خرابِگوشهیچشمتشدمنگاهمکن
اگرنهلایقِعشقماسیرِراهمکن
تمامِسهمِمناززندگیهمینشدهاست
شبیکنارِضریحتمراصدایمکن
غبارِپایِتوبودنبهشتِنوکرهاست
شبیهفرشِحرمقسمتینگاهمکن
دلمگرفتهازاینشهرهایبیمقتل
مرادوبارهبهگودالِخونرهایمکن
اگرچههیچندارمبرایِعرضِارادت
بهاشکِروضهیخودروسفیدِعالمکن
شنیدهامکهتوحتیبهحُرنظرداری
شبیهاوسرِاینراهمبتلایمکن
نماندهدردلِمنغیرِآرزویِحرم
اگرصلاحتوباشدغرقِماتمکن
غروبوقتِغریبیستیااباعبدالله
میانِنیزهوآتشکمیدعایمکن