جدم رسول خدا (ص) به من فرموده است. " پس از آن همه پياده شدند. حر ويارانش هم در گوشه اى منزل نمودند. بى تابى زينب (س) حسين (ع) نشست وبه اصلاح شمشير خود پرداخت واشعارى به اين مضامين مى خواند: " اى روزگار ! اف بر تو اى چرخ گردون ! تو چقدر فراز ونشيب دارى ! هر طالب و جوينده وهر دوستى كشته شده است. روزگار هرگز بر عوض راضى وخشنود نمى گردد. هر زنده اى راهى اين راه است. چقدر زمان بار بستن وكوچيدن نزديك است. بازگشت تمام امور به سوى خداى جليل وبزرگ مى باشد. " زينب (س) اين مضامين شعر را شنيد وگفت: " برادر جان ! اين سخن از كسى است كه يقين به كشته شدن خود دارد. " حسين (ع) فرمود: " آرى خواهر جان ! حقيقت امر چنين است. " زينب (ع) گفت: " چه مصيبتى ! حسين از شهادت ومرگ خود خبر مى دهد. " در اين هنگام زنها به گريه مشغول شدند وسيلى به صورت زدند وگريبان پاره نمودند. ام كلثوم فرياد مى زد: " وامحمداه ! واعلياه ! وا اماه ! وا أخاه ! واحسيناه ! واضيعتاه بعدك يا أبا عبد الله " يعنى: امان از بيچارگى وتباهى بعد از تو، اى ابا عبد الله ! حسين (ع) او را تسلى داد وفرمود: " خواهر جان ! در راه خدا شكيبايى كن، زيرا ساكنين آسمانها همه فانى مى شوند واهل زمين همه مى ميرند ومردم همه هلاك مى شوند. " سپس فرمود: " اى ام كلثوم واى زينب واى فاطمه واى رباب ! متوجه باشيد وقتى كه من كشته شدم گريبان پاره نكنيد وسيلى به صورت نزنيد وسخنى كه خدا راضى نيست نگوييد. " از طريق ديگرى روايت شده است كه زينب، دور از حسين (ع) ميان زنها و دخترها نشسته بود وچون مضمون اين اشعار را شنيد، با سر بى مقنعه، در حالى كه چادرش به زمين كشيده مى شد، نزد برادر آمد وگفت: " اى كاش مرگ مى آمد وجان مرا مى گرفت. امروز مادرم زهرا وپدرم على وبرادرم حسن از دنيا رفتند. اى جانشين گذشتگان واى پناه بازماندگان ! " حسين (ع) به سوى او نگريست وفرمود: " خواهر جان ! شيطان حلم تو را از بين نبرد. " زينب گفت: " پدر ومادرم فداى تو باد ! آيا كشته مى شوى ؟ " حسين (ع) غم و اندوه را در دل پنهان كرد واشك از ديدگانش جارى شد وفرمود: " لو ترك القطا ليلا، لنام " يعنى: اگر صيادان پرنده اى را كه " قطا " ناميده مى شود به حال خود مى گذاشتند، در آشيانه خود مى خوابيد.
لهوف خوانی
مجلس چهارم
" پيش از آن كه حسين (ع) به سوى عراق حركت كند ما او را ديدار كرديم واز سستى مردم كوفه آگاه نموديم وبه او گفتيم: " قلوب مردم كوفه با تو، ولى شمشيرهاى آنان براى كشتن تو آماده است. " حسين (ع) با دست خود به جانب آسمان اشاره كرد. درهاى آسمان گشوده شد وفرشتگان بسيارى كه شمار آنان را جز خداوند كسى نمى دانست نازل شدند. سپس فرمود اگر تقدير خداوند نبود كه بدن من به زمين كربلا نزديك شود واگر ترس آن را نداشتم كه اجر ومزدم از بين رود، با اين لشكر نيرومند با آنان مى جنگيدم، وليكن يقين دارم جايگاه كشته شدن من وتمام اصحابم - بجز فرزندم على - در آن سرزمين خواهد بود. " معمر بن مثنى در كتاب " مقتل الحسين " روايت نموده است كه چون روز ترويه (روز هشتم ذيحجه) رسيد، عمر بن سعد ابى وقاص، با لشكر انبوهى وارد مكه شد واز طرف يزيد مأمور بود كه اگر توانست حسين (ع) را بكشد واگر بناى جنگ شد، با او بجنگد، ولى حسين (ع) همان روز از مكه خارج شد. (1) از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه محمد بن حنفيه در شبى كه آن حضرت مى خواست صبح آن شب از مكه خارج شود، خدمت حسين آمد وگفت: " برادر جان ! شما مى دانيد كه مردم كوفه با پدر وبرادرت مكر كردند ومن مى ترسم كه با تو نيز چنين كنند. اگر صلاح بدانى در مكه بمان، زيرا تو عزيزترين وارجمندترين افراد امت هستى. " فرمود: " مى ترسم يزيد بن معاويه به طور ناگهانى مرا در حرم خداوند به قتل برساند وبه اين خاطر، هتك حرمت خانه خدا شود. " محمد بن حنفيه گفت: " اگر از اين امر بيمناكى به سوى يمن برو، زيرا در آنجا محترم خواهى بود ويزيد هم نمى تواند بر تو دست پيدا كند. يا جايى از بيابان را اختيار كن ودر آنجا بمان. " فرمود: " در اين پيشنهاد تو تأملى خواهم كرد. " حركت كاروان حسين از مكه ساعات آخر شب بود كه حسين (ع) از مكه حركت كرد وچون اين خبر به محمد بن حنفيه رسيد، آمد ومهار ناقه اى كه امام بر آن سوار بود، گرفت وگفت: " برادر جان ! مگر تو به من وعده ندادى كه در سخن من تأمل كنى ؟ " فرمود: " بلى. " عرض كرد: " پس براى چه در رفتن شتاب نمودى ؟ " حسين (ع) گفت: " پس از رفتن تو رسول خدا (ص) نزد من آمد وفرمود: " يا حسين اخرج الى العراق فإن الله قد شاء ان يراك قتيلا " اى حسين برو به سوى عراق زيرا خدا مايل است تو را كشته ببيند. " محمد بن حنفيه به او گفت: " انا لله وانا اليه راجعون. اكنون كه براى كشته شدن مى روى، اين زنها را براى چه با خود مى برى ؟ " حسين (ع) گفت: " رسول خدا به من فرود: " ان الله قد شاء ان يراهن سبايا " خداوند مى خواهد اين زنان را اسير ببيند. " در اين موقع محمد بن حنفيه وداع كرد ورفت. " تخلف محمد بن حنفيه از همراهى امام (ع) محمد بن يعقوب كلينى در كتاب " رسائل " از حمزة بن حمران، نقل مى كند كه ما داستان خروج حسين (ع) وتخلف كردن محمد بن حنفيه را از همراهى او نقل مى كرديم، در مجلسى كه امام صادق (ع) حضور داشت. به من فرمود: " اى حمزه ! حديثى براى تو بگويم كه بعد از اين مجلس، راجع به محمد بن حنفيه چيزى از من سؤال نكنى، وآن حديث اين است: چون حسين (ع) از مكه حركت كرد، كاغذى طلبيد ودر آن نوشت: " بسم الله الرحمن الرحيم. از جانب حسين بن على به طايفه بنى هاشم. اما بعد، هر كس با من آيد به شهادت مى رسد وكسى كه تخلف كند به پيروزى دست نخواهد يافت. والسلام. " فرشتگان ودرخواست يارى حسين (ع) شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، در كتاب " مولد النبى ومولد الاوصياء " به اسناد خود از حضرت صادق (ع) روايت مى كند كه: چون حسين (ع) از مكه حركت كرد، افواجى از فرشتگان - كه رسول خدا (ص) را يارى نموده بودند - در حالى كه جنگ افزار در دست داشتند وبر اسبهاى بهشتى سوار بودند، آن حضرت را ملاقات كردند وبر او سلام نمودند وگفتند: " اى حجت خدا ! ذات مقدس باريتعالى در بسيارى از جنگها، به وسيله ما جدت رسول خدا را يارى كرد واينك ما را براى يارى وكمك تو فرستاده است. " حسين (ع) به آنها فرمود: " وعده گاه من وشما سرزمينى است كه من در آنجا كشته مى شوم وآن سرزمين كربلاست. وقتى كه من در آن جا رسيدم، نزد من آييد. " فرشتگان گفتند: " ما از جانب حق تعالى مأموريم فرمان تو را اطاعت كنيم. اگر مى ترسى كه دشمنانت بر تو بتازند ما در خدمت تو باشيم. " فرمود: " آنان نمى توانند آزارى به من برسانند تا به زمين كربلا برسم. " سپس، گروهى از مؤمنين جن، نزد حسين (ع) آمدند وگفتند: " ما شيعيان وياران تو هستيم، هر چه مى خواهى به ما امر كن واگر دستور دهى، تمام دشمنانت را نابود مى كنيم وتو در وطن خويش بمان. " ابا عبد الله در حق آنها دعا كرد وبه آنان فرمود: " مگر شما قرآن را كه بر جدم رسول خدا (ص) نازل شده است نخوانده ايد كه مى فرمايد: " به مردم بگو اگر در خانه هاى خود بمانيد، آنهايى كه مقدر شده است كه كشته شوند، به سوى قبرهاى خود خواهند رفت. " (1) ماندن در مدينه نتيجه ندارد.
پای منبر مجلس چهارم.mp3
8.49M
پای منبر مجلس چهارم
🔊
🎼 پادڪست بســیار زیـبا
🎤حجت الاسـلام دانشـمند
✅ #چرا_برایامامحسینگریهکنیم
⏱ ۸ دقـــیقه و ۴۹ ثانـــیه
■ #ویــژه_ماه_محــرم ■
روضه خانگی - حضرت زینب(س) -مجلس چهارم.mp3
11.54M
االتماس دعا
در وقت مناسب و با حال خوب گوش بفرمایید
سوالا ت مجلس چهارم
پرسش و پاسخ محرم
1.منظور مقام معظم رهبری در خصوص عدم شرکت زنان در دستهجات عزاداری چیست؟ لطفا نظر مبارک ایشان را تبیین فرمایید. چرا که در ایام شهادت ائمه بسیاری از هیئات مذهبی اقدام به راهاندازی دستهجات مذهبی مینمایند و زنان نیز پشت سر مردان حضور دارند. آیا این حضور زنان در پشت سر مردان در دستهجات اشکال دارد؟
تفسیر زیارت عاشورا
2.ادر زیارت عاشورا ز چه کسانی نفی ، بیزاری و اعلام برائت می کنیم ؟
لهوف خوانی
3.یکی از عللی که امام حسین (ع)اهل بیت و حرم خدا را همراه خویش به کربلا آورده بود چیست ؟
4.کدام یک از موارد زیر صحیح نمی باشد
الف.زهیر بن قین به زوجه خود گفت من تو را طلاق دادم زیرا دوست ندارم به خاطر من زحمتی به تو متوجه گردد
ب.هنگامی که محمد حنیفه به امام حسین گفت که یا جایی از بیابان را اختیار کن ودر آنجا بمان حضرت فرمود در این پیشنهاد تو تامل خواهم کرد.
پ.یزید به حر نامه داده بود و امر کرده که به حسین (ع)سخت گیری کند
ج.امام حسین در پاسخ به اباهره که گفته بود اى پسر پيغمبر ! براى چه از حرم خدا وحرم جدت رسول خدا (ص) بيرون آمدى ؟ " فرمود: " اى اباهره ! بنى اميه اموالم را گرفتند، صبر نمودم. با عرض من دشمنى ورزيدند، تحمل كردم. اينك مى خواستند خون مرا بريزند، گريختم.
نهضت حسینی
5.کدام گزینه صحیح نیست ؟
الف. امام حسین (ع) سفیران خود را سلیمان را به بصره و مسلم را به کوفه فرستاد.
ب.امام حسین (ع) هشتم ذی حجه از مدینه خارج شدند
پ.امام علی نزدیک 5 سال و امام حسن نزدیک 6 ماه خالفت و حاکمیت کردند
ج. امام حسین پنج ماه و جهار روز در مکه بودند
6.غصب حکومت امام حسن از طریق صلح نامه ناشی از کدام دلیل بود؟
پای منبر
تلضی به چه معناست؟
عزادری یاتون مورد قبول حق